اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

مرثیه

اوقات اوقات اوقات · 3 تیر ·

نمی‌دونم چرا امشب دلم رفت سمت جنوب و مدرسه میناب و پیکری که هیچ وقت پیدا نشد . . .

این مرثیه را برای ماکان نصیری نوشتم.

باد

از ویرانه که می‌گذرد

بوی گچِ سوخته را

مثل پرچمِ نیمه‌افراشته‌ای

در کوچه می‌چرخاند؛

انگار هنوز

صدای زنگِ مدرسه

زیر آوار

دست‌وپا می‌زند.

میناب

چشم‌هایش را بسته

اما خاک

هنوز گرم است

از ردّ قدم‌های کوچکی

که هیچ‌کس

دیگر نمی‌بیند.

ماکان…

نامت

مثل آهِ مادر

در هوا مانده؛

نه پیدا می‌شوی،

نه برمی‌گردی،

فقط هر شب

جایی میانِ آوار

و دلِ او

می‌لرزی.

ای کودکِ گم‌شده—

ای پیکرِ بی‌نشانی

در گودالِ قتل‌گاهِ این عصر—

زمین

چقدر باید خون ببیند

تا بفهمد

هیچ جنگی

حق ندارد

به دفترِ مشقِ یک بچه

دست بزند.

مادر

هر شب

با روسری خاکی

کنار دیوارِ سوخته می‌نشیند

و زیر لب می‌گوید:

«اگر صدایش را شنیدی…

بگو برگردد…

فقط یک‌بار…

فقط یک‌بار دیگر…»

اما باد

فقط بوی گچ و دفترِ پاره را

برمی‌گرداند—

و سکوتی

که از هزار گریه

سوزان‌تر است.

 

«اوقات»

تاسوعا . . .

اوقات اوقات اوقات · 3 تیر ·

و ما

هر سال

در تاسوعا

به قامتت نگاه می‌کنیم

تا بفهمیم

چگونه می‌شود

با دو دستِ خالی

یک جهان را سرپا نگه داشت.

شبِ تاسوعا

بر شانه‌ات گریست

و نامش را «وفاداریِ بی‌مرز» گذاشت.

 

«اوقات»

من یادداشتی را به مرور نوشته ام و لحظه های ساده اما لذت بخش زندگی ام را در اون به مرور نوشته ام و هر بار به تعداد اون جملات اضافه می کنم!

الان تعداد اون جملات که با زندگی مثل ... شروع می شوند عدد ۱۰۰ است و خیلی برایم جالب است که اینقدر بهانه برای زندگی کردن وجود دارد.

«معنای هستی همیشه در لحظه‌های کوچک پنهان است؛ نه در اتفاق‌های بزرگ، نه در پاسخ‌های قطعی، بلکه در لحظه‌هایی که بی‌صدا از کنار ما می‌گذرند— یک نگاه، یک مکث، یک نور، یک فهمِ ناگهانی... »

 

جهان

گاهی در یک لحظهٔ کوچک

تمامِ معنای هستی را

بی‌صدا از میانِ ما عبور می‌دهد...

«اوقات»

امشب دومین وبلاگی که میخواهم برایتان مثل یک کتاب ورق بزنم و بخوانم و روایت کنم؛ وبلاگ نقاش لبخند می باشد.

 

🌾 بخشِ غالب محتوایی

تنهایی و خودکاوی — نویسنده از دل لحظه‌های خلوت، معنا استخراج می‌کند؛ تنهایی برای او نه گریز است و نه ضعف، بلکه میدان دیدنِ خود.

روابط ناتمام و تجربه‌های انسانی — روایت‌هایی از خانواده، عشق، کار و آدم‌هایی که نیمه‌راه می‌آیند و نیمه‌راه می‌روند؛ تجربه‌هایی که هم واقعی‌اند و هم تلخ‌وشیرین.

فلسفهٔ روزمره و معنا در جزئیات کوچک — هر اتفاق ساده، از یک بوی قدیمی تا یک خشم ناگهانی، تبدیل به تأملی شخصی و معنایی تازه می‌شود.

 🌾 تعریف کوتاه از وبلاگ

«نقاش لبخند» وبلاگی است برای روایت تجربه‌های انسانی؛ جایی که نویسنده با نگاهی دقیق، صمیمی و گاه تلخ‌وشیرین، لحظه‌های کوچک زندگی را به معنایی قابل لمس تبدیل می‌کند.

🌾 داستان وبلاگ ؛ روایتِ آرامِ زیستن

«نقاش لبخند» خانه‌ای‌ست برای روایت زیستن؛ جایی که نویسنده با زبانی آرام اما نافذ، تجربه‌های روزمره را از دل شلوغی جهان بیرون می‌کشد و در قالب واژه‌هایی صمیمی، دقیق و گاه تلخ‌وشیرین ثبت می‌کند؛ او از تنهایی، خستگی، خانواده، کار، دلتنگی، خشم، امید، خاطره و حتی ساده‌ترین جزئیات زندگی، تصویری می‌سازد که در آن هر لحظه ارزش روایت شدن دارد؛ در این وبلاگ، رابطه‌ها نیمه‌تمام‌اند، آدم‌ها نیمه‌راه می‌آیند و نیمه‌راه می‌روند، و جهان با همهٔ تناقض‌هایش همچنان قابل فهم می‌شود، چون نویسنده با نگاهی انسانی و بی‌پرده، معنا را در دل کوچک‌ترین اتفاق‌ها پیدا می‌کند؛ «نقاش لبخند» نه صرفاً مجموعه‌ای از یادداشت‌ها، بلکه تلاشی است برای ثبت لحظه‌هایی که ممکن است در هیاهوی زندگی گم شوند؛ تلاشی برای اینکه خواننده بداند پشت هر لبخند، پشت هر خشم، پشت هر خستگی، پشت هر فکر ساده، داستانی هست که ارزش شنیده شدن دارد؛ این وبلاگ دعوتی‌ست به مکث، به نگاه دوباره، به فهمیدنِ آرامِ جهان، و به این باور که حتی در روزهای سخت هم می‌توان از دل زخم‌ها و تناقض‌ها، لبخندی کوچک بیرون کشید و آن را روی صفحه نشاند.

خب بر اساس اولین درخواست میخواهم وبلاگ « این روز ها » رو بررسی کنیم و از دل نوشته های اون یک داستان غالب و منسجم در بیاریم.

🌿 غالب محتوای وبلاگ

خودشناسی، روان، خدا، اشتباه، رهایی، صداقت، روایتِ روزمرهٔ عمیق.

🌿 تعریف کوتاه از وبلاگ

این وبلاگ دفترچهٔ سفر انسانی‌ست که میان روزهای معمولی، لحظه‌های غیرمعمولی پیدا می‌کند؛ انسانی که با خودش حرف می‌زند، با زخم‌هایش کنار می‌آید، با خدا چانه می‌زند، با تاریخ می‌جنگد و با نوشتن زنده می‌ماند.

وبلاگ نه اعتراف است، نه فلسفه، نه خاطره؛ ترکیبی از هر سه است، در لحنی که هم صادق است، هم زخمی، هم امیدوار.

🌿روایتی از کسی که میان روزها خودش را پیدا می‌کرد.

او سال‌ها فکر می‌کرد زندگی مثل یک اتاق تاریک است که باید چراغی برایش پیدا کند، اما بعدها فهمید اتاق تاریک نبود؛ او چشم‌هایش را بسته بود، نه از ترس، نه از نادانی، بلکه از خستگیِ دیدن چیزهایی که هیچ‌وقت قرار نبود تغییر کنند، و وقتی چشم‌هایش را باز کرد، جهان همان جهان بود، اما خودش دیگر همان آدم نبود، انگار یک لایهٔ نازک از غبار از روی روحش کنار رفته بود و حالا می‌توانست چیزهایی را ببیند که قبلاً فقط حس‌شان می‌کرد؛ او نوشتن را از جایی شروع کرد که آدم‌ها معمولاً سکوت می‌کنند، از لحظه‌هایی که نمی‌شود برای کسی تعریفشان کرد، از فکرهایی که اگر بلند گفته شوند آدم را عجیب نشان می‌دهند، از ترس‌هایی که شکل مشخصی ندارند، از امیدهایی که کوچک‌اند اما سمج، و می‌نوشت چون هر بار که نمی‌نوشت چیزی درونش سنگین می‌شد، سنگینی‌ای که نه گریه سبک می‌کرد، نه خواب، نه حرف‌زدن، فقط نوشتن؛ کم‌کم فهمید زندگی فقط مجموعه‌ای از روزها نیست، زندگی همان لحظه‌هایی است که آدم با خودش روبه‌رو می‌شود، لحظه‌هایی که می‌فهمد چرا خسته است، چرا می‌ترسد، چرا اشتباه می‌کند، چرا هنوز ادامه می‌دهد، و این وبلاگ شد دفتر ثبت همین روبه‌رو شدن‌ها، نه برای اینکه کسی بخواند، نه برای اینکه کسی قضاوت کند، بلکه برای اینکه خودش یادش نرود چه بوده، چه شده و چه می‌خواهد بشود؛ او در نوشته‌هایش دنبال قهرمانی نبود، دنبال پیروزی نبود، دنبال پایان خوش نبود، او دنبال صادق‌بودن بود، صادق‌بودن با خودش، با زخم‌هایش، با تاریخش، با خدایی که گاهی نزدیک بود و گاهی دور، با روانی که گاهی آرام بود و گاهی مثل یک موجودی زخمی و می‌نوشت تا بفهمد نه تا ثابت کند، می‌نوشت تا سبک شود نه تا دیده شود، می‌نوشت تا بماند نه تا تبدیل شود، و هر بار که می‌نوشت جهان کمی قابل‌تحمل‌تر می‌شد، نه روشن‌تر، نه بهتر، فقط قابل‌تحمل‌تر، و همین کافی بود برای ادامه دادن.

پی‌نوشت:

امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا کنم.