خلاصه: در حالی که ساختارهایِ مذهبی و سیاسیِ جزیره در حال تثبیت شدن است، حضورِ نیروهایِ مخالف (نمادهای شیطان یا عقلِ منتقد) آشکار می‌شود. این‌ها همان شخصیت‌هایی هستند که با زیبایی، منطق و پرسش‌هایِ دردناک، نظمِ برقرار شده را به چالش می‌کشند.

نکات تحلیلی:

«بخشِ میانی که با حضورِ آن شخصیت‌هایِ متمرد و اغواگر همراه است، قلبِ تپنده‌یِ فلسفیِ کتاب است. آنجا که شیطان یا روحِ شورشی، نه به شکلِ هیولا، بلکه در قالبِ زیبایی و پرسش‌هایِ اخلاقی ظاهر می‌شود، فرانس به اوجِ نبوغِ خود می‌رسد.

این بخش به من یادآوری کرد که هر ساختارِ صلب و سختی، برای بقا نیاز به یک "منتقد" دارد؛ حتی اگر آن منتقد، از نظرِ جامعه، "شیطان" نامیده شود.

تقابلِ میانِ "ایمانِ کور" و "شکِ آگاهانه" در این فصل، بسیار شاعرانه و در عین حال تلخ است.»

یکی از درخشان‌ترین لحظاتِ کتاب، تقابلِ قدیس با «شیطان» است. در نگاهِ فرانس، شیطان یک «اندیشمندِ تبعیدی» است. او گاهی در قامتِ زنی با زیباییِ مسحورکننده و مبهم ظاهر می‌شود؛ حضوری که قدیس را در بن‌بستِ منطق گرفتار می‌کند.

این «زن-شیطان» نمادی از «وسوسه‌ی عقل» است. فرانس با این تصویر به ما می‌گوید که حقیقت، زشت نیست؛ حقیقت زیبا، اغواگر و خطرناک است.

آن زیباییِ خیره‌کننده‌ای که در لحظه‌ی ظهورِ شیطان می‌بینیم، همان «آزادیِ اندیشه» است که نهادهای مذهبی و قدرت همیشه از آن هراس داشته‌اند.

این شیطان، نه دشمنِ بشر، بلکه دشمنِ «خوابِ غفلتِ» بشر است.

در متنِ اصلیِ آناتول فرانس، شیطان (یا همان لوسیفر) در قالبِ موجودی با «زیباییِ خیره‌کننده و مبهم» بر «سنت مائل» ظاهر می‌شود.

 این زیبایی به‌قدری در کلام و ظاهر او (که گاهی مرز میان جنسیت‌ها را می‌شکند و با ظرافتی زنانه همراه است) نمود پیدا می‌کند که قدیس را در میانه‌یِ ایمان و حیرت معلق می‌گذارد.

شیطان در اینجا نه یک دیوِ شاخ‌دار، بلکه یک «مُنکرِ زیبا» است که با منطق و شهوتِ حقیقت، نظمِ الهی را به چالش می‌کشد.

او در آن لحظات (که اغلب نمادی از وسوسه‌ی عقل است) می‌گوید:

«من آن‌قدر زیبا هستم که حتی چشمانِ تو هم در دیدنِ من دچارِ تردید می‌شود. آیا می‌خواهی حقیقت را از زبانِ زنی بشنوی که برایت از بهشت رانده شده، یا ترجیح می‌دهی در تاریکیِ جهلِ خود بماند؟»

این «ظاهرِ زنانه و فریبنده» در واقع نمادی است از «زیباییِ دانشِ ممنوعه».

آناتول فرانس می‌خواهد بگوید که گناهِ اصلی، نه در جسم، بلکه در «پرسشگری» است؛ و پرسشگری به قدری زیبا و اغواگر است که حتی قدیسان را هم به زانو درمی‌آورد.