اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

ژنتیک !

اوقات اوقات اوقات · 12 اردیبهشت ·

داشتیم با یکی از اساتید صحبت می نمودیم و در باب تحصیل و دانشجو افاضه کلام میکردیم که همکار عزیزم که یک‌سالی بود از فرنگ برگشته بود و می‌گفت ژن ایرانی خیلی قوی است و در هم آمیختگی سلولی ماده ژنتیکی خود را بر ماده ژنتیکی حریف غالب می نماید و در ادامه من باب تأیید این موضوع، یک داستانی را تعریف نمود :

گفت که در همان دانشگاه در فلان کشور... کلاس تمام شد و آخر ترم نیز بود ! یک دانشجویی دختری آمد که مو بور بود و اصلا شبیه ایرانی ها نبود !

آمد جلو و با همان زبان فرنگی خودش از من خواست که به او نمره بدهم و ترم را پاس نماید !

خیلی جا خوردم و اینگونه درخواست ها اصلا در آن بلاد وجود نداشته و اولین بار بود که به این درخواست برخورده کرده بودم.

از او پرسیدم که اهل کجایی ؟! گفت همین شهر و ... وقتی بیشتر موضوع را باز نمودم! مادر بزرگِ مادری اش، یک ایرانی اصیل بوده که سال ها پیش به این بلاد آمده و زادو ولد نموده است !

آن موقع بود که پی بردم ژنتیک ایرانی عجب قدرتی دارد که نسل به نسل، عادت و رسوم ناب ایرانی را منتقل می نماید.

روز معلم مبارک باد.

چشم هایت را درویش بنما

اوقات اوقات اوقات · 12 اردیبهشت ·

آخر بانو ، چه در منِ شلخته دیده ای که با چشمانت در حال زاغ زنی او هستی !

رفتن عابر بانک برای چند نقل و انتقال قسط و قرض ! که نگاه های سنگینی را از پشت سرم حس کردم (یک اصل نانوشته هست که میگوید وقتی به پس کله کسی زل بزنید، طرف مقابل متوجه می شود) به پشت سرم نگاه کردم در کنار خیابان یک ماشین شاسی بلند مشکی خارجی! پارک کرده بود و در قسمت سرنشین او یک خانم تقریبا ۳۰ ساله نشسته بود و شیشه را داده بود پایین و دستش را از پنجره درآورده بود و ... در حال ورانداز کردن من بود ! هر چه اطرافم را نگاه کردم ، سوژه ای به غیر خودم پیدا نکردم !

سرم را چرخاندم و به کارم ادامه دادم ! کارم که تمام شد، به پشت سرم که نگاه کردم، مسیر نگاه این بانو قطع نشده بود و به نگاه کردن به من ادامه می‌داد ! لبخندی در ته چهره اش نمایان بود انگار که خوشش آمده باشد ! خواستم بروم سمتش و بگویم ، امری داری خانم !

که از توی بانک یک پیرمرد ۶۰-۷۰ ساله شیک و پیک بیرون آمد و به سمت همان ماشین برای سوار شدن رفت ! 

من فکر کردم نقش پدر را دارد و در همین وانفسای ذهنی بودن که زارتی! پیر مرد فرتوت لبی از لبان رژ زده آن خانم گرفته و یک کارت بانکی را به دست او داد !

پیرمرد ماشین را روشن نمود و خواست شروع به حرکت کند که همان دختر خانم دوباره به من نگاه کرد و با لبخندی به پهنای صورت و با عشوه خرکی گونه ! نگاه بنده را بدرقه نمود و ...

فکر میکنم قبل از برنامه تسویه نمودند!

شنبه شاید جدیداً آدم شده

اوقات اوقات اوقات · 12 اردیبهشت ·

امروز رو تا ۱۰ صبح خوابیدم و گوشی رو گذاشتم روی مزاحم نشوید ، هیچ گونه صدایی از گوشی مادر مرده به گوشم نرسه ! شنبه را میگویم روز بسیار کسل کننده ای که فقط باید از بوق سگ بلند شوی و تا ناله شغال بیرون باشی و شب را به صبح بگذرانی تا که نانی به کف آری به غفلت نگذرانی!

بگذریم!

صبح از خواب بلند شدم و دو عدد تخم مرغ گران قیمتی که در یخچال بود را بر ماهیتابه مادر مرده شکسته و با نان فریزری بر بدن زدم.

تیپ اسپرت زده و قدم زنان به بیرون جسته! و به مسیری که به دخانیاتی سر خیابان ختم می شود ، سپری نمودن !

آقا یک بهمن سیلور لطفاً!

نداریم !

۵ ستاره بهمن هست ؟

آره ؟

همان را بده !

تن خسته را به انتهای همان خیابان حمل نموده و در پارک محله بر روی نیمکت خشک و آهنی و بی جان لم داده و یک نخ سیگار ۵ هزار تومانی را دود نموده و به جامعه حاضر در پارک نگاه نموده و مثل همیشه به آنالیز رفتار آدم های مستقر در پارک پرداختم !

۱۰ نفر پیر مرد بازنشسته خسته تر از من ! مشغول صحبت !

دو خانم به همراه کودکانشان که در حال بازی اند !

۳ عدد بچه دوچرخه سوار تخس ! که هیچ ویراژ می‌دهند و آرامش پارک را بهم می‌زنند.

یک دختر خانم در همان راستای من بر یک نیمکت دیگر نشسته و سرش را داخل گوشی نموده و در حال چت کردن بود ! چهره ش که به کسی که شاد باشد نمی مانست! انگار با دوست پسرش به تیپ و تاپ هم زده باشند و تند و تند تایپ میکرد و اصلا هم به اطراف خود هیچ توجهی نداشت !

هوس یک نخ سیگار دیگر میکنم !

پاکت را باز نموده و یک نخ سیگار دیگر را به آتش کشیدم!

اوه یک کودک از روی سرسره افتاد پایین !

یکی از بچه های دوچرخه سوار بر کف پارک زمین خورد!

دختر قصه ما هم دیگر تایپ نمی‌کند و دارد گریه می‌کند !

یعنی کات نموده بودند ؟!

شاید !

سرم را بلند کردم یک خانه ۱۰ طبقه که خود را از میان درختان پارک نمایان ساخته بود ! 

خانم زیبایی با موهای کوتاه و قهوه‌ای ! و یک تی شرت مشکی بر تن و ناخن های لاک زده قرمز جیغ! از طبقه ۵ ام در تراس ایستاده و پارک را نذاره گر است ! او هم همچون من سیگاری دارد دود می‌کند !

نگاهش میکنم !

خب لعنتی بیا پایین با هم دود بگیریم و به ریش این دنیای فرسوده بخندیم !

او رفت و من هم از جایم بلند شده و مسیر را به سمت امور روزمره ام گز نمودم ...

حقیقت و دروغ

اوقات اوقات اوقات · 10 اردیبهشت ·

در سالنِ پرزرق‌وبرقِ کنفرانس، نورافکن‌ها روی چهره‌ی او تاب می‌خوردند. او با لبخندی که از مهندسیِ دقیقِ لب‌ها برآمده بود، از «عدالت»، «شفافیت» و «مسیری روشن» سخن می‌گفت. جمعیت، مسحورِ طنینِ رسا و باوقارِ کلماتش بودند. او به اوجِ سخنرانی رسید؛ جایی که همه منتظرند کلمه‌ی نهایی و تکان‌دهنده را بشنوند.

او مکث کرد. چشم‌ها به او دوخته شده بود. نفس‌ها در سینه حبس شده بود.

او گفت: «و حقیقتِ ما، تنها در یک چیز خلاصه می‌شود...»

در همان لحظه، نه کلمات، که سکوتی سنگین و کرکننده فضا را گرفت. نه از او، و نه از جمعیت؛ گویی خودِ کلمات، وقتی به مرزِ صداقت رسیدند، از ترسِ مواجهه با حقیقت، جان دادند و قطع شدند. آنجا بود که فهمیدم، برخی سخنرانی‌ها، فقط برای پر کردنِ سکوتِ دروغ هستند.

من همیشه معتقد بوده‌ام که جامعه، مجموعه‌ای از الگوهای پیش‌بینی‌پذیر است؛ از کوچک‌ترین تعاملات اجتماعی تا بزرگ‌ترین آشوب‌ها. به عنوان یک استاد جامعه‌شناسی، تمام زندگی‌ام را بر پایه «ساختار» و «نظم» بنا کرده‌ام. برای من، حضور و غیاب دانشجویان، تنها یک روتین اداری نیست؛ بلکه ثبتِ «مکانِ وجودی» آن‌ها در بافتِ زمان و مکان است.

کارآگاه کلانتری : «دکتر، شما یک جامعه‌شناس هستید و بهتر از هر کسی  که "جای خالی" چقدر می‌تواند پرمعنا باشد.» شما با ثبتِ آن "غیبتِ ساده"، در واقع، حفره‌ای در زمانِ قاتل ایجاد کردید که ما توانستیم از درون آن، حقیقت را بیرون بکشیم.»

من به دفترچه‌ی کوچکِ خودم نگاه کردم. قلمِ مشکیِ من، که همیشه برای ثبتِ نظم به کار می‌رفت، حالا مانند یک تیغِ تیز، پرده از یک تراژدیِ انسانی برداشته بود. من جامعه را مطالعه می‌کردم، اما آن روز، با یک «غیبت»، با تاریک‌ترین بخشِ روحِ انسانی روبرو شدم؛ جایی که عشق، به انتقام و مرگ بدل می‌شود.

آن روز یاد گرفتم که گاهی، بزرگ‌ترین حقیقت‌ها، در آنچه "هست" نیست، بلکه در آنچه "نیست" نهفته است.

«در اقیانوسِ عشق تو»

اوقات اوقات اوقات · 6 اردیبهشت ·

همه چیز،

از آن نقطه‌ای آغاز شد،

که جغرافیایِ جهان،

در چشمانِ تو منتهی شد؛

آن دو گویِ سیاه و بی‌انتها،

که نه تنها نور را،

بلکه تمامِ معنایِ هستی را در خود بلعیدند.

در اعماقِ آن سیاهیِ مستانه،

برق‌هایی از جنسِ ستاره‌هایِ تازه متولد شده،

از میانِ مهِ مه‌آلودِ نگاهت،

چشمک می‌زدند؛

گویی که در میانِ شبِ تیره،

انفجارهایِ کوچکِ نور،

در حالِ بازنویسیِ قوانینِ جاذبه بودند.

و من،

که تا آن لحظه،

موجبانِ خود بودم،

ناگهان،

بندِ پناهگاهِ امنِ خویش را گسستم.

دل را،

همچون کشتی‌ای بی‌سرنشین،

به اقیانوسِ بی‌کرانِ بی‌باکی سپردم؛

تا در تلاطمِ این اشتیاقِ وحشی،

غرق شوم یا رستگار...

ما،

در آشیانه‌یِ دنجِ یک کافه،

به هم رسیدیم؛

جایی که زمان،

همچون عسلِ غلیظی،

به آرامی از دیواره‌هایِ شب،

چک‌چک می‌ریخت.

عطرِ قهوه،

با بویِ بارانِ تازه،

در هم تنیده بود،

و نورِ زرد و لرزانِ چراغ‌ها،

بر رویِ میز،

مانندِ دانه‌هایِ طلا بر سطحِ یک رودخانه‌یِ آرام،

رقص می‌کردند.

دیوارها،

از جنسِ سکوتِ عاشقانه بودند

و موسیقیِ ملایم،

تنها زمزمه‌ای بود برایِ تپش‌هایِ لرزانِ ما.

آنگاه،

دستم را،

در میانِ اقیانوسِ دستانت،

گم کردم؛

لمسِ تو،

مانندِ برخوردِ اولین بارانِ بهار،

بر پوسته‌یِ خشکیده‌یِ تنهاییِ من بود.

و وقتی،

آن هدیه‌یِ کوچک را،

میانِ میانِ دستانمان،

به تو سپردم،

احساس کردم،

که تمامِ جهان را،

در یک جعبه‌یِ کوچک،

به تو تقدیم کرده‌ام؛

نه آن هدیه،

بلکه تکه‌ای از روحم بود، که در لایه‌یِ کاغذ پیچیده شده بود،

تا در میانِ گرمایِ دست‌هایت،

دوباره جان بگیرد...

ما،

در آن لحظه،

نه دو انسان،

بلکه دو روحی بودیم،

که در یک نقطه،

از ابدیت،

به هم پیوسته بودند.

«اوقات»

در انحنایِ سایه ها

اوقات اوقات اوقات · 5 اردیبهشت ·

من،

پاره‌ای از یک آوا هستم

که در گلوگاهِ سکوت،

گیر کرده است؛

تکه از پاره‌ای از یک خورشیدِ خاموش

که در آینه، به دنبالِ پوسته‌اش می‌گردد.

خاطرات،

همچون زغال‌های سوخته در کوره،

در تاریک‌خانه‌ی سینه‌ام،

شعله می‌کشند و خاکستر می‌شوند؛

و من،

سایه‌ای هستم که از خود،

از ترسِ سقوط،

سنگینی می‌کند.

زمان،

آن جراحِ بی‌رحم،

با تیغه‌یِ بی‌صدایِ ثانیه‌ها،

از گوشتِ روزها،

گوشت می‌کند؛

و ما،

در این تماشاخانه‌یِ پنهان،

تنها بازیگرانی هستیم

که نقشِ خود را،

از میانِ لایه‌هایِ غبارِ فراموشی، مرور می‌کنیم.

بیا،

تا از شکافِ میانِ دو سایه،

نوری را برباییم؛

پیش از آنکه شب،

با انگشتانِ سردِ تاریکی،

حریرِ رؤیا را،

از پهنایِ چشم، بدرد!

«اوقات»

قدرت چشم ها

اوقات اوقات اوقات · 5 اردیبهشت ·

ماشین، مانند کپسولی فلزی در اقیانوسی از آسفالت، مرا در خود محصور کرده بود. وقتی چراغ قرمز، آن چشمِ سرخ و بی‌رحمِ شهر، جلوی مسیرم ایستاد، سکوتِ کابین با نگاهی به ساعتِ داشبورد ماشین گره خورد. انگار زمان در این نقطه از جاده، ایستاده بود تا من، از این حصارِ آهنی رها شوم.

دست بردم تا فندک را بردارم؛ می‌خواستم با دودِ سیگار، غبارِ خستگیِ روز را از ریه‌هایم بیرون بریزم. اما درست در لحظه‌ای که شعله‌ی کوچکِ فندک آماده‌ی بوسیدنِ نوکِ سیگار بود، سایه‌ای کوچک و لرزان بر شیشه‌ی جلوی ماشین نشست.

شیشه، مانند آینه‌ای مات از واقعیت، با دست‌های کوچک و پینه بسته‌ی یک دختربچه، شروع به پاک کردن کرد. لرزشِ انگشتان او، لرزه بر اندامِ ثانیه‌های من انداخت. فندک را در جای خود گذاشتم؛ انگار نمی‌خواستم دودِ تلخِ من، فضایِ پاکِ حضور او را آلوده کند.

شیشه را پایین کشیدم. بوی تندِ اگزوز و غبارِ جاده، با بویِ ناچیزِ معصومیت برخورد کرد. دختربچه، با چشمانی که گویی از آسمانِ صافِ و آفتابی رنگ گرفته بود، به من خیره شد. وقتی در چشمانش غرق شدم، احساس کردم تمامِ تئاتر‌های زیباییِ جهان در برابر این نگاه، بی‌معناست. در آن دو گویِ سیاه و درخشان، خلقت را نه در نقاشی‌های بزرگ، که در ساده‌ترین و عمیق‌ترین شکلِ ممکن تماشا کردم؛ زیبایی‌ای که از فراتر از فرم و شکل، به قلب آدم نفوذ می‌کرد.

اما ناگهان، این زیبایی، مانند تصویری از یک گزارشِ در ذهنم بازتاب یافت؛ همان گزارشی که درباره‌ی معصومیت کودکانِ مدرسه‌ی «میناب» نوشته شده بود. یاد آن کلماتِ سنگین افتادم که چگونه ظالم، لبخند را از لبانِ کودکان دزدید و چگونه مدرسه، گاهی تنها یک نام است، نه یک پناهگاه. در آن لحظه، تمامِ غمِ عالم، گویی در یک ظرفِ کوچک و شکننده‌ی در قلب من فرو ریخت. سنگینیِ بی‌وزنیِ اندوه، شانه‌هایم را خم کرد.

سکوتی میان ما حاکم شد، سکوتی که از نوعِ پرسش‌های بی‌پاسخ است. با صدایی که سعی می‌کرد لرزشِ اندوهش را پنهان کند، پرسیدم: «گرسنه هستی؟»

او، بدون آنکه کلمه‌ای بر زبان بیاورد، تنها با تکان دادنِ آرامِ سر، پاسخِ تلخِ خود را به من داد. تأییدِ او، تیری بود که به میانه‌یِ آرامشِ کاذبِ من نشست.

بدون معطلی، دست بردم به کنارِ صندلی؛ همان ساندویچی که با دقت برای خودم کنار گذاشته بودم، تا در میانه‌یِ این روزِ پرمشغله، توانِ ادامه دادن داشته باشم. آن را به سمت او دراز کردم. وقتی دست‌های کوچکش، آن تکه نان را لمس کرد، حس کردم که شاید من، نه با سیگار و دود، بلکه با این بخششِ کوچک، توانسته‌ام برای لحظه‌ای، از آن گزارشِ غم‌انگیزِ میناب، فاصله بگیرم و ذره‌ای از تلخیِ جهان را شیرین کنم.

چراغ سبز شد. ماشین حرکت کرد، اما من، بخشی از روحم را همان‌جا، در کنار آن چشم‌های زیبا و در آن دست‌های گرسنه، جا گذاشته بودم.

قلب قرمز

اوقات اوقات اوقات · 5 اردیبهشت ·

در این فضایِ پر از زرق‌وبرق، ما با رنج‌هایمان معامله می‌کنیم.

یک قطره اشک، تبدیل می‌شود به یک «لایک»؛ و یک فریادِ بی‌صدا، در میانِ شلوغیِ صفحه‌ها، به یک «قلبِ قرمز» ختم می‌شود.‌

ما برای غمی که در سینه داریم، جایزه می‌گیریم تشویق می‌شویم برای سوختن، و تحسین می‌شویم برای شکستن.

گویی در این دنیایِ دیجیتال، هرچه بیشتر زخمی‌تر باشی، روشن‌تر می‌مانی، و هرچه تنهاتر، پرجمعیت‌تر!

عجیب است...

که در اینجا، غم‌هایمان، تنها جانی دارند که برای دیده شدن، باید در ویترینِ دیگران، نمایش داده شوند.

تراژدیِ خاموش

اوقات اوقات اوقات · 1 اردیبهشت ·

کلمات، دیگر تنها سایه‌هایی بی‌جان بر دیواره‌ی خلأ هستند؛

تلاش برای شرحِ این دلتنگی، مانندِ حکاکی بر روی جریانِ آب است؛ بی‌ثمر، تکراری و در نهایت، ناپدید شونده.

من در میانه‌ی یک «تراژدیِ خاموش» ایستاده‌ام؛ جایی که زبان، در برابرِ شکافِ عمیقِ وجود، از کار می‌افتد.

نوشتن، دیگر نه یک التیام، بلکه تنها بازتولیدِ همان ویرانیِ هستی‌شناختی است؛

تلاشِ عبث برای مهار کردنِ طوفانی که ریشه‌اش در سکون است.

دیگر نمی‌خواهم با واژه‌ها، بر زخمی که فراتر از مفهومِ «درد» است، التیام بخواهم.

چرا که حقیقتِ این تنهایی، در فراتر از قلم، در میانه‌ی «هیچ» نهفته است؛ جایی که معنا، از معنا گذشتن می‌کند.