اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

در رگ‌هایِ هوا

اوقات اوقات اوقات · 24 فروردین ·

کجایِ این جهان ایستاده‌ام؟

در سمتِ نور، یا سمتِ سایه؟

آن‌گاه که باد، بویِ خاکِ ازلی را

در رگ‌هایِ هوا می‌دواند،

و زمین،

نفسِ گمشده‌یِ خود را در من می‌یابد.

من،

صدایی از کویری که لبریزِ چشمه شده،

یا

قطره‌ای شبنم، که در آغوشِ نورِ نخستین، هویت می‌یابد.

دستانم،

کتابِ قصه‌هایِ ناگفته‌یِ ستاره‌هاست

و قلبم،

آینه‌ای از تمامِ آنچه بود، و آنچه خواهد شد.

در وسعتِ این تنهاییِ ناپیدا، حقیقتی می‌تراود، شبیه لبخندِ باد، بر بالِ پرنده‌ای که هرگز دیده نشده.

و من،

مانندِ شعری سپید، در سکوتِ سپیده‌دم، خود را بازمی‌سرایم.

«اوقات»

حیران !

اوقات اوقات اوقات · 24 فروردین ·

امروز، تعداد خیره شدن به یک نقطه ثابت برایم بیشتر شده است !

فکر میکنم مغزم برای خودش مرخصی های ساعتی رد می کند !

داداش این دست فرمون که تو داری میری ، من رو از حیرانی به ویرانی می رسانی !

به گ... مون ندی!

جنگ افکار

اوقات اوقات اوقات · 23 فروردین ·

کاش میشد آتش بس را در افکارم حاکم کنم !

اسلام آباد کجایی که بیایی و پا در میانی بنمایی و این افکار درگیر جنگ را نیز آتش بسی برقرار نمایی و خودت را وسط بیاندازی ! نتیجه مهم نیست ! همین که آتش بسی برقرار شود و افکار درگیرم را از گیس و گیس کشی های شبانه رها نمایی خودش منفعتی بسی شگرف خواهد داشت.

یکی از افکارها که به تازگی متولد شده است و بسی شیطون وضع می باشد از سر و کول این منطق مادر مرده بالا و پایین می پرد و منطق پیر و فرتوت را به شدت کلافه نموده است !

آن یکی افکار را که همه زندگی را در مشغله امور کاری خلاصه نموده است بعد از دو تایم ۸ ساعته کار کردن آمده است و بر ابر خاطرات می‌خواهد قدری خستگی بِدَر کند که افکار شیطون مگر می‌گذارد!

یکی دیگر از افکار هایم که همش در توهم عشق و عاشقی است و از خود احساسات در می‌کند در میان این دو همچون بچه یتیمی گوشه ی زیر زمین خانه مغز کز کرده و آخر شب ها فیلش یاد هندوستان می نماید و در این تایم خلأ به وجود آمده دفترش را باز می کند و ک..شعر می سُراید.

فی الواقع در این مثلث سمی این من هستم که این وسط گرفتار شده ام !

من جنگ اعصاب نمی خواهم من می‌خواهم فقط زندگی کنم و آرامش داشته باشم ... همین.

گمشده

اوقات اوقات اوقات · 22 فروردین ·

تمامِ آنچه می‌دانم از جهان،

در چشم‌های توست؛

نگاهت،

آینه‌ای است که من را به خود می‌گیرد...

و من،

در این تماشایِ بی‌پایان،

تمامِ وجودم را در تو گم کرده‌ام.

برخی کلمات تنها حروف نیستند؛ آن‌ها سنگینیِ یک تاریخ و تلاطم یک احساس‌اند. 

«کامی‌کازه»؛ واژه‌ای که در ابتدا از دلِ اساطیر و شکوهِ باد برآمده بود، اما در تاریک‌ترین روزهای جنگ، به معنای «سقوطِ آگاهانه» درآمد. مفهومی که در آن، فرد نه برای بقا، بلکه برای رسیدن به یک نقطه نهایی، تمامِ هستی خود را به جریانِ باد می‌سپارد تا خود را به هدف بفشارد.

اگر نگاهی به زندگی‌های ما بیندازیم، می‌بینیم که همه‌ی ما در مسیرِ زیستن، نوعی «کامی‌کازه» هستیم. گاهی در عشق، در یک تصمیمِ بزرگ، یا در پیِ یک آرمانِ انسانی، چنان با تمام وجود به جلو می‌تازیم که گویی دیگر بازگشتی در کار نیست.

 ما بارها در زندگی، خودمان را در آتشی می‌افکنیم که می‌دانیم ممکن است ما را بسوزاند، اما باور داریم که این سوختن، تنها راهِ رسیدن به حقیقتی است که در جستجوی آن هستیم. زندگی، گاه از مسیرِ حفظِ خویشتن، به مسیرِ «فدا شدن برای معنا» تغییر جهت می‌دهد؛ همان‌جایی که سقوط، دیگر به معنای شکست نیست، بلکه به معنای رسیدن به مقصد با تمامِ وجود است.

اما این مفهوم، فراتر از استعاره‌های فلسفی، در واقعیتِ تلخ و صریحِ روزگار ما نیز تجلی یافته است.

آغوش تنهایی

اوقات اوقات اوقات · 21 فروردین ·

در میانِ

آغوشِ تنهایی،

سکوت، تنها همدمِ من است.

سایه ها بر دیوار می‌رقصند

و من،

در جستجوی تو،

میانِ انبوهِ خاطرات گم شده‌ام.

رنگِ شب،

در میانِ مویِ سیاه و پریشانِ تو،

و عمقِ بی‌کرانِ چشمانِ سیاهت،

گم شده است؛

همان‌جا که من،

خود را از دست داده‌ام.

هر بار که نامت را در دل می‌خوانم،

تپشِ قلبم،

آهنگِ رقصِ بارانی در شب را می‌گیرد؛

اما...

در این مسیرِ پر از تاریکی،

تنها چیزی که با من است،

این بختِ سیاهِ من است؛

که حتی در رویا هم،

بویِ تنهایی می‌دهد.

«اوقات»

سکوت نیمه شب

اوقات اوقات اوقات · 21 فروردین ·

در سکوتِ شب،

هر آنچه از جهان باقی مانده،

تنها گرمایِ نفس‌هایِ توست...

گویی زمان،

در مرزِ نگاه‌هایِ بلند،

به لرزشِ بی‌صدا باز ایستاده؛

تا لحظه‌ای که،

در میانِ اشتیاقی بی‌پایان،

بوسه‌ای از لب،

تمامِ کلماتِ ناتمامِ عشق را،

به کمال می‌رساند.

و در این لحظه‌یِ مکنون،

تنها آغوشِ توست که پناهگاهِ من است؛

و تنها تویی که،

در تکرارِ این بوسه،

تمامِ معنایِ زندگی را به من می‌آموزی.

یک مرد با پیراهن چهارخانه تیره که روی یک شلوار پارچه ای به نحوی که بدن لاغر اندامش را بپوشاند در کنار همسر و فرزندش کنار میدان اصلی شهر از همان ساعت خروس خوان صبح گاهی حضور پیدا نموده بود و یک پلاکاردی با عنوان ما مخالف آتش بس هستیم و ... به بالای دست گرفته بودند و غبار غمگینی بر چهره شأن هویدا بود ...

فکر نمی کنم در هیچ کدام از دسته بندی های تهوع آور سیاسی حاکم بر جامعه قرار بگیرند ! به نمود حقیقی کلمه می توان آنها را در قشر مستضعفین جامعه قرار دهیم ...

راستش را بخواهید از خودم خجالت کشیدم ...

منی که برای همه بالا و پایین شدن های تغییرات سیاسی و اجتماعی جامعه سعی می کنم یا إن قولت بیاورم و یا ماست مالی های عرضه دارم تا به هر نحوی بگویم مثلً  مصلحت است ! حکمت است ! پیچ تاریخی است دیگر و ...

این کشور و این وطن را تا اینجای کار این ها نگه داشته اند ...

خدا حفظتان کند ...

پا نوشت :

آیه ۵ سوره قصص : « وَ نُريدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ »

همیشه محیط پیرامون، سبک نوشتاری آدم ها را تحت تأثیر قرار می دهد. در بیان که بودم سعی کردم بین دو خود (حقیقی - درونی) یک سبک نوشتاری فی ما بین را سامان دهم و «اوقات» را خلق کردم.

خواستم در اینجا هم همان سبک بیان را ادامه دهم که نشد و محیط حاکم بر اینجا یک شخصیت  نزدیک به درونیات از من را خلق نمود که پنهان ترین لایه از شخصیت من می باشد.

متن های ساندویچی و ایستگاه های سرپایی ! در اینجا به شخصه من را به سمتی دیگر از نوع نوشتار هدایت نموده است که برایم بسیار غریب و عجیب است!

خودم فعلا از خودم راضی نیستم .... شما را نمی دانم.