(۳) کوله‌باری از تردید و انبوهی از تلخی‌ها

اوقات اوقات اوقات · 54 دقیقه پیش · خواندن 3 دقیقه

سرانجام، یک شب وقتی آخرین پیامِ صوتی پسرم مثل تیرِ خلاص بر سینه‌ام نشست، فهمیدم که سکوت بیشتر از این، خیانت به وقارِ خودم است. برایش نوشتم: «به مامانت بگو این بازیِ میانجی‌گری رو تمام کنه. اگر حرفی داره، خودش مستقیم بزنه.»

چند دقیقه بعد، صفحه‌ی گوشی روی میز چوبی روشن شد. نامی که سال‌ها بود روی آن صفحه ندرخشیده بود، وسط تاریکی اتاق جان گرفت. دستم چند لحظه روی دکمه‌ی اتصال معلق ماند؛ انگار می‌خواستم سنگینیِ تمامِ این سال‌های دوری را روی یک انگشت لمس کنم. بالاخره دکمه را فشردم.

سکوتی کشدار و یخبندان، مثل ضخامتِ تمامِ روزهای جدایی، میان ما حائل شد. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم؛ نفس‌هایی که روزگاری نبضِ خانه‌ی من بودند و حالا مثل زمزمه‌ای از اعماق یک غارِ کهنه به گوش می‌رسیدند.

سرانجام صدای او سکوت را شکست؛ آهسته، کمی خوددار، اما با لرزشی پنهان در پس‌زمینه:

«سلام... پسرمون گفت می‌خوای مستقیم صحبت کنیم.»

صدایش دقیقاً همان بود؛ همان تُنِ پُر از نخوت و حق‌به‌جانبی که روزگاری روحم را می‌خراشید. اما من دیگر آن مردِ سابق نبودم که با هر نوسانِ لحنِ او دست‌پایم را گم کنم یا از کوره در بروم. آرام، اما با صلابتی سنگین و برنده گفتم:

«سلام. آره... چون خسته شدم از این‌که پسرمون رو بفرستی جلوی سنگر. بازسازیِ یک زندگیِ سوخته، قایم‌باشک‌بازی پشتِ دلتنگی‌های یک بچه درست نیست.»

مکث کرد. انتظار این صراحتِ بی‌پرده را نداشت. خواست سنگرِ قدیمی‌اش را بازسازی کند؛ گفت: «من شرطامو بهش گفتم. اگر می‌خوای دوباره این خانواده شکل بگیره، فرودگاه استانبول اولین آزمونه...»

می‌خواست بازی را بکشاند به همان میدانِ تکراریِ شرط‌گذاری.

همان موقع هم که وقتی من تصمیم گرفتم به ایران برگردم و ازش خواستم که با هم برگردیم، همینطوری شرط می‌گذاشت که اگر من را میخواهی باید همینجا، در اسپانیا بمانی و زندگی کنی!

 کلامش را شمرده اما قاطع قطع کردم:

«ببین... تو منو خوب می‌شناسی. من آدمی نیستم که به کسی فرصت‌های چندباره بدم. درِ خانه و قلب من وقتی روی کسی بسته بشه، با دستکشِ سفید و از پشتِ شرط و شروط باز نمی‌شه. تو اون زندگی رو برای خودخواهی خودت و زندگی در رفاه و آسایش اسپانیا رو به زندگی در کنار من و در ایران ترجیح دادی، و بنیان خانواده مون رو شکستیش، نه من.»

سکوتی دوباره، اما این‌بار به‌شدت شکننده، بر خط حاکم شد. ادامه دادم:

«اگر قرار باشه من حتی یک قدم بردارم، قبلش باید قدمِ اول رو خودت برداشته باشی. استانبول فرارگاهِ شرط نیست؛ اولین قدم اینه که خودت توی چشمای من نگاه کنی—حتی از همین پشتِ تلفن—و سهمت رو از اون ویرانی‌ها بپذیری. بپذیری که اشتباه کردی. تا وقتی غرورت رو مثل زره تنت کردی و می‌خوای من رو محاکمه کنی، من حتی یک گام هم به سمت اون فرودگاه برنمی‌دارم.»

صدای نفس کشیدنش سنگین شد. شکستنِ پوسته‌ی غرور برای زنی که سال‌ها بر مسندِ حق‌به‌جانبی نشسته بود، مثل خرد شدنِ یک جامِ بلورین در خلوت بود. برای اولین‌بار، دیگر از آن دژِ استوار صدای یک فاتح نمی‌آمد؛ صدای زنی می‌آمد که در انتهای غریبی و تنهایی، گیر افتاده بود.

با صدایی که حالا ترکیبی از خشمِ کهنه و تمنای پنهان بود گفت: «تو هیچ‌وقت نخواستی بفهمی من چی کشیدم... تو فقط بلدی دیوارهایی دورت بسازی...»

«من دیوار نمی‌سازم،» با صدایی پایین و استوار جواب دادم، «من فقط قیمتِ اشتباهاتمون رو یادآوری می‌کنم. من هنوز هم برای پسرمون همه‌کار می‌کنم. اما مردی نیستم که برای بازسازیِ سرابِ گذشته، غرور و پرنسیپِ خودش رو زیر پا بگذاره. اول باید تک‌تکِ خشت‌های کجی که چیدی رو پس بگیری، بعد بریم سراغ چمدونای استانبول.»

حالا مذاکره‌ای واقعی آغاز شده بود؛ نه بر سرِ مکانِ یک ملاقات، بلکه بر سرِ انهدامِ یک دژِ کهنه از غرور. حالا سنگینیِ توپ درست وسطِ زمینِ او بود و او باید بین «غرورِ بی‌پایانش» و «فرصتِ دوباره‌ی زندگی»، دست به انتخابی واقعی می‌زد.