میان دو جهان؛ انتخابِ دشوارِ ریشهها
· 24 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه گاهی زندگی، فرصتهایی را پیش پای ما میگذارد که شبیه به یک رویای تمامعیار هستند؛ رویایی که در آن تمام قطعات پازل، درست و دقیق، در کنار هم قرار میگیرند تا مسیر آیندهای درخشان را ترسیم کنند. اما حقیقت این است که گاهی «درست بودنِ» یک مسیر از نظر منطقی و حرفهای، با «راست بودنِ» آن از نظر قلبی، فرسنگها فاصله دارد.
داستان من از پردیس Ciutadella در دانشگاه Pompeu Fabra آغاز شد. زمانی که فرصت مطالعاتی به من داده شد، گویی درهای یکی از زیباترین کتابخانههای جهان به رویم گشوده شد. بارسلونا، با آن نورهای ملایم مدیترانهای و کوچههای پر از تاریخ، میزبان پژوهش من شد. روزهای من میان صفحات کتابها و دغدغههای علمی میگذشت؛ روزهایی که در آن، حس میکردم در آستانهی یک تحول بزرگ هستم.
در میان آن روزهای پرکشش، فرصتهایی پیش آمد که شاید هر پژوهشگری آرزوی آنها را داشته باشد. حتی لحظاتی از تقاطع مسیرم با چهرههای برجسته دنیای رسانه، مانند ملاقات با ساندرا ساباتس، روزنامهنگار مشهور اسپانیا، داشت؛ گفتگویی کوتاه اما عمیق که به من نشان داد علم و نگاه به جهان، چگونه میتواند مرزها را درنوردد.
اما نقطه عطف داستان من، زمانی رقم خورد که پازل به کمال رسید. بورس تحصیلی و اقامت دائمی به من پیشنهاد شد. تمام چراغهای سبز برای ماندن در آن سرزمین روشن بود. از نظر مسیر شغلی، از نظر امنیت و از نظر آیندهی حرفهای، آنجا «بهشت» بود. اما در همان لحظه، زمانی که داشتم به آیندهام در اسپانیا نگاه میکردم، ناگهان خودم را در میان خاک ایران یافتم.
انتخاب بازگشت، انتخابی نبود که با منطقِ ریاضی یا استراتژیهای شغلی قابل محاسبه باشد. من میان «موفقیت در غرب» و «بودن در وطن» ایستاده بودم. تصمیمی گرفتم که از دید بسیاری، شاید اشتباه یا حتی خودکشیِ حرفهای به نظر میرسید: من ایران را انتخاب کردم.
بازگشت به وطن، با تمام زیباییها و پیچیدگیهایش، بهایی داشت که تا امروز زیر بار سنگینش هستم. این تصمیم، زنجیرهای از فقدانها را به دنبال داشت. چیزهای شخصی، فرصتهای از دست رفته و حتی برخی پیوندهای خانوادگی و موقعیتهای اجتماعی که در آنجا برایم فراهم بود، یکی پس از دیگری از دست رفتند. گاهی در سکوت شبها، وزنِ این «باختها» را روی شانههایم حس میکنم؛ باختهایی که شاید در نگاه اول، به قیمت ماندن در وطن پرداخته شده باشند.
اما وقتی به عقب نگاه میکنم، به این حقیقت میرسم: زندگی، مجموعهی موفقیتهای بیرونی نیست، بلکه مجموعهیِ «آشتی با خود» است. من شاید بخشهایی از زندگیام را در آن پردیسِ قدیمی و در خیابانهای بارسلونا جا گذاشته باشم، اما در اینجا، در میان همین خاک و همین آدمها، چیزی را پیدا کردم که با هیچ بورس و هیچ اقامتی قابل خرید نبود: «حس تعلق».
من در اسپانیا پژوهش کردم، اما در ایران زندگی میکنم. و شاید این بزرگترین پژوهش من باشد؛ پژوهش دربارهی معنای واقعیِ خانه.