اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

وبلاگ و ولاگ دو راه برای روایت جهان‌اند؛ یکی جهان را می‌نویسد، دیگری جهان را نشان می‌دهد.

وبلاگ از جنس فکر است؛ از جنس جمله‌هایی که آهسته ساخته می‌شوند، از جنس تأمل، از جنس سکوتی که پشت هر پاراگراف ایستاده.

بلاگر کسی‌ست که جهان را با کلمات می‌چیند؛ تجربه را می‌گیرد، آن را می‌جَوَد، پالایش می‌کند و در قالب متن به مخاطب می‌دهد. این محتوا معمولاً ماندگار است؛ سال‌ها بعد هم می‌شود آن را پیدا کرد، خواند، فهمید و دوباره با آن ارتباط برقرار کرد.

اما ولاگ از جنس حضور است؛ از جنس تصویر، صدا، انرژی، لحظه.

ولاگر کسی‌ست که جهان را همان‌طور که هست نشان می‌دهد؛ بی‌واسطه، بی‌تأخیر، با ضربانِ واقعی زندگی. مخاطب در ولاگ نه فقط محتوا را می‌بیند، بلکه فرد را می‌بیند؛ چهره، لحن، رفتار، حتی مکث‌ها.

این محتوا سریع دیده می‌شود، سریع پخش می‌شود و سریع اثر می‌گذارد. و مخاطب بیشتری هم دارد.

و درست همین‌جا یک نکته مهم وجود دارد: در بسیاری از وبلاگ‌ها — مخصوصاً در پلتفرم‌هایی مثل بلاگ بلاگیکس — بخش بزرگی از نوشته‌ها در قالب روزمره‌نویسی منتشر می‌شود.

این روزمره‌نویسی‌ها، هرچند متن هستند، اما در ذات خود ولاگ‌اند؛ چون هدفشان انتقال لحظه است، نه تحلیل.

نویسنده در اینجا دیگر بلاگرِ تحلیلی نیست؛ او تبدیل می‌شود به روایت‌گرِ روزمره، به کسی که زندگی‌اش را همان‌طور که هست ثبت می‌کند.

این یعنی مرز بین بلاگر و ولاگر همیشه روشن نیست؛ گاهی بلاگر دارد ولاگ می‌نویسد، فقط بدون دوربین و با وسیله کلمه و متن یا شاید عکسی در کنار نوشته.

در نهایت، تفاوت این دو در ابزار نیست؛ در نوع حضور است. بلاگر جهان را توصیف می‌کند، ولاگر جهان را نشان می‌دهد.

بلاگر با فکر دیده می‌شود، ولاگر با حضور.

بلاگر در سکوت می‌نویسد، ولاگر در لحظه زندگی می‌کند.

و هر دو، به شیوه خود، بخشی از حافظه و ضربان اینترنت‌اند.


کلمه، آهسته می‌سوزد و می‌ماند.

تصویر، تند می‌درخشد و پخش می‌شود.

و انسان، میان این دو، راهی می‌سازد که فقط مخصوص خودش است.

«اوقات»

دنیا

اوقات اوقات اوقات · 21 تیر ·

در گردشِ بی‌امانِ این چرخِ بلند

انسان، غباری‌ست رها در شبِ سرد

نه آمدنش از اراده‌اش پیداست

نه رفتنش از خواستِ او خواهد گرد

بر خاک قدم نهاد و بی‌نام گذشت

چون باد، به باغِ عمر آرام گذشت

در دفترِ روزگار، بی‌نقش و نشان

نه ماند، نه رفت، نه پیامی بگذاشت

«اوقات»

اسپانیا

اوقات اوقات اوقات · 20 تیر ·

دیشب بعد از برد اسپانیا مقابل بلژیک، یادم افتاد ده سال پیش که برای فرصت مطالعاتی در اسپانیا بودم و همراه «آلخاندرو» به ال‌کلاسیکو رفتیم.

آن روز برای من فقط یک بازی نبود؛ تصویری کوچک از کشوری بزرگ با اختلاف‌های عمیق بود.

اسپانیا همیشه میان دوگانه‌ها حرکت می‌کند:

درگیری ها و کشمکش های عمیق بین کاتالان‌ها و دولت مرکزی، بین بحث‌های استقلال‌طلبانه و هویت ملی، بین سیاست‌هایی که مردم را دو دسته می‌کند.

اما همان روز، در خیابان‌ها و مترو و ورزشگاه، چیزی دیدم که سیاست نمی‌تواند از بین ببرد:

آدم‌هایی که با وجود اختلاف‌ها، کنار هم می‌خندند، آواز می‌خوانند، و برای ۹۰ دقیقه، یک پرچم مشترک را بالا می‌برند.

در نیوکمپ، کنار خانواده‌ها و پیرمردهای عاشق فوتبال، فهمیدم که اسپانیا شاید در سیاست چندپاره باشد، اما در فوتبال… یک‌پارچه می‌شود.

بعد از بازی، شهر مثل یک جشن بزرگ بود؛ کاتالان، مادریدی، مهاجر، دانشجو—همه در یک خیابان، یک صدا.

دیشب هم بعد از برد اسپانیا، آلخاندرو پیام داد و گفت:

«با اینکه کشور ما همیشه بحث سیاسی دارد و بین خودمان درگیری داریم، اما فوتبال هنوز می‌تواند ما را کنار هم بنشاند.»

و من دوباره فهمیدم:

گاهی یک بازی، کاری می‌کند که سیاست از پسش برنمی‌آید.

خب این بار به سراغ اندیشه ملاصدرا می روم، می‌خوام داده های که از اندیشه های مختلف جمع شدن و منجر به شکل گیری نظریه امکان شده رو در اینجا براتون با زبان ساده و قابل فهم قرار بدم.

ملاصدرا یک حرف خیلی مهمی داره :

هیچ‌کس، هیچ‌وقت، یک چیز ثابت نیست. انسان همیشه در حال شدن است.

او می‌گوید «جوهر» انسان—یعنی خودِ وجودش—مدام در حال حرکت است.

اسم این حرکت را می‌گذارد: حرکت جوهری.

یعنی چی؟

یعنی تو هر لحظه داری یک نسخه‌ی جدید از خودت می‌سازی.

هر انتخاب، هر تجربه، هر فکر، هر ترس، هر امید…

همه‌اش دارد «جوهر» تو را تغییر می‌دهد.

حالا این یعنی انسان همیشه یک «امکان» درونش دارد؛

یک چیزی که می‌تواند باشد ولی هنوز نشده.

🌿 مثال‌های روزمره برای اینکه بفهمیم ملاصدرا چی می‌گه

مثال ۱: انتخاب مسیر پیاده‌روی

فرض کن از خانه بیرون می‌زنی و می‌خواهی تا سوپرمارکت بروی.

دو مسیر داری:

مسیر مستقیم

مسیر کوچه‌ی سمت راست

تو فکر می‌کنی داری یک انتخاب ساده می‌کنی.

اما از نگاه ملاصدرا، این انتخاب یک حرکت در جوهر توست.

چرا؟

چون مسیر مستقیم شاید باعث شود:

آدمی را ببینی که حال‌وهوایت را عوض کند

یک خاطره‌ی قدیمی زنده شود

یک فکر تازه در ذهنت شکل بگیرد

و مسیر راست شاید باعث شود:

یک مغازه‌ی جدید ببینی

یک ترس یا خاطره‌ی ناخودآگاه فعال شود

یک تصمیم تازه در ذهن تو جرقه بزند

این‌ها فقط «اتفاق» نیستند؛

این‌ها تغییرات در جوهر تو هستند.

یعنی تو بعد از این انتخاب، همان آدم قبلی نیستی.

مثال ۲: یک گفت‌وگوی ساده

فرض کن با یک دوست حرف می‌زنی و او یک جمله می‌گوید که تو را ناراحت می‌کند.

تو واکنش نشان می‌دهی—شاید سکوت، شاید عصبانیت، شاید لبخند.

ملاصدرا می‌گوید:

این واکنش فقط یک رفتار نیست؛

این یک حرکت درونی است که جوهر تو را تغییر می‌دهد.

تو بعد از این گفت‌وگو، یک نسخه‌ی جدید از خودت هستی:

شاید کمی حساس‌تر

شاید کمی قوی‌تر

شاید کمی بی‌اعتمادتر

شاید کمی آگاه‌تر

این تغییرات همان «امکان»‌ هایی هستند که بالفعل می‌شوند.

مثال ۳: یک تصمیم کوچک مثل خرید یک کتاب

فرض کن یک کتاب می‌بینی و می‌خری.

این کار از نظر ملاصدرا یک حرکت جوهری است.

چرا؟

چون:

شاید یک جمله از کتاب مسیر فکری‌ات را عوض کند

شاید یک مفهوم تازه در ذهن تو شکل بگیرد

شاید یک تصمیم بزرگ از دل همین کتاب بیرون بیاید

پس خرید کتاب فقط خرید نیست؛

این یک امکان است که به «فعلیت» تبدیل می‌شود.

🌾 پس اختیار در نگاه ملاصدرا چیه؟

اختیار یعنی اینکه تو در هر لحظه می‌توانی یک امکان را بالفعل کنی.

این «می‌توانی» همان اختیار است.

اما نکته‌ی مهم:

ناخودآگاه هم بخشی از جوهر توست

پس اگر انتخابت از ناخودآگاه بیاید،

باز هم این انتخاب، انتخاب توست—نه جبر بیرونی.

مثلاً:

چرا مسیر مستقیم را انتخاب کردی؟ شاید چون همیشه از کوچه‌ی راست خاطره‌ی بد داری.

چرا با دوستت دعوا نکردی؟ شاید چون ناخودآگاهت از تنش می‌ترسد.

چرا کتاب را خریدی؟ شاید چون یک میل پنهان به یادگیری داری.

این‌ها همه «امکان‌های درونی» تو هستند که بالفعل می‌شوند.

🌙 جمع‌بندی خیلی ساده

در نگاه ملاصدرا:

انسان همیشه در حال شدن است

هر انتخاب یک حرکت درونی است

ناخودآگاه هم بخشی از این حرکت است

اختیار یعنی بالفعل کردن امکان‌های درونی

مرگ یعنی لحظه‌ای که دیگر هیچ امکانی برای شدن باقی نمانده.

این بار وبلاگ آمَد و شُد با نویسندگی حدیث ملاحسینی را مورد بررسی و معرفی قرار داده و سپس داستان روایی خاص این وبلاگ را برای شما نوشتم.

🌿 غالب محتوایی وبلاگ؛ سه خط اصلی دارد:

  • زیست‌روان‌شناسی اجتماعی؛ که در آن از اضطراب، دارو، بی‌خوابی، کابوس، خستگی، فشارهای خانوادگی و فرسودگی بدن می‌نویسد و این تجربه‌ها را در متن جنگ، استرس جمعی و ساختارهای کنترل‌گر تحلیل می‌کند؛ 
  • تحلیل اجتماعی ـ سیاسی؛ که شامل نقد اقتدارگرایی، اینترنت طبقاتی، تبعیض، جنگ خاورمیانه، تخریب اماکن تاریخی، فالگیری، آزار روانی و شکاف‌های قانونی است و همه را با نگاه یک جامعه‌شناسِ میدان‌دیده بررسی می‌کند؛ 
  • و هویت، رابطه و فردیت؛ که در آن از تردیدهای عاطفی، نه گفتن به ازدواج، ستایش بی‌فرزندی، عشق‌های کوتاه، مقایسه مردان با پدر، فشارهای جنسیتی و انتخاب تنهایی می‌نویسد و نشان می‌دهد چگونه ساختارهای اجتماعی در تصمیم‌های شخصی دخالت می‌کنند.

🌿 تعریف کوتاه از وبلاگ:

وبلاگ حدیث ملاحسینی روایت روزمره‌های یک زن جامعه‌شناس است که تجربه‌های شخصی، اضطراب، بدن، رابطه، تنهایی، جنگ، سیاست و مشاهده‌های شهری را با نگاه تحلیلی و صریح ثبت می‌کند؛ جایی که زندگی فردی و ساختارهای اجتماعی در هم می‌پیچند و هر یادداشت تبدیل می‌شود به ترکیبی از احساس، نقد، واقعیت و زیستِ امروزِ یک زن ایرانی.

🌿 داستان روایی وبلاگ آمَد و شُد « عشقِ کم نورِ اردیبهشت»

اردیبهشت بود و شهر مثلِ زنی که تازه از گریه برگشته باشد بوی نمِ آرامی می‌داد و حدیث از خانه بیرون زد چون اگر نمی‌زد اضطراب مثل یک گربهٔ خیابانی دوباره می‌آمد و روی سینه‌اش می‌خوابید و نمی‌گذاشت نفس بکشد و وقتی به خیابان رسید باد ملایمی موهایش را تکان داد و او فکر کرد شاید امروز روزی باشد که جهان کمی مهربان‌تر رفتار کند، رفت سمت کنیسهٔ رفیع‌نیا، همان ویرانه‌ای که جنگ مثل یک مشتِ بی‌رحم روی صورتش کوبیده بود، و میان جمعیت ایستاد و سردردش مثل یک خط باریک از شقیقه تا چشم کشیده شد، اما همان‌جا بود که دید مردی کنار دیوار ایستاده، مردی با موهای شقیقهٔ سپید، همان رنگی که همیشه حدیث را آرام می‌کرد، مردی که انگار از دل یک عصر قدیمی بیرون آمده باشد، مردی که نگاهش نه کنجکاو بود نه جسور، فقط آرام، مثل کسی که می‌خواهد جهان را بدون دخالت تماشا کند، حدیث نگاهش کرد و فکر کرد چقدر عجیب است که آدم می‌تواند در میان ویرانه‌ها کسی را ببیند که خودش شبیه یک مرمت‌کارِ روح باشد، مرد نزدیک آمد و گفت: «سردرد داری؟» و حدیث خندید، خنده‌ای کوتاه، مثل ترک خوردن یخ، و گفت: «سینوسه، همیشه سینوسه، مثل این کشور که همیشه یک دردِ قدیمی دارد»، مرد گفت: «دردهای قدیمی را باید آرام نگاه کرد، نه با ترس»، و حدیث فکر کرد چقدر این جمله شبیه یک نسخهٔ طب سنتی است اما نه از آن نسخه‌های بی‌پایه، از آن نسخه‌هایی که آدم را به خودش نزدیک می‌کند، باد دوباره وزید و حدیث حس کرد سردردش کمی عقب رفت، مثل سربازی که از خط مقدم عقب‌نشینی کند، مرد گفت: «می‌خوای قدم بزنیم؟» و حدیث نمی‌دانست چرا پذیرفت، شاید چون اردیبهشت بود، شاید چون شقیقه‌های سپید مرد مثل دو چراغ کم‌نور در دل تاریکی می‌درخشید، شاید چون مدت‌ها بود کسی با او قدم نزده بود بدون این‌که بخواهد چیزی را ثابت کند، قدم زدند، از کنار دیوارهای ترک‌خورده، از کنار خانه‌هایی که جنگ مثل یک دندان‌گیرِ بی‌رحم ازشان تکه برداشته بود، از کنار درختانی که هنوز نمی‌دانستند باید سبز شوند یا نه، حدیث گفت: «من از رابطه می‌ترسم، از ازدواج، از وابستگی، از این‌که کسی بخواد منو کنترل کنه»، مرد گفت: «آدم‌ها فقط وقتی کنترل می‌کنن که خودشون از جهان می‌ترسن»، حدیث گفت: «تو نمی‌ترسی؟» مرد گفت: «من فقط از این می‌ترسم که روزی اردیبهشت نیاد»، حدیث مکث کرد، مکثی که مثل یک پرندهٔ کوچک روی شانه‌اش نشست، و فکر کرد چقدر عجیب است که یک مرد بتواند این‌طور حرف بزند، نه عاشقانهٔ کلیشه‌ای، نه فلسفهٔ سنگین، فقط یک جملهٔ ساده که می‌تواند قلب آدم را مثل یک کنیسهٔ ویران‌شده دوباره روشن کند، رسیدند به پارکی که همیشه از دور نگاهش می‌کرد، نشستند روی نیمکت، باد آمد، نور آمد، سکوت آمد، و حدیث حس کرد اضطرابش مثل یک بچهٔ لج‌باز پاهایش را جمع کرده و گوشهٔ ذهنش نشسته، مرد گفت: «تو زیادی فکر می‌کنی»، حدیث گفت: «جامعه‌شناس زیاد فکر می‌کنه»، مرد گفت: «عاشق هم زیاد فکر می‌کنه»، حدیث گفت: «من عاشق نیستم»، مرد گفت: «پس چرا داری می‌لرزی؟» حدیث دستش را نگاه کرد، لرزش خفیفی بود، مثل لرزش برگِ تازه‌روییده، و برای اولین بار بعد از مدت‌ها حس کرد بدنش دارد چیزی را اعتراف می‌کند که زبانش نمی‌خواهد بگوید، مرد گفت: «تو از عشق نمی‌ترسی حدیث، تو از تکرار می‌ترسی»، حدیث گفت: «از چی؟» مرد گفت: «از این‌که دوباره کسی بیاد و بخواد تو رو کوچک کنه»، حدیث چشم‌هایش را بست، باد روی صورتش نشست، نور روی موهایش افتاد، و فکر کرد شاید حق با اوست، شاید عشق ترسناک نیست، شاید فقط آدم‌هایی ترسناک‌اند که نمی‌دانند چگونه باید عشق را حمل کنند، مرد بلند شد، گفت: «باید برم»، حدیث گفت: «می‌بینمت؟» مرد گفت: «اگر اردیبهشت دوباره بیاد»، و رفت، آرام، مثل کسی که نمی‌خواهد ردِ قدم‌هایش روی خاک بماند، حدیث روی نیمکت نشست، باد آمد، نور آمد، و برای اولین بار بعد از مدت‌ها حس کرد سردردش کاملاً عقب رفته، مثل سربازی که تسلیم شده باشد، و فهمید که بعضی آدم‌ها مثل اردیبهشت‌اند، کوتاه، کم‌نور، اما کافی برای این‌که آدم دوباره باور کند جهان هنوز می‌تواند زیبا باشد.

خب طبق قولی که قبلاً دادم در موضوع ارائه نظریه امکان، سعی کردم که به زبان خودمانی و عامیانه این نظریه فلسفی رو در اینجا تشریح کنم.

«فلسفه مثل نرم‌افزار می مونه که می‌تونه زندگی رو برامون شکل بده، تنظیم کنه و در یک مسیر درست قرارمون بده.»

در اولین بخش از نظریه امکان، رفتم و اون بخش های از گفته های هایدگر رو که مربوط به نظریه خودم هست رو در این اینجا قرار دادم.


🌱 هایدگر چی می‌گه؟

هایدگر توی کتاب «هستی و زمان» دنبال یک چیزه:

اینکه ما آدم‌ها چطوری هستیم؟ یعنی بودنِ ما چه شکلیه؟

برای همین میاد یک موجود خاص رو بررسی می‌کنه:

اسمش رو می‌ذاره دازاین (یعنی همین انسانِ خودمون).

حالا نکته‌ی مهم اینه:

⭐ دازاین = موجودی که همیشه «در حال شدن» و «در حال امکان» است

یعنی چی؟

یعنی انسان هیچ‌وقت کامل نیست، هیچ‌وقت بسته نیست، هیچ‌وقت تمام‌شده نیست.

ما همیشه می‌تونیم انتخاب کنیم، تغییر کنیم، مسیر عوض کنیم، خراب کنیم، بسازیم، بهتر بشیم، بدتر بشیم.

هایدگر می‌گه:

آدمیزاد یعنی امکان.

نه «چیزی که هست»، بلکه «چیزی که می‌تواند باشد».

🌿 امکان یعنی چی؟

هایدگر می‌گه:

۱) انسان همیشه جلوتر از خودش حرکت می‌کنه

یعنی چی؟

یعنی ما همیشه داریم به چیزی که می‌تونیم بشیم فکر می‌کنیم.

آینده‌مون، تصمیم‌هامون، انتخاب‌هامون.

۲) انسان همیشه در حال انتخابه

حتی وقتی انتخاب نمی‌کنه، داره انتخاب می‌کنه.

(این جمله‌اش معروفه.)

۳) انسان یعنی «باز بودن»

یعنی هیچ‌کس از قبل تعیین‌شده نیست.

تو هر لحظه می‌تونی مسیرت رو عوض کنی.

۴) مرگ = پایانِ امکان

هایدگر می‌گه مرگ اون‌جاست که دیگه هیچ امکانی باقی نمی‌مونه.

یعنی دیگه نمی‌تونی انتخاب کنی، تغییر بدی، بهتر بشی یا بدتر.

این دقیقاً همون چیزیه که ما می‌خواهیم در ادامه روش بحث کنیم.

🌾 چرا امکان این‌قدر مهمه؟

چون هایدگر می‌گه:

معنای زندگی از همین امکان‌ها میاد.

اگه امکان نبود، زندگی هم معنایی نداشت.

اگه همه‌چیز از قبل تعیین شده بود، ما فقط یک ماشین بودیم.

🌻 یک مثال خیلی ساده

فرض کن داری توی یک کوچه راه می‌ری.

هایدگر می‌گه:

تو فقط «در حال راه رفتن» نیستی

تو داری «امکان‌های آینده‌ات» رو حمل می‌کنی

تو می‌تونی بپیچی، برگردی، وایسی، ادامه بدی

این «می‌تونی»ها همون امکانه

و تا وقتی این «می‌تونی»ها هست، تو زنده‌ای.

🌙 جمع‌بندی خیلی خودمونی

هایدگر می‌گه:

آدمیزاد یعنی امکان

زندگی یعنی انتخاب

آینده یعنی چیزی که هنوز نشده ولی می‌تونه بشه

مرگ یعنی وقتی دیگه هیچ امکانی باقی نمونده

و این دقیقاً همون هسته‌ایه که من توی نظریه‌ ام گرفتم و تبدیلش کردم به یک جهان‌بینی کامل.

در پست های آینده قراره از سایر مکاتب و اندیشمندان که با نظریه امکان تلاقی موضوعی دارند، رو اینجا قرار میدم.

امیدوارم که خیلی روان و قابل فهم و عامیانه توضیح داده باشم. اگر سوالی باشه در خدمت هستم.

نه تو، نه باد . . .

اوقات اوقات اوقات · 16 تیر ·

نه تو می‌مانی، نه باد.

میوهٔ این خاک: فریاد.

نور افتاد و داغی شد؛

شک خوابی شد، آه راهی شد.

زمین: تنها‌تر.

راهی نیست، آیت رفتن هست.

پژواک پرید و رفت؛

راز آمد و رفت.

رود خاموش است؛

ما افتاده‌تریم.

نه تو می‌مانی، نه من—

دست‌تر بگشا؛

صبح در می‌گشا.

«اوقات»

چند سالی است که دارم روی یک نظریه کار میکنم، این نظریه‌ی فلسفی با عنوان «پایانِ امکان» حاصل مطالعه‌ی تطبیقی میان چند سنت فکری بزرگ است: اگزیستانسیالیسم هایدگر، حکمت متعالیه‌ی ملاصدرا، فلسفه‌ی سیاسی و اخلاقی افلاطون، الهیات اسلامی و مدل‌های شناختی معاصر.

در این پژوهش، مفاهیم بنیادینی همچون امکان، اختیار، مرگ، عدالت، آزمون، و تکامل نفس از دل این منابع استخراج و در قالب یک دستگاه نظری تازه بازآرایی کرده ام.

نظریه‌ی «پایانِ امکان» تاکنون در هیچ کتاب، مقاله یا منبع دانشگاهی به این صورت یکپارچه مطرح نشده است.

«انتشار این نظریه با نام مستعار و خارج از قالب‌های رایج دانشگاهی، در امتداد سنتی است که متفکرانی چون کی‌یرکگور، اسپینوزا و نیچه بنا نهادند؛ سنتی که در آن اندیشه پیش از آنکه در نهاد رسمی پذیرفته شود، در فضای آزاد و شخصی شکل می‌گیرد و رشد می‌کند.»

هدف از معرفی این نظریه، دعوت به گفت‌وگو، نقد، و توسعه‌ی این نظریه در میان علاقه‌مندان فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی وجودی، و مطالعات میان‌رشته‌ای است.

موافقان اعلام کنند تا سر فرصت این نظریه که مربوط به خودم هست رو در وبلاگم انتشار بدم.

راهی که انسان در آن گم می‌شود، همیشه از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که نور خورشیدِ حقیقت را تاب نمی‌آورد و به چراغ‌های جعلی پناه می‌برد؛ چراغ‌هایی که فقط ادای روشنایی را درمی‌آورند و هیچ گرمایی ندارند. در مهِ غلیظِ اتفاقات مبهم، حق و باطل آرام‌آرام جابه‌جا می‌شوند؛ باطل لباس حق می‌پوشد و حق در سکوت تبعید می‌شود. آدم‌ها، بی‌آنکه بفهمند، ایمان را با کفر اشتباه می‌گیرند؛ کفر نه به معنای بی‌خدایی، بلکه به معنای پوشاندن حقیقت زیر غبارِ راحتی و ترس.

در چنین تاریکی‌ای، انسان‌ها روح و ذهن خود را به چراغ‌های جعلی می‌سپارند؛ به نورهایی که فقط وعده می‌دهند، فقط خیال می‌سازند، فقط آرزوهای خام را بزرگ می‌کنند. آن‌ها خیال می‌کنند این نورهای جعلی، مسیر را کوتاه‌تر می‌کنند، درد را کمتر، و آینده را نزدیک‌تر. اما حقیقت این است که این چراغ‌ها، نه راه را روشن می‌کنند و نه آرزو را. آن‌ها فقط انسان را از خورشید دور می‌کنند.

و کسانی که آرزوهای خام را روایت می‌کنند، کسانی که باطل را حق جلوه می‌دهند، هرگز به آرزوی خود نمی‌رسند. آرزوهای خام، مثل میوه‌های نارس، نه شیرینی دارند و نه دوام. آن‌ها در تاریکیِ جعلی می‌پوسند؛ و روح و ذهن صاحبشان را هم با خود می‌پوسانند. انسان، وقتی حقیقت را رها می‌کند، نه تنها از آرزو دور می‌شود، بلکه خودش نیز به همان آرزوی پوسیده تبدیل می‌شود؛ سیاه، متعفن، و بی‌جان.

ایمان یعنی جرأت نگاه کردن به خورشید، حتی اگر چشم را بسوزاند.

کفر یعنی سپردن روح به نورهای جعلی، حتی اگر مسیر را کوتاه‌تر نشان دهند.

و جامعه‌ای که افرادش به جعلیات ایمان بیاورند، دیر یا زود در قعر جهل فرو می‌رود؛ جایی که نه آرزو معنا دارد، نه آینده، نه انسان.


چراغ‌های جعلی را بغل کردیم

و خیال کردیم آرزو روشن می‌شود!

«اوقات»