(۲) کولهباری از تردید و انبوهی از تلخیها
· 2 ساعت پیش · خواندن 3 دقیقه روزها مثل سایههایی کند از کنار میز کارم میگذشتند و شبها، دوباره همان اتاق، همان چراغ مطالعهی زرد و همان دفترِ نیمهکاره منتظرم بودند. اما اینبار، سکوتِ اتاق دیگر یکدست نبود؛ با صدای لرزشهای پیدرپیِ گوشی روی سطح چوبی میز، تکهتکه میشد.
پسرم هر روز پیام میداد. صدا و کلماتش مثل قطرهچکان، روزانه دُزِ مشخصی از التهاب و بیقراریِ آنسوی مرزها را درست میریخت وسطِ خلوتِ من.
یک روز صوتی میفرستاد از صدای چرخهای چمدان روی سرامیکهای خانه:
«بابا… مامان داره یواشيواش وسایل رو جمع میکنه. هیچی نمیگه، فقط زیر لب موزیکای قدیمی ایرانی گوش میده و خیره میشه به عکسای قدیمی…»
روز دیگر، متنی کوتاه و شتابزده در میانهی روز:
«بابا… امروز مامان تا عصر توی بالکن نشست و به افق زل زد. حتی ناهار هم نخورد. وقتی پرسیدم چی شده، فقط گفت همهچی به بابات بستگی داره… بابا تو رو خدا یه کاری کن.»
او وضعیتِ متزلزلِ آن خانه را رجبهرج برایم تصویر میکرد؛ از خستگیِ مفرطِ زنی که زیر بارِ غربت کمر خم کرده بود تا امیدِ لرزانِ خودش برای بازگشت به آغوشِ وطن. اما در تمام این خروشِ روزانه و میان اینهمه کلمه، یک خلاءِ مطلق و دردناک دهان باز کرده بود:
از آن طرفِ جبهه، هیچ صدای مستقیمی نمیآمد.
هیچ دستِ درازیشدهای وجود نداشت. هیچ پیامِ مستقیمی، هیچ کلامی که بوی ندامت، انعطاف یا حتی پذیرشِ سهمِ خودش در ویرانیهای گذشته را بدهد، به دست من نرسیده بود. او غرورِ سالیانش را مثل زرهی فولادین بر تن نگه داشته بود و از پشتِ سنگرِ پسرمان، برای من شرط تعیین میکرد. از من میخواست تمامِ مرزها و خطقرمزهایم را زیر پا بگذارم، بلیت بخرم و در فرودگاهِ یک کشور ثالث به استقبالش بروم؛ بیآنکه خودش حتی یک گام از برجِ عاجِ توقعاتش پایین آمده باشد.
دقیقاً همینجا بود که دیوارِ محکمِ باورهایم بالا میآمد.
من آدمی نیستم که به انسانها فرصتهای چندباره و بیانتها بدهم. در تقویمِ زندگیِ من، فرصتها مثل لنگرهای سنگینِ کشتی هستند؛ اگر یکبار در طوفان لجبازی و بیمعرفتی رها شوند و به صخره بخورند، دیگر بازسازیشان معنا ندارد. وقتی کسی تمامِ شانسهایش را در قمارِ غرور میسوزاند، من دفترش را برای همیشه میبندم و عادت ندارم درهای بستهشده را دوباره بکوبم.
با خودم میگفتم: اگر قرار است پلی روی این درهی عمیق و پر از زخم ساخته شود، نمیتوان پایههایش را فقط از یک طرفِ دره بالا برد.
اگر او واقعاً قصدِ بازگشت دارد، اگر میخواهد زخمهای کهنه التیام یابند، اولین قدم را باید خودش بردارد. او باید شجاعتِ روبرو شدن با گذشته را داشته باشد؛ بایستد، اشتباهاتِ خودش را ببیند، آنها را به زبان بیاورد و بپذیرد که آن زندگی را ما با هم شکستیم، نه فقط من.
اما حالا او چه میکرد؟ به جای یک گفتوگوی بالغانه و شهامتِ اعتراف به خطا، صندلیِ داغِ تصمیمگیری را زیر پای من گذاشته بود و پسرمان را فرستاده بود تا طناب را دور گردنِ احساساتِ من تنگتر کند. این یعنی او تغییر نکرده بود؛ فقط تاکتیکش عوض شده بود.
حالا من مانده بودم و تردیدی که مثل پیچکی سمی دور تنم میپیچید و راهِ نفسم را میبست:
از یک طرف، چشمهای نگران و التماسهای روزانهی پسرم بود که سنگ را هم آب میکرد…
و از طرف دیگر، غرور و پرنسیپِ ترمیمیافتهی مردی که خوب میدانست اگر بدون تغییرِ طرفِ مقابل، قدم پیش بگذارد، تاریخ دقیقاً از همان نقطهی دردناک، دوباره تکرار خواهد شد.