اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

بی ذوق نباشید 😉

اوقات اوقات اوقات · 31 خرداد ·

پیرو پست قبلی و در راستای نوشتن داستان های وبلاگ ها، از این پیشنهاد خودم کمی استرس مرا در بر گرفت که نکنه تعداد افراد درخواست کننده زیاد باشه و حالا این حجم از داستان ها را چه کسی بنویسد 😂 آیا اگر زیاد باشند، قرعه کشی کنم یا خیر !؟ اما حالا تا اینجای کار هیچ کسی مایل به نوشتن داستان وبلاگش نبوده 😬 یا شاید هم تا آخر متن را نخوانده 🫤 و ...

در کل ممنونم که به فکر من هستید ولی به نظرم مسیر قشنگی خواهد شد، مایل باشید. 🙂

گاهی آدم، بی‌آنکه بخواهد، در راهروهای وبلاگش قدم می‌زند؛ مثل کسی که شبانه چراغ‌قوه‌ای در دست گرفته و به کتابخانه‌ی متروکِ خانه‌ی پدری سر می‌زند. امروز من هم چنین بودم؛ میان قفسه‌های پست‌هایم راه می‌رفتم و گردِ سال‌ها را از روی جلد خاطرات می‌تکاند‌م.

دوستانی را دیدم که دیگر نیستند؛ اما ردّ نورشان هنوز روی دیوار ذهنم مانده، مثل انعکاس شمعی که خاموش شده اما گرمایش هنوز در هواست. و دوستانی که هنوز هستند؛ همان‌ها که حضورشان مثل چراغ‌های کوچکِ بندر، کشتیِ روزهای شلوغ مرا آرام به ساحل می‌رساند.

از دوستانِ مهاجری که از بیان به بلاگیکس آمدند، بعضی با شور و صدا، بعضی آرام و کم‌کار؛ و بعضی که همین‌جا هم در غبار روزمرگی گم شدند. امیدوارم بازگردند؛ چون نبودنشان مثل صفحه‌ای خالی در میان فصل‌های یک رمان ناتمام است.

و آن‌هایی که در خود فرو رفتند و درهای کامنت را بستند…

به آن‌ها هم چیزی نمی‌گویم؛ فقط مثل خودشان سکوت می‌کنم و از پشت شیشه‌ی خاموشی‌شان می‌خوانمشان.

اما داستان آمدن به بلاگیکس، خودش شبیه کوچ پرندگان است؛ هرکدام از جایی، از فصلی، از آسمانی دیگر. دوستان تازه‌ای پیدا شده‌اند؛ از جزایر دورِ وبلاگی، از اقلیم‌هایی که من هیچ‌وقت نمی‌شناختم. حالا کنار هم نشسته‌ایم؛ با همه‌ی تفاوت‌ها، مثل کتاب‌هایی که از ژانرهای مختلف در یک قفسه کنار هم چیده شده‌اند، اما هرکدام بوی خاص خودشان را دارند.

من کم می‌خوانم، اما دقیق. هر وبلاگ برایم مثل جلد چرمی یک کتاب قدیمی است؛ اگر داستانش را دوست داشته باشم، گوشه‌ی صفحه‌اش را تا می‌زنم و برایش کامنتی می‌گذارم؛ نشانی کوچک از اینکه این روایت، در من جایی باز کرده است.

دوستان قدیم و جدید، برای من کتاب‌هایی هستند که هرکدام فصل‌های خودشان را دارند؛ و من، کتابدارِ خاموشِ این کتابخانه‌ام.

داستان وبلاگ‌هایشان در ذهن من امانت است؛ امانتی که با هر پست تازه، ورق می‌خورد و ادامه پیدا می‌کند.

باشد که با مهربانی و کلماتِ خوب، به استقبال نوشته‌های هم برویم؛

که جهانِ کوچکِ ما، همین چند خط است و همین چند دوست؛

و همین نورهای کوچکی که خاموش نمی‌شوند.

+ این پست به مناسبت آپدیت جدید وبلاگ بلاگیکس می باشد.

+میخواستم اسم تک تک دوستان و وبلاگ ها را اینجا بنویسم اما به دلیل اینکه نکند کسی نخواهد که اسمش اینجا باشد، منصرف شدم. اما هر کدام از دوستان که بخواهد برای وبلاگش وقت میگذارم و داستان وبلاگش را به یاد قدیم الایام می نویسم.

سقوطِ بی صدا

اوقات اوقات اوقات · 31 خرداد ·

شهر

سال‌هاست

خودش را نمی‌شنود.

آدم‌ها

با جیب‌های خالی

از کنار زخم‌ها رد می‌شوند.

امید

هر روز

کمی بیشتر

به شوخی شبیه می‌شود.

عادت پرچمی‌ست

که باد دیگر نمی‌بیندش.

و ما

از تاریکی نمی‌ترسیم؛

از خو گرفتن می‌ترسیم.

حقیقت

گاهی آرام می‌میرد

بی‌آن‌که کسی بفهمد.

گاهی

جهان از درون می‌ریزد

بی‌آن‌که سقفی فرو بریزد.

«اوقات»

اخلاق ساختاری سیّال

اوقات اوقات اوقات · 30 خرداد ·

اخلاق، وقتی از سطح قضاوت‌های روزمره فاصله می‌گیری و آن را در بستر ساختارهای اجتماعی و تاریخی بررسی می‌کنی، بیشتر شبیه یک سازوکار تنظیم‌کننده است تا مجموعه‌ای از اصول ثابت؛ سازوکاری که هر جامعه برای حفظ نظم، هویت و انسجام خود آن را بازتعریف می‌کند.

این تضاد نشان می‌دهد که اخلاق، بیش از آن‌که درباره «خوبی و بدی» باشد، درباره مرزهایی است که جامعه برای حفظ تصویر مطلوب خود از جهان ترسیم می‌کند؛ مرزهایی که با تغییر قدرت، تغییر رسانه، تغییر نسل و تغییر حساسیت‌ها جابه‌جا می‌شوند.

 بنابراین اخلاق نه یک معیار مطلق، بلکه چارچوبی سیّال است که هر فرهنگ آن را مطابق روایت خود از انسان و جهان می‌سازد، و آنچه ما «اخلاقی» می‌نامیم، در نهایت بازتابی از زاویه نگاه ماست، نه حقیقتی تغییرناپذیر.

اخلاق،

آیینه‌ای است که هر کس تصویر خودش را در آن می‌بیند—

نه حقیقتی که از بیرون آمده باشد.

عشق، به داشتن نیست!

اوقات اوقات اوقات · 30 خرداد ·

من دیر فهمیدم که عشق یعنی دیدن، نه داشتن؛ دیرتر از آن‌که بتوانم خودم را از سایه‌ای که سال‌ها روی روحم افتاده بود نجات بدهم.

سال‌ها در رابطه‌ای ماندم که نامش عشق بود اما شکلش قفس؛ جایی که هر قدمم باید از فیلتر خواسته‌های دیگری عبور می‌کرد و هر بار که خودم را نشان می‌دادم، بخشی از وجودم خاموش می‌شد.

او مرا نمی‌دید، فقط می‌خواست داشته باشد؛ میخواست همچون دارایی و ویترینی از افتخارات خودش، مرا به نمایش بگذارد! او می‌خواست مرا داشته باشد مثل دستی که می‌خواهد پرنده را نگه دارد و نمی‌فهمد پرنده با ماندنِ اجباری می‌میرد. شکست من از همان‌جا شروع شد؛ از جایی که فهمیدم زیر نامِ عشق می‌شود آرام‌آرام فرسوده شد، می‌شود شکلِ دیگری را گرفت و از شکلِ خود افتاد.

و وقتی بالاخره از آن سایه بیرون آمدم، جهان مثل اتاقی بود که تازه پنجره‌اش باز شده؛ هوای تازه‌ای که می‌گفت:

عشق اگر نور ندهد،

اگر آزادی ندهد،

اگر دیگری را برای خودش نبیند،

فقط سایه‌ای است که وانمود می‌کند روشنایی است—و من سال‌ها در همان وانمود زندگی کرده بودم.

جنگ و صلح

اوقات اوقات اوقات · 29 خرداد ·

جنگ

از دلِ خاکستر برمی‌خیزد

و نامِ انسان را

با دندان می‌جود !

صلح

آهسته می‌آید،

بی‌پرچم، بی‌فریاد—

فقط دستی‌ست

که روی زخم می‌نشیند . . .

و می‌گوید:

«بمان . . .

هنوز می‌شود ادامه داد.»

«اوقات»

صبح، مثل پرده‌ای نازک از نورِ هنوز نرسیده، روی شانه‌ام نشست و من—با همان ادعای همیشگیِ سحرخیزی—از جا بلند شدم؛ انگار که جهان پیش از طلوع، دستی پنهان روی نبض آدم می‌گذارد و می‌گوید «بیدار شو، هنوز می‌شود از نو شروع کرد».

صبحانه را شاهانه چیدم، نان گرم مثل پره‌های خورشیدِ در راه، چای مثل رودخانه‌ای آرام، و در همان میانهٔ لقمه‌ها ناگهان فهمیدم چقدر مدت‌هاست خودم را مثل گلدانی بی‌صدا در گوشهٔ اتاق گذاشته‌ام و از یاد برده‌ام که باید آب بخورد، نور ببیند، نوازش شود؛ همان‌جا تصمیم گرفتم بروم خرید، نه برای چیزها، برای احساسی که چیزها گاهی در آدم بیدار می‌کنند. در بازار، میان همهمهٔ قیمت‌ها که عمداً ازشان چشم بستم، فهمیدم بدنم دیگر آن اسبِ سرکشِ سابق نیست؛ کمی کندتر، کمی خسته‌تر، کمی محتاج رسیدگی. همان‌جا بود که رژیم فستینگ مثل چراغی قدیمی در ذهنم روشن شد؛ یادم آمد چطور انرژی‌ام را بالا می‌برد، چطور قند و فشارم را مرتب می‌کرد، چطور دستگاه گوارشم را مثل ساعتی دقیق کوک می‌کرد و حال دلم را هم.

این روزها قدم‌هایم را در جهتی می‌گذارم که حال خودم اولویت باشد؛ فهمیده‌ام آدم وقتی خودش را دوست داشته باشد، وقتی برای خودش ارزش قائل شود، وقتی دست نوازش روی شانهٔ خودش بکشد، تازه می‌تواند جهان را هم با مهربانی نگاه کند و دیگران را هم دوست داشتن بلد باشد؛ و امروز، در میان نور کم‌رنگ صبح و شلوغی بازار، حس کردم دارم کم‌کم به خودم برمی‌گردم، مثل پرنده‌ای که بعد از سال‌ها دوباره راه لانه‌اش را پیدا کرده است.

انسان ایستاده !

اوقات اوقات اوقات · 27 خرداد ·

گاهی تاریخ فقط یک صفحه نیست، یک آینه است؛ آینه‌ای که هر نسل چهره‌ی خودش را در آن می‌بیند و می‌فهمد کجا ایستاده و چه چیزی را دارد از دست می‌دهد.

عاشورا از آن آینه‌هاست؛ نه به خاطر خون و شمشیر، نه به خاطر روایت‌های آیینی، بلکه به خاطر اینکه یک انسان—در لحظه‌ای که همه‌چیز علیه او بود—ایستاد و گفت آدمیزاد وقتی حق را فهمید، نباید از ترسِ تنها ماندن از آن عقب بکشد.

این جمله، حتی اگر نامی از هیچ‌کس نبری و تاریخ را حذف کنی، باز یک حقیقت ساده‌ی انسانی است: لحظه‌ای که باید میان آسانی و درستی انتخاب کنی. حسین (ع) برای ذهنی که دنبال معناست، نماد یک تصمیم است؛ تصمیمِ نایستادن کنار قدرتِ بی‌وجدان، حتی اگر نتیجه‌اش شکست ظاهری باشد.

عاشورا، اگر از لایه‌های آیینی‌اش عبور کنی، به یک مفهوم جهانی می‌رسی: اینکه انسان وقتی در برابر بی‌عدالتی سکوت می‌کند، کم‌کم خودش را از دست می‌دهد. و این همان چیزی است که باید نسل‌ها بعد بفهمند؛ اینکه آزادی، عدالت و کرامت با شعار زنده نمی‌مانند، با ایستادن زنده می‌مانند، با «نه» گفتن در لحظه‌ای که همه می‌گویند «بگذار، بگذرد.»

عاشورا یک واقعه نیست، یک معیار است؛ معیاری برای اینکه ببینی چقدر از خودت محافظت کرده‌ای و چقدر از خودت گذشته‌ای.

و شاید مهم‌ترین پیامش این باشد: گاهی برای اینکه انسان بمانی، باید چیزی را از دست بدهی—آرامش، امنیت، جایگاه یا حتی جانت—اما چیزی بزرگ‌تر را حفظ می‌کنی: شعور انسانی‌ات؛ همان لحظه‌ای که می‌ایستی و می‌گویی من معامله نمی‌کنم.

شب

بر لبه‌ی تاریخ ایستاد

و نامِ آن ایستادگی را «انسان» گذاشت.

«اوقات»

برای کسی مثل من که ماهی ، سالی تو بیان پست می‌ذاشتم و فکر می‌کردم سکوت امن‌ترین پناهگاهه، ۱۰۰ پست توی یک بازه زمانی محدود! یه جورهایی شبیه شکستن یه طلسمه.

منِ درونگرا، منِ کم‌حرف، منی که همیشه موضوعات شخصی‌مو مثل یه صندوقچه‌ی قفل‌خورده نگه می‌داشتم…

اینجا، تو بلاگیس، پوسته‌هام یکی‌یکی ترک خوردن.

نه با سروصدا، نه با نمایش؛

آروم، مثل وقتی که یه زخم قدیمی بالاخره تصمیم می‌گیره خوب بشه.

شاید زندگی شخصی‌م تکونم داده، شاید جهانم عوض شده، شاید فقط خسته شدم از قایم کردن خودم.

نمی‌دونم.

ولی می‌دونم که اینجا، بین همین آدم‌های مجازی اما واقعی، یه جور آرامش پیدا کردم که تو هیچ جای دیگه نبود.

این روزها سرم شلوغ‌تر از همیشه‌ست، کار و زندگی مثل موج می‌ریزن روم،

اما همین‌که میام اینجا، همین‌که چند تا اسم آشنا می‌بینم، همین‌که می‌دونم چند نفر منتظرن ببینن امروز چی نوشتم…

یه چیزی تو دلم روشن می‌شه.

یه چراغ کوچیک، اما واقعی.

دوستایی دارم که می‌نویسن و می‌خونن،

و دوستای خاموشی که هیچ‌وقت چیزی نمی‌گن،

اما حضورشون مثل سایه‌ی خنک یه درخته تو ظهر تابستون.

همه‌شون عزیزن.

همه‌شون بخشی از این مسیرن.

گاهی فکر می‌کنم شاید این نوشته‌ها، این تراوشات ذهنی که ازم می‌ریزن بیرون،

یه گوشه‌ی کوچیک از حالِ زندگی کسی رو بهتر کرده باشه.

اگه کرده باشه…

همین برای من کافیه.

در آخر فقط یه چیز می‌مونه:

مواظب مهربونی‌هاتون باشید.  

این روزها مهربونی مثل آبِ سرد وسط کویر می‌مونه؛

کم، نایاب، اما نجات‌بخش.

راهِ شب

اوقات اوقات اوقات · 25 خرداد ·

من شب را نه برای خواب، بلکه برای بازگشت به خویشتن انتخاب می‌کنم؛ من انسانی هستم که تاریکی را به چراغی درونی تبدیل کرده و از دل زخم‌ها، شعر می‌سازد.

هر شب، وقتی سرم را روی بالش می‌گذارم، آرامشی ناب مثل مهی که از دل کوه پایین می‌خزد در وجودم پخش می‌شود و پیش از آنکه فرصت کنم روز سپری‌شده را ورق بزنم، خواب عمیقی مرا می‌بلعد؛ خوابی که نه شبیه فرار است و نه شبیه خاموشی، بلکه نوعی فرو رفتن در آغوش جهان است.

من شب‌ها دیر می‌خوابم، چون سکوت این ساعت‌ها برایم حکم یک معبد دارد؛ جایی که در آن با نوشته‌های خودم خلوت می‌کنم، یک خط می‌نویسم، یک خط شعر می‌گویم و حس می‌کنم روح من در تاریکی مثل شمعی که تازه روشن شده باشد می‌لرزد و زنده می‌شود.

احساسات در طول زندگی مثل کاروانی از بادهای ناشناس به روح آدم می‌وزند و من با تمرکز بر گذشته و حال و آینده، این بادها را به موسیقی درونی تبدیل می‌کنم؛ به شعرهایی که از زخم‌هایم زاده می‌شوند، شعرهای غمگین و عاشقانه‌ای که هر بار خواندنشان مثل لمس دوباره‌ی یک جای دردناک اما عزیز است. وقتی شعری نوشته می‌شود، بارها و بارها آن را می‌خوانم، نه برای اصلاح، بلکه برای اینکه هر بار حس تازه‌ای از دلش بیرون می‌زند و در جانم می‌نشیند؛ و من در این شب‌های آرام، در این خلوت بی‌ادعا، با خودم به صلحی می‌رسم که روز هرگز توان بخشیدنش را ندارد.

شب برای من فقط زمان نیست؛ یک راه است، راهی که از سکوت می‌گذرد و به روشنایی درون می‌رسد. هر شعری که می‌نویسم، هر خوابی که فرو می‌روم، هر زخمی که می‌پذیرم، پله‌ای‌ست به سوی خودِ واقعی‌ام. و شاید تمام زندگی همین باشد:

راهی طولانی که تنها در تاریکیِ آرامِ شب، جرئت قدم‌زدن در آن پیدا می‌شود.