«در اقیانوسِ عشق تو»

اوقات اوقات اوقات · 6 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه

همه چیز،

از آن نقطه‌ای آغاز شد،

که جغرافیایِ جهان،

در چشمانِ تو منتهی شد؛

آن دو گویِ سیاه و بی‌انتها،

که نه تنها نور را،

بلکه تمامِ معنایِ هستی را در خود بلعیدند.

در اعماقِ آن سیاهیِ مستانه،

برق‌هایی از جنسِ ستاره‌هایِ تازه متولد شده،

از میانِ مهِ مه‌آلودِ نگاهت،

چشمک می‌زدند؛

گویی که در میانِ شبِ تیره،

انفجارهایِ کوچکِ نور،

در حالِ بازنویسیِ قوانینِ جاذبه بودند.

و من،

که تا آن لحظه،

موجبانِ خود بودم،

ناگهان،

بندِ پناهگاهِ امنِ خویش را گسستم.

دل را،

همچون کشتی‌ای بی‌سرنشین،

به اقیانوسِ بی‌کرانِ بی‌باکی سپردم؛

تا در تلاطمِ این اشتیاقِ وحشی،

غرق شوم یا رستگار...

ما،

در آشیانه‌یِ دنجِ یک کافه،

به هم رسیدیم؛

جایی که زمان،

همچون عسلِ غلیظی،

به آرامی از دیواره‌هایِ شب،

چک‌چک می‌ریخت.

عطرِ قهوه،

با بویِ بارانِ تازه،

در هم تنیده بود،

و نورِ زرد و لرزانِ چراغ‌ها،

بر رویِ میز،

مانندِ دانه‌هایِ طلا بر سطحِ یک رودخانه‌یِ آرام،

رقص می‌کردند.

دیوارها،

از جنسِ سکوتِ عاشقانه بودند

و موسیقیِ ملایم،

تنها زمزمه‌ای بود برایِ تپش‌هایِ لرزانِ ما.

آنگاه،

دستم را،

در میانِ اقیانوسِ دستانت،

گم کردم؛

لمسِ تو،

مانندِ برخوردِ اولین بارانِ بهار،

بر پوسته‌یِ خشکیده‌یِ تنهاییِ من بود.

و وقتی،

آن هدیه‌یِ کوچک را،

میانِ میانِ دستانمان،

به تو سپردم،

احساس کردم،

که تمامِ جهان را،

در یک جعبه‌یِ کوچک،

به تو تقدیم کرده‌ام؛

نه آن هدیه،

بلکه تکه‌ای از روحم بود، که در لایه‌یِ کاغذ پیچیده شده بود،

تا در میانِ گرمایِ دست‌هایت،

دوباره جان بگیرد...

ما،

در آن لحظه،

نه دو انسان،

بلکه دو روحی بودیم،

که در یک نقطه،

از ابدیت،

به هم پیوسته بودند.

«اوقات»