زندگی همین است . . .

اوقات اوقات اوقات · 14 خرداد · خواندن 1 دقیقه

زندگی

از کوچه‌ای باریک گذشت

با کفش‌هایی که بوی راه می‌داد

آمد و آرام

روی شانه‌هایم نشست

مثل بارانی که نمی‌بارد

فقط می‌نشیند.

من به پنجره خیره بودم

تو به دوردستِ من

و دلم

پشتِ غبارِ سال‌ها

جا ماند.

باز از نو

از همان زخمِ قدیمی

باز از نو

با دلی که نشانی ندارد

جز تپشی خاموش.

زندگی همین است:

بگیر و رها کن

بمان و صدا کن

در رفت‌وآمدِ بی‌پایانش

من هنوز ایستاده‌ام

کنارِ همین درد

که نامِ دیگرش

ایستادگی‌ست.

روی دیوارِ اتاقم

ردِ دستِ روزها مانده

هر شکستی که گذشت

چراغی تازه روشن کرد

در من.

از این همه نماندن

درسِ ماندن گرفتم

از دلِ هر رفتن

راهِ آمدن.

باز از نو

از همان زخمِ قدیم

باز از نو

با دلی که نشانی ندارد

جز امیدی پنهان.

اگر جهان مرا شکست

دوباره جمع می‌شوم

از میانِ خاکِ سرد

قد می‌کشم

نه برای فتحِ دور

نه برای نامِ بلند

فقط برای نفسی

که هنوز

از تو گرم است.

زندگی همین است:

بگیر و رها کن

بمان و صدا کن

و در این رفت‌وآمد

من هنوز ایستاده‌ام

کنارِ همین درد

که حالا

خانهٔ من شده.

زندگی

همین است.