در انحنایِ سایه ها
· 5 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه من،
پارهای از یک آوا هستم
که در گلوگاهِ سکوت،
گیر کرده است؛
تکه از پارهای از یک خورشیدِ خاموش
که در آینه، به دنبالِ پوستهاش میگردد.
خاطرات،
همچون زغالهای سوخته در کوره،
در تاریکخانهی سینهام،
شعله میکشند و خاکستر میشوند؛
و من،
سایهای هستم که از خود،
از ترسِ سقوط،
سنگینی میکند.
زمان،
آن جراحِ بیرحم،
با تیغهیِ بیصدایِ ثانیهها،
از گوشتِ روزها،
گوشت میکند؛
و ما،
در این تماشاخانهیِ پنهان،
تنها بازیگرانی هستیم
که نقشِ خود را،
از میانِ لایههایِ غبارِ فراموشی، مرور میکنیم.
بیا،
تا از شکافِ میانِ دو سایه،
نوری را برباییم؛
پیش از آنکه شب،
با انگشتانِ سردِ تاریکی،
حریرِ رؤیا را،
از پهنایِ چشم، بدرد!
«اوقات»