همسایه پر حاشیه !

اوقات اوقات اوقات · 30 اردیبهشت ·

پیش‌تر، در کلامِ پیشین، اشاراتی پراکنده به همسایهٔ فضول و کنجکاوم داشتم؛ اما اکنون که وقتِ بازگوییِ ملموس‌تر است، باید بگویم که ماجرا از این قرار است. دو سالی می‌شود که واحدی از این مجتمعِ مسکونیِ ما را خریداری کرده‌اند؛ مردی که معلوم نیست از کدام کورهٔ دهاتی و دورافتاده برآمده که گویی هنوز پروتکل‌هایِ فرهنگِ آپارتمان‌نشینی را در حافظهٔ خاکستریِ خود بارگذاری نکرده است! ایشان از آن دست همسایگانِ لمپن و گرگوری و تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ای است که در این بازارِ آشفته و اقتصادِ بیمارِ وطنمون، انگار تقی به توقی زده و یک‌شبه ثروتی کلان را به جیب زده است؛ درست مثل همان شخصیتِ «آصف» در سریال «آوای باران» که گویی از زیرِ خاک بیرون آمده و با ثروتِ ناگهانی، خود را به بزرگی زده است.

بگذریم از این وصف‌ها... اصلِ مطلب، مزاحمت‌های بی‌موقع و سرک کشیدن‌هایِ بی‌ملاحظه‌ٔ این خانواده است که اعصابِ آدم را چنان می‌برد که گویی کسی به لایه‌هایِ نازکِ صبرِ ما چنگ می‌زند. یک بار، آن مردک! با همان طنینِ صدایِ ناهنجار و پرخاشگرش، چنان فریاد می‌زند که گویی در بازارِ گوسفند و قوچ، مشغولِ معامله است! با همان لحنِ «لو‌لولی»، می‌آید پیش من و می‌گوید: «آقای دکتر! این دخترمان را که می‌شناسید...» و از آنجا شروع می‌کند به چاشنی‌زدن به تعریف و تمجیدهایِ بی‌جا از وی. البته این‌ها هم با یک مقدمه‌یِ زیرکانه و غرض‌آلود همراه است؛ چرا که همسرش، همیشه با چنان مهارتی، غذاهایِ بدطعم و بی‌مزه و بی‌روحش را برای من می‌فرستد که گویی قصد دارد با این طعم‌هایِ ناخوشایند، ذائقهٔ من را از هر چیزی تهی کند! انگار نقشه‌اش این است که من را به «دخترِ ترشیده» خودشان امیدوار کند!

اما ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود. شبِ یکی از آن شب‌هایِ آرام که آدم در جستجویِ سکون و آرامش است، ناگهان زنگِ در، چنان با صلابت و بی‌ملاحظگی به صدا درآمد که گویی کسی درِ بابِ بهشت را می‌کوبد! با باز کردنِ در، با صحنه‌یِ مضحکی روبه‌رو شدم: آن خانواده، با چنان وقارِ ساختگی و لبخندهایِ پرده‌ای، در آستانه‌یِ در ایستاده بودند که گویی مهمانِ رسمیِ دربار هستند. همسرِ مردک، با ظرفی که بویِ سوختگی و بی‌مزه بودن از آن برمی‌خواست، و خودِ مرد، با آن هیبتِ غریب و آوازِ بلندش، چنان در فضایِ خصیِ من رخنه کردند که گویی صاحب‌خانه نیستند، بلکه در حالِ تحمیلِ یک «جشنِ اجباری» هستند! آن‌ها با آن چنان تعریف و تمجیدهایِ توخالی از دخترشان، سعی داشتند با تکیه بر آن ثروتِ تازه‌به‌دست‌آمده، بر من برتری بجویند؛ اما من فقط در نگاهِ آن‌ها، خالی بودنِ مغز و پر بودنِ جیب را می‌دیدم.

در میانه‌یِ این نمایشِ کمدی و تلخ، نگاهِ من به سمتِ سرایدارِ مجتمع افتاد که در گوشه‌یِ راهرو، چون سایه‌ای بی‌جان ایستاده بود. آه، که چه تضادِ مضحکی! آن سرایدارِ بیچاره که سال‌ها با قناعت و عفت روزگار گذرانده بود، اکنون در برابرِ این ثروتِ ناگهانی و تظاهرآمیز، چنان رنگ باخته و ذلیل و خوار گشته بود که گویی تمامِ عزتِ نفسش را در برابرِ آن «دست‌بوسی‌ها» و «تشکر‌هایِ مبالغه‌آمیز» گرو گذاشته است. هر بار که من با کمالِ ادب، آن غذاهایِ ناخوشایند را رد می‌کنم، او مثلِ یک «قرقیِ» بی‌اراده و مسخ‌شده، با چنان شتابی می‌آید که گویی قرار است پاداشِ نخلِ اکسفورد را دریافت کند! او با دست‌بوسی‌هایِ مبالغه‌آمیز و آن لبخندهایِ از سرِ نیاز، ظرف را از من می‌گیرد و به سمتِ آن خانه می‌برد؛ گویی در حالِ انتقالِ یک گنجینه است، نه یک ظرفِ غذایِ بدطعم.

باری، این مجتمعِ ما، اکنون صحنه‌یِ نمایشِ تضادهایِ عجیبی شده است؛ جایی که ثروتِ بی‌فرهنگ، با وقارِ بی‌اراده و تظاهرِ بی‌ملاحظه، در یک رقصِ مضحک با هم هم‌آهنگ شده‌اند.

اما در نهایت، وقتی خستگیِ این نمایش‌هایِ روزمره بر شانه‌هایم سنگینی می‌کند، به این اندیشه فرو می‌روم که آیا ثروت، واقعاً می‌تواند خلأهایِ روح را پُر کند؟ آن مردک که گویی از میانِ تپه‌هایِ دوردستِ غبارآلود برآمده، با هر بار که صدایِ بلندش در راهرو می‌پیچد، گویی بیشتر از پیش از خود دور می‌شود؛ او فکر می‌کند با انباشتنِ پول، اعتبار می‌خرد، غافل از اینکه اعتبار، جواهری است که در گاوصندوق‌ها نگهداری نمی‌شود، بلکه در آرامشِ برخورد و وقارِ رفتارِ آدمی نهفته است. او ثروت را پله‌ای برایِ بالا رفتن از دیگران می‌بیند، در حالی که حقیقت، پله‌ای برایِ نزدیک شدن به انسانیت است.

و اما آن سرایدارِ بیچاره... تماشایِ او، درسِ تلخِ دیگری است. او که شاید در چشمِ آن همسایگان، تنها یک «خدمتکارِ بی‌اراده» باشد، اما در واقع نمادی است از آن دسته آدم‌هایِ خسته که در برابرِ طوفانِ نیاز، گاهی مصلحت را بر عزت می‌گزینند. ما در این دورانِ پرآشوب، مدام در میانه‌یِ این دو قطبِ مضحک گرفتار می‌شویم: میانِ کسانی که «دارند اما نیستند» و کسانی که «هستند اما از خود سیر شده‌اند».

در پایانِ روز، وقتی چراغ‌هایِ واحدِ آن‌ها خاموش می‌شود و سکوتِ سنگینِ مجتمع بر همه سایه می‌افکند، می‌فهمم که خوشبختی و آرامش، نه در ظرف‌هایِ پر از غذایِ بدطعم و تظاهر به بزرگی است، و نه در دست‌بوسی‌هایِ مبالغه‌آمیز برایِ رسیدن به نانی ناچیز؛ بلکه در همان حریمِ کوچکی است که ما با احترام به خود و دیگران، دورِ خود می‌کشیم. چرا که ثروت، اگر با فقرِ اخلاق همراه باشد، تنها به آدمی می‌آموزد که چگونه در میانِ انبوهی از دارایی‌ها، تنها و بی‌روح زندگی کند.