اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

تَکرارِ زندگی ...

اوقات اوقات اوقات · 31 فروردین ·

در آستانه‌یِ سپیده‌دم،

جایی میانِ خواب و بیداری،

تلألو نور در ابتدای صبح،

مثلِ یک نویدِ آهسته،

دیواره‌هایِ تاریکی را کنار می‌زند.

همه چیز در هوای گرگ‌ومیش غرق است؛

نه کاملاً تاریک، نه کاملاً روشن،

در مرزِ میانِ دو جهان.

و آن سکوتِ صبحگاهی...

که مثلِ یک آغوشِ سنگین،

همه چیز را در خود فرو می‌برد،

تا ناگهان...

با شکستنِ آن توسط گنجشک‌ها،

زندگی دوباره در رگ‌هایِ هوا جاری می‌شود.

بویِ تلخ و آشنایِ قهوه،

در فضا می‌پیچد و بیدار می‌کندِ حواس را؛

و درست در همین لحظه،

با روشن کردنِ رادیو،

صدایِ دنیایِ بیرون،

مثلِ یک هم‌نشینِ قدیمی،

به تنهاییِ این اتاق، معنا می‌دهد.

رقص باشکوه هستی

اوقات اوقات اوقات · 29 فروردین ·

ما، در اشتباهی بزرگ، زندگی را همچون یک «سنگ» می‌پنداریم؛ صلب، ماندگار و تغییرناپذیر. اما حقیقت، نه در سنگ، که در «جریان» است. زندگی، نه یک «وضعیت»، بلکه یک «فرآیند» است؛ درست مانند شعلهٔ شمعی که در تاریکی می‌سوزد؛ شعله‌ای که برای بودنش، باید مدام از خود بگذرَد، مدام بسوزد و مدام تغییر کند. اگر شعله از تغییر بازایستد، دیگر شعله نیست، بلکه خاکستری سرد است.

نگاه کنید به اتفاقاتِ کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای که روزانه از کنارشان می‌گذریم:

آن فنجانِ قهوه‌ای که صبح از آن می‌نوشید، با هر جرعه، دمای خود را از دست می‌دهد و با هر ثانیه، شیمیِ آن تغییر می‌کند؛ همان قهوه‌ای که در لحظهٔ اول، تجربه‌ای بود و در لحظهٔ آخر، خاطره‌ای از آن. یا نگاه کنید به پوسته‌ی یک میوه که در میانهٔ فصل، از سبزیِ ترد به رنگِ سرخِ رسیده بدل می‌شود؛ این تغییر، نه یک مرگ است، بلکه اوجِ حیات است. حتی چهره‌ی خودتان در آینه‌ی صبحگاه، با هر خطِ کوچکی که از خنده یا اندوه بر آن نقش می‌بندد، در حالِ بازنویسیِ خود است.

ما اغلب از تغییر می‌هراسیم. از اینکه جایگاهمان عوض شود، از اینکه احساساتمان دگرگون گردد، از اینکه آنچه امروز «هستیم»، فردا «نباشد». اما این ترس، از درکِ این حقیقت نشأت می‌گیرد که ما «موجود» هستیم، در حالی که باید «شدن» را بیاموزیم.

زندگی، برخلاف تصور ما، یک تابلوی نقاشیِ تمام شده نیست که تنها باید به تماشای آن بنشینیم؛ زندگی، یک «پالتِ رنگ» است که هر لحظه، قلم‌مو در حالِ ترکیبِ رنگ‌های تازه است. هر پایان، تنها شکلی از آغازِ دوباره است؛ درست مثلِ زمستانی که برای تسلیم شدن به برف، باید از پاییز عبور کند.

پس، اگر امروز احساس می‌کنید در میانِ گردابِ تغییراتِ زندگی هستید، نگران نباشید. شما در حالِ غرق شدن نیستید؛ شما در حالِ «جریان یافتن» هستید. یاد بگیرید که با رودخانه هم‌مسیر شوید، نه با سدی که می‌خواهد جریان را متوقف کند. چرا که تنها در حرکت است که معناست، و تنها در تغییر است که حیات، معنای خود را بازمی‌یابد.

بگذارید تغییر، نه یک دشمن، که تنها رقصِ باشکوهِ هستی در برابرِ چشمانِ شما باشد.

طبیعت تجلی گر تو است

اوقات اوقات اوقات · 28 فروردین ·

در پهنه‌ی بی‌کرانِ آسمان،

ابرهایی از پنبه، سپید و نرم،

در میانِ آبیِ مطلق، شناورند؛

گویی نفس‌هایِ آرامِ سپیده‌دم،

در میانِ روز، منجمد شده‌اند.

و آن پایین‌تر،

در میانِ دشت،

گندم‌ها، با هر وزشِ نسیم،

چون ابریشمِ گداخته،

لطافت را به رقص می‌آورند؛

رقصی که از دلِ خاک،

به سویِ آسمان برمی‌خیزد.

بنگر به نرگس،

که با تکه‌ای از شبنم،

تاجی از درخشش بر سر نهاده؛

قطره‌ای که تمامِ جهان را

در خود حبس کرده است،

و در آن، تنها یک قطره نیست؛

یک آینه است از پاکیِ هستی.

اما...

تمامِ این زیبایی، در یک نقطه، به تو می‌رسد؛

در دلِ سیاه و مخملیِ لاله،

جایی که تاریکی، تنها برایِ زیبایی است.

آن سیاهیِ عمیق،

در میانِ سرخِ گل،

من فقط یک گل نمی‌بینم؛

من، چشمانِ تو را می‌بینم؛

آن‌قدر سیاه و آن‌قدر پر از راز،

که جهان در آن‌ها گم می‌شود.

و وقتی گوش به زمین می‌سپاری،

صدایِ جاری شدنِ رودخانه را می‌شنوی؛

آوازی که از میانِ سنگ‌ها می‌گذرد...

اما من، در آن صدا،

صدایِ رقصِ گیسوانِ تو را می‌شنوم؛

آن‌گونه که سیاه و بلند،

بر شانه‌هایت جاری می‌شوند،

همچون رودخانه‌ای که راهِ خود را

به سویِ بی‌پایانی می‌جوید.

«اوقات»

نقشِ نور بر پهنهٔ هستی

اوقات اوقات اوقات · 27 فروردین ·

در هر تپشِ نامحسوسِ هستی، آثاری از یک رقصِ ابدی است؛ از هندسه‌یِ بی‌نقصِ گلبرگ‌ها، تا شکوهِ بی‌کرانِ کهکشان‌ها، همه، تنها تجلیِ یک کلامِ نوری هستند.

بنگر به شکوفه‌ای که در میانِ سنگ، راهِ رسیدن به خورشید را می‌جوید؛ او نمی‌داند که چقدر سخت است، اما می‌داند که «بودن»، حقِ برخاستن است.

زیبایی، در همین تضاد است؛در هم‌آهنگیِ آشوب و نظم، در نجوایِ اتم‌ها در دلِ سکوت، و در جریانی که از دلِ تاریکی، به سویِ روشنایی می‌تراود.

و امید...

امید، نه یک رؤیایِ دور و دست‌نیافتنی، بلکه ضرب‌آهنگِ قلبِ زمین است؛ قانونِ پنهانیِ فصول است،

که می‌گوید:

هر زمستان، تنها استراحتی است برایِ زمین، تا در سپیده‌دمی تازه، با شکوفه‌ای بیشتر، و نوری پربارتر، دوباره متولد شود.

نگاه کن؛

هستی، مدام در حالِ ساخته شدن است، و ما، در میانِ این شکوه، باید یاد بگیریم، همچون خورشید، بی‌وقفه، تلالو کنیم.

تضاد

اوقات اوقات اوقات · 27 فروردین ·

تو، بی‌خبر، در تماشایِ جهان هستی،

و من، بی‌خبر، در تماشایِ تو؛

و این، زیباترین تضادِ هستی است:

اینکه من، تمامِ معنایِ جهان را،

در نگاهِ بی‌خبرِ تو،

پیدا می‌کنم.

نور

اوقات اوقات اوقات · 27 فروردین ·

تو، همان نوری هستی که بی‌آنکه بدانی، در تاریک‌ترین گوشه‌هایِ دلم،

یک کادرِ درخشان می‌سازد؛

و من، در جستجویِ ثبتِ این لحظه، همیشه از کلام، عقب می‌مانم.

من تمام عمرم را با «تفسیر کردن» گذرانده‌ام. در دنیای علوم اجتماعی، یاد گرفته بودم که آدم‌ها را به مثابه ساختارهایی از الگوها و نشانه‌ها بخوانم؛ در خبرنگاری، آموخته بودم که از لایه‌های غبارآلودِ واقعیت، حقیقت را بیرون بکشم؛ و در عکاسی، یاد گرفته بودم که چگونه با بازیِ نور و سایه، لحظه‌ای گذرا را به ابدیت بدل کنم. برای من، جهان، مجموعه‌ای از «داده‌ها»، «خبرهای بازمانده از تاریخ» و «کادرهایِ انتخاب‌شده» بود. تا اینکه او وارد کلاس شد.

او نه یک «سوژه» بود، نه یک «نمونه‌ی آماری» و نه حتی یک «موضوعِ بحث». او، خلأی بود در میانِ تمامِ تئوری‌های من.

اولین بار، از پشتِ لنزِ ذهنم به او نگریستم. او در ردیفِ سوم نشسته بود، دقیقاً در نقطه‌ای که نورِ خورشیدِ عصر، از پنجره‌ی بزرگِ سالن عبور می‌کرد و روی نیم‌رخِ او می‌نشست. به عنوان یک عکاس، ناخودآگاه فکر کردم: «این کادربندی، بی‌نقص است؛ یک نورپردازیِ رنسانس در دلِ یک کلاسِ مدرن.» اما به عنوان یک انسان، چیزی فراتر از نور را حس کردم؛ چیزی که هیچ اپرتورِ دوربین یا فرمولِ جامعه‌شناختی قادر به ثبتش نبود.

در جلساتِ بحث، او مانند یک «متنِ باز» بود؛ متنی که هرچه بیشتر آن را می‌خواندم، معنای جدیدی در میانِ خطوطش می‌یافت. وقتی درباره‌ی «ارتباطاتِ غیرکلامی» صحبت می‌کردم، او با یک نگاهِ پرسشگر، تمامِ مبانیِ نظریِ من را به چالش می‌کشید. او نه با تکیه بر شعار، که با قدرتِ «معناسازی» پیش می‌آمد. او یاد داد که چگونه یک «سکوت»، می‌تواند پرمعناترین نوعِ گفتمان باشد.

من، که همیشه به دنبالِ «خبرِ اصلی» بودم، ناگهان دریافتم که بزرگترین خبرِ زندگی‌ام، نه در میدان‌های جنگ یا در میانِ آشوب‌های سیاسی، بلکه در سکوتِ میانِ جملاتِ او نهفته است. او، خبرِ فروپاشیِ تمامِ دیوارهایِ دفاعیِ من بود.

عشق به او، برای من، مثلِ نوشتنِ یک رمانِ دشوار بود؛ کلمه‌ای را انتخاب می‌کردم، اما می‌ترسیدم که هیچ واژه‌ای نتواند آن «ادراکِ محض» را توصیف کند. من که با کلمات بازی می‌کردم، در برابرِ حضور او، دچارِ «سکوتِ نوشتاری» می‌شدم. او، همان پارادوکسِ زیبایی بود که در علوم اجتماعی نمی‌توانستیم تعریفش کنیم: موجودی که همزمان هم «ساختار» بود و هم «آزادی».

گاهی در میانه کلاس، وقتی او با اشتیاق درباره‌ی یک مفهومِ اجتماعی حرف می‌زد، ناخودآگاه از خود می‌پرسیدم: «آیا این یک پدیده‌ی اجتماعی است یا یک معجزه‌ی زیباشناختی؟» آیا او بخشی از «واقعیتِ عینی» است که من به دنبالش هستم، یا «واقعیتِ ذهنیِ» من، در حضور او بازتعریف شده است؟

من می‌دانستم که مرزهایِ اخلاقِ حرفه‌ای و سلسله‌مراتبِ دانشگاهی، مانندِ خطوطِ کادربندیِ یک عکس، میانِ ما فاصله انداخته‌اند. اما عشق، همان عنصرِ «نویز» در یک سیگنالِ صاف است که باعث می‌شود سیگنال، حیات پیدا کند. او، نقصِ زیبایِ سیستمِ منظمِ زندگیِ من بود.

در نهایت، فهمیدم که من تمامِ عمرم را صرفِ «مشاهده کردن» کرده بودم؛ مشاهده‌ی جهان، مشاهده‌ی مردم، مشاهده‌ی نور. اما او، اولین کسی بود که مرا وادار کرد «دیده شدن» را تجربه کنم. او، نه یک دانشجو بود که من آموزش‌اش دهم، بلکه حقیقتی بود که من باید از آن می‌آموختم.

او، زیباترین «ادعایِ حقیقت» بود که در تمامِ گزارش‌های خبرنگاری‌ام، در تمامِ عکس‌هایم و در تمامِ کتاب‌هایم، به دنبالش گشته بودم و حالا، در برابرِ چشمانِ من، بدونِ هیچ کادربندی و بدونِ هیچ تحلیلِ علمی، ایستاده بود. تنها و عریان، همچون یک «شعرِ سپید» در میانِ دنیایِ پر از هیاهویِ مفاهیم.

ساعت هشت صبح بود و بوی قهوه‌ی تلخ هنوز در گلویم می‌پیچید. بر حسب عادت همیشگی در محوطه دانشگاه راهم را به سمت تک درخت انجیر معابد کج کردم، درختی در گوشه ی دنج و خلوت که جان می‌داد برای کشیدن یک نخ سیگار دل انگیز!

علی ایحال بعد اتمام این عملیات موفقیت آمیز به دور از چشم احد الناسی ! به راهم ادامه دادم و کیف چرمیِ سنگینم، که پر بود از مقالات منتشر نشده و دفترچه‌های یادداشت، روی شانه ام سنگینی می‌کرد. وقتی پا به سالن ۳۰۲ گذاشتم، می‌دانستم که قرار نیست فقط یک «درس» بدهم؛ قرار است وارد یک «میدان نبردِ فکری» شوم.

سالن ۳۰۲، برای من، کوچک‌ترین نسخه‌ی جهان بود.

از همان لحظه‌ی ورود، نگاه‌ها مرا می‌شکافتند. در ردیف‌های جلو، «سیمین» نشسته بود؛ زنی پنجاه ساله با چشمانی که تجربه‌ی ناملایمات زندگی را در خود داشت. او نه برای نمره، بلکه برای یافتنِ معنای دوباره‌ی زندگی اینجا بود. وقتی حرف می‌زدم، او با نگاهی پرسشگر و گاهی با تردیدی که از دلِ تجربه‌های تلخ می‌آمد، به من خیره می‌شد. او نماینده‌ی آن بخش از دانشجویان بود که تئوری‌های خشکِ کتاب‌ها را با واقعیت‌های خاکستریِ زندگی‌شان می‌سنجیدند.

در ردیف‌های میانی، «آرش» حضور داشت؛ جوانی با موهای آشفته و نگاهی که گویی همیشه در حالِ آماده‌باش برای یک اعتراض است. آرش نماینده‌ی آن آتشِ سیاسی بود که در هر جمله‌ی من، به دنبال یک شکاف می‌گشت. اگر از «ساختار قدرت» می‌گفتم، او بلافاصله با تندی به عدالت اجتماعی می‌پرداخت و اگر از «تاریخ» می‌گفتم، او از زاویه‌ای متفاوت و انتقادی به آن می‌نگریست. مدیریتِ آرش، مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغ بود؛ باید چنان پاسخ می‌دادم که نه از تندی او عقب می‌نشدم و نه در دامِ شعارهای کلیشه‌ای گرفتار می‌شدم.

و اما «نیما»... نیما نماینده‌ی نسلِ جدید بود؛ نسلی که انگشتانش همیشه بر روی کیبورد یا صفحه‌ی گوشی می‌رقصید. او از من می‌پرسید: «استاد، این موضوع در دنیای دیجیتال و هوش مصنوعی چه معنایی دارد؟» او می‌خواست هر مفهومِ کلاسیک را به سرعتِ نورِ تکنولوژی پیوند بزند. گاهی حس می‌کردم با کسی حرف می‌زنم که در دو جهانِ موازی زندگی می‌کند؛ یکی در کتاب‌های کهن و دیگری در جریان‌های بی‌وقفه و پرسرعتِ اینترنت.

در میانه‌ی کلاس، وقتی بحث بالا می‌گرفت، سالن به یک «مجمعِ کوچکِ جهانی» تبدیل می‌شد. سیمین با آرامش و خردِ تجربه‌اش، آرش را به چالش می‌کشید؛ آرش با هیجانِ انقلابی‌اش، نیما را از دنیای مجازی بیرون می‌کشید و نیما با منطقِ سرد و محاسباتی‌اش، آرامشِ سیمین را به مبارزه می‌طلبید.

من، در مرکز این گردباد، ایستاده بودم. گاهی احساس می‌کردم نقش من معلم نیست، بلکه نقش یک «رهبرِ ارکستر» است که باید تلاش کند از این صداهای ناهنجار، متین و متفاوت، یک سمفونی بسازد. باید می‌دانستم کی سکوت کنم تا شنیده شود و کی با قدرت صحبت کنم تا نظم برقرار شود. باید می‌دانستم چگونه از خشمِ آرش، به پرسشِ علمی برسم؛ چگونه از شکِ سیمین، به کنجکاویِ فلسفی تبدیلش کنم؛ و چگونه از سرعتِ نیما، به دقتِ تحلیلی برسانمش.

سخت بود. گاهی بعد از کلاس، با خستگیِ عمیقی به صندلی‌ام تکیه می‌دادم و فکر می‌کردم: «امروز واقعاً چه چیزی را منتقل کردم؟»

اما وقتی از سالن خارج می‌شدم و صدای بحث‌های آن‌ها را در راهرو می‌شنیدم، می‌فهمیدم که موفق شده‌ام. موفق شده‌ام شعله‌ای در دلِ تفاوت‌ها روشن کنم. آن‌ها با هم نمی‌سازند، اما با هم «می‌جنگند» و این جنگِ فکری، تنها راهِ رسیدن به حقیقت است. من فقط یک استاد نبودم؛ من شاهدِ تولدِ اندیشه‌های جدید در میانه‌ی برخوردِ تضادها بودم.

و آن خستگی، شیرین‌ترین نوعِ خستگی بود

عــشــق !

اوقات اوقات اوقات · 26 فروردین ·

عشق، واژه‌ای است که در قاموس قلب انسان، صدها رنگ و هزاران صدا دارد. گاه چون شراره‌ای ناگهانی، چشم‌ها را خیره می‌کند؛ در یک لحظه، دل را به آتش می‌کشد و در تب و تابِ دیداری، غرقِ هیجانِ کشفِ زیباییِ ظاهری می‌شود. این عشق، همچون پروانه‌ای است که بر گلِ تازه‌ای نشسته؛ لطیف، زیبا، اما شکننده و گذرا. عطرش مست می‌کند، رنگش دل می‌برد، اما بال‌هایش تابِ تحملِ بادهایِ تندِ گذرِ ایام را ندارد.

گاهی دیگر، عشق چون طوفانی است ویرانگر؛ آمیخته با خواهش‌هایی سوزان و نگاه‌هایی که گویی درمی‌یابند تمامِ وجودِ طرف مقابل را. این عشق، شورمند و پرهیاهو است، مرزها را درمی‌نوردد، و در هم تنیدگیِ دو روح در هیجانی عمیق را فریاد می‌زند. اما گاه، در اوجِ همین هیجان، خطرِ خاموشی وجود دارد؛ چون آتشی که ابتدا شدید شعله می‌کشد و سپس در نبودِ سوختِ تازه، خاکستری بیش باقی نمی‌گذارد.

و هست عشقی که چون نسیمی ملایم، دل را نوازش می‌دهد؛ عشقی برآمده از همراهی، از نگاه‌هایِ آشنا، از درکِ سکوت‌هایِ یکدیگر. این عشق، همدمِ روز است، پناهِ شب؛ آشیانه‌ای گرم که در آن، اضطراب‌ها آرام می‌گیرند و دل، جایِ امنی برایِ خویش می‌یابد. این عشق، با لبخندی در چشمانِ یاری، با لمسی از دستِ گرما، با "بودن"ِ بی‌منت، معنا می‌یابد. این عشق، ریشه‌هایِ عمیقی در خاکِ زندگی مشترک دارد و ثمرش، آرامشی است ماندگار.

اما در ورایِ همه‌یِ این‌ها، فراتر از هر رنگ و هر صدا، حقیقی‌ترین و ناب‌ترین عشق، در انتظارِ کشف است. عشقی که نه شراره‌ای زودگذر است، نه طوفانی هیاهوگر، و نه حتی نسیمی دلنشین؛ بلکه اقیانوسی است بیکران. این عشق، تواناییِ دیدنِ روحِ عریانِ دیگری را دارد؛ دیدنِ پشتِ تمامِ نقاب‌ها، حفره‌هایِ پنهان، و زخم‌هایِ دیرین. این عشق، نه تنها زیبایی‌هایِ آشکار، بلکه تاریکی‌ها را نیز در آغوش می‌کشد و با نورِ تسلیم و پذیرش، آن‌ها را در خود حل می‌کند.

این عشقِ اصلی، هرگز تمام نمی‌شود؛ چون مدام تغذیه می‌شود از ایثار، از فداکاری، از رفاقتِ عمیقِ روح‌ها. در این عشق، "من" و "تو" حل می‌شوند در "ما"یی که از هر دویِ ما بزرگتر و کامل‌تر است. این عشقی است که در سکوتِ همراهی، در نگاهِ عمیقِ همدلی، در درکِ بی‌قید و شرط، و در رشدِ مشترکِ دو موجودِ رو به تعالی، خود را متجلی می‌سازد. این، همان عشق است که خانه را نه در چهار دیواری، که در قلبِ دیگری می‌یابد؛ همان عشقی که در نهایت، ما را به خودِ واقعی‌مان، به خدا، نزدیک‌تر می‌کند. این، تجلیِ عشقِ الهی در زمین است.

وهم هایِ شبانه !

اوقات اوقات اوقات · 25 فروردین ·

ماه،

نیزه بلورینِ تنهایی است در قلبِ این شبِ بی‌کران،

یا

تراشه‌ای از نقره‌یِ امید که بر سفیدیِ تاریکِ دلِ ما

می‌تابد.

گاهی،

قایقِ کوچکی است بر دریایِ بی‌انتهایِ سیاهی،

که سرنشینش، تنها خوابِ پریشانِ ماست.

و ما،

در این پهنه‌یِ بی‌انتها، چون دانه‌هایِ پراکنده‌یِ نوریم،

که هر شب در تاریکی

با هم قصه‌یِ روشنی می‌سازیم.

خواب،

دریچه‌ای به رؤیاهایِ مه‌آلود،

و بیداری،

انتظارِ سپیده‌یِ دوباره‌ای که از پسِ این پرده‌یِ رازآلود خواهد دمید.

شب،

خود آغازی است بر پایانِ وهم‌ها.

«اوقات»