تراژدیِ خاموش

اوقات اوقات اوقات · 1 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

کلمات، دیگر تنها سایه‌هایی بی‌جان بر دیواره‌ی خلأ هستند؛

تلاش برای شرحِ این دلتنگی، مانندِ حکاکی بر روی جریانِ آب است؛ بی‌ثمر، تکراری و در نهایت، ناپدید شونده.

من در میانه‌ی یک «تراژدیِ خاموش» ایستاده‌ام؛ جایی که زبان، در برابرِ شکافِ عمیقِ وجود، از کار می‌افتد.

نوشتن، دیگر نه یک التیام، بلکه تنها بازتولیدِ همان ویرانیِ هستی‌شناختی است؛

تلاشِ عبث برای مهار کردنِ طوفانی که ریشه‌اش در سکون است.

دیگر نمی‌خواهم با واژه‌ها، بر زخمی که فراتر از مفهومِ «درد» است، التیام بخواهم.

چرا که حقیقتِ این تنهایی، در فراتر از قلم، در میانه‌ی «هیچ» نهفته است؛ جایی که معنا، از معنا گذشتن می‌کند.