تَکرارِ زندگی ...

اوقات اوقات اوقات · 31 فروردین ·

در آستانه‌یِ سپیده‌دم،

جایی میانِ خواب و بیداری،

تلألو نور در ابتدای صبح،

مثلِ یک نویدِ آهسته،

دیواره‌هایِ تاریکی را کنار می‌زند.

همه چیز در هوای گرگ‌ومیش غرق است؛

نه کاملاً تاریک، نه کاملاً روشن،

در مرزِ میانِ دو جهان.

و آن سکوتِ صبحگاهی...

که مثلِ یک آغوشِ سنگین،

همه چیز را در خود فرو می‌برد،

تا ناگهان...

با شکستنِ آن توسط گنجشک‌ها،

زندگی دوباره در رگ‌هایِ هوا جاری می‌شود.

بویِ تلخ و آشنایِ قهوه،

در فضا می‌پیچد و بیدار می‌کندِ حواس را؛

و درست در همین لحظه،

با روشن کردنِ رادیو،

صدایِ دنیایِ بیرون،

مثلِ یک هم‌نشینِ قدیمی،

به تنهاییِ این اتاق، معنا می‌دهد.