عشق، به داشتن نیست!
· 30 خرداد · خواندن 1 دقیقه من دیر فهمیدم که عشق یعنی دیدن، نه داشتن؛ دیرتر از آنکه بتوانم خودم را از سایهای که سالها روی روحم افتاده بود نجات بدهم.
سالها در رابطهای ماندم که نامش عشق بود اما شکلش قفس؛ جایی که هر قدمم باید از فیلتر خواستههای دیگری عبور میکرد و هر بار که خودم را نشان میدادم، بخشی از وجودم خاموش میشد.
او مرا نمیدید، فقط میخواست داشته باشد؛ میخواست همچون دارایی و ویترینی از افتخارات خودش، مرا به نمایش بگذارد! او میخواست مرا داشته باشد مثل دستی که میخواهد پرنده را نگه دارد و نمیفهمد پرنده با ماندنِ اجباری میمیرد. شکست من از همانجا شروع شد؛ از جایی که فهمیدم زیر نامِ عشق میشود آرامآرام فرسوده شد، میشود شکلِ دیگری را گرفت و از شکلِ خود افتاد.
و وقتی بالاخره از آن سایه بیرون آمدم، جهان مثل اتاقی بود که تازه پنجرهاش باز شده؛ هوای تازهای که میگفت:
عشق اگر نور ندهد،
اگر آزادی ندهد،
اگر دیگری را برای خودش نبیند،
فقط سایهای است که وانمود میکند روشنایی است—و من سالها در همان وانمود زندگی کرده بودم.