نقشِ نور بر پهنهٔ هستی

اوقات اوقات اوقات · 27 فروردین · خواندن 1 دقیقه

در هر تپشِ نامحسوسِ هستی، آثاری از یک رقصِ ابدی است؛ از هندسه‌یِ بی‌نقصِ گلبرگ‌ها، تا شکوهِ بی‌کرانِ کهکشان‌ها، همه، تنها تجلیِ یک کلامِ نوری هستند.

بنگر به شکوفه‌ای که در میانِ سنگ، راهِ رسیدن به خورشید را می‌جوید؛ او نمی‌داند که چقدر سخت است، اما می‌داند که «بودن»، حقِ برخاستن است.

زیبایی، در همین تضاد است؛در هم‌آهنگیِ آشوب و نظم، در نجوایِ اتم‌ها در دلِ سکوت، و در جریانی که از دلِ تاریکی، به سویِ روشنایی می‌تراود.

و امید...

امید، نه یک رؤیایِ دور و دست‌نیافتنی، بلکه ضرب‌آهنگِ قلبِ زمین است؛ قانونِ پنهانیِ فصول است،

که می‌گوید:

هر زمستان، تنها استراحتی است برایِ زمین، تا در سپیده‌دمی تازه، با شکوفه‌ای بیشتر، و نوری پربارتر، دوباره متولد شود.

نگاه کن؛

هستی، مدام در حالِ ساخته شدن است، و ما، در میانِ این شکوه، باید یاد بگیریم، همچون خورشید، بی‌وقفه، تلالو کنیم.