طبیعت تجلی گر تو است

اوقات اوقات اوقات · 28 فروردین ·

در پهنه‌ی بی‌کرانِ آسمان،

ابرهایی از پنبه، سپید و نرم،

در میانِ آبیِ مطلق، شناورند؛

گویی نفس‌هایِ آرامِ سپیده‌دم،

در میانِ روز، منجمد شده‌اند.

و آن پایین‌تر،

در میانِ دشت،

گندم‌ها، با هر وزشِ نسیم،

چون ابریشمِ گداخته،

لطافت را به رقص می‌آورند؛

رقصی که از دلِ خاک،

به سویِ آسمان برمی‌خیزد.

بنگر به نرگس،

که با تکه‌ای از شبنم،

تاجی از درخشش بر سر نهاده؛

قطره‌ای که تمامِ جهان را

در خود حبس کرده است،

و در آن، تنها یک قطره نیست؛

یک آینه است از پاکیِ هستی.

اما...

تمامِ این زیبایی، در یک نقطه، به تو می‌رسد؛

در دلِ سیاه و مخملیِ لاله،

جایی که تاریکی، تنها برایِ زیبایی است.

آن سیاهیِ عمیق،

در میانِ سرخِ گل،

من فقط یک گل نمی‌بینم؛

من، چشمانِ تو را می‌بینم؛

آن‌قدر سیاه و آن‌قدر پر از راز،

که جهان در آن‌ها گم می‌شود.

و وقتی گوش به زمین می‌سپاری،

صدایِ جاری شدنِ رودخانه را می‌شنوی؛

آوازی که از میانِ سنگ‌ها می‌گذرد...

اما من، در آن صدا،

صدایِ رقصِ گیسوانِ تو را می‌شنوم؛

آن‌گونه که سیاه و بلند،

بر شانه‌هایت جاری می‌شوند،

همچون رودخانه‌ای که راهِ خود را

به سویِ بی‌پایانی می‌جوید.

«اوقات»