کولهباری از تردید و انبوهی از تلخیها
· 3 ساعت پیش · خواندن 5 دقیقه شب بود و مثل همیشه، در خانه پشت میز کارم نشسته بودم؛ همان میز چوبیِ قدیمی و کهنهکار گوشهی اتاق که سطحش پر از خطوخشهای سالیان است. همواره گمان میکردم اگر برنامههایم را روی چوبِ استوارش پیاده کنم، افسارِ گسیختهی زندگی کمی رامتر میشود. دفترِ سفیدِ ترم جدید مقابلم باز بود، تاریخها با رواننویسِ آبی روی کاغذ لغزیده بودند و چراغ مطالعه، هالهای از نورِ زرد و گرم بر پهنهی صفحه میریخت. سرمای ملایمی در هوا جریان داشت و صدای یکنواخت و کشدارِ کولر، مثل پسزمینهای بیتفاوت، هیاهوی ذهنم را صاف و بیصدا میکرد.
در میان این سکوتِ تقویمشده و منظم، درخشش یک نوتیفیکیشن روی صفحهی لپتاپ، خلوتِ شبانه را شکافت:
یک پیام صوتی از پسرم... از هزاران کیلومتر آنطرفتر، از اسپانیا !
طبق عادت، بدون آنکه قلم را بر زمین بگذارم، دکمهی پخش را زدم تا همزمان به نوشتن ادامه دهم. صدای او، مثل همهی این سالها، با یک «سلام بابا»یِ گرم آغاز شد؛ اما اینبار چیزی درون نبردهایِ پنهانِ صدایش پیچیده بود. یک لرزشِ بسیار ریز و شکننده، انگار که موجِ صوتیاش پس از عبور از پهنهی اقیانوسها، صاف نشست روی شاهرگِ گردنم.
شروع کرد از حالوهوای روزهایش گفتن؛ از اوقات فراغتش، از دوستانش، و از یکنواختیِ غمانگیزِ روزهای اسپانیا. سپس، مکثی طولانی سکوت را سنگین کرد. نفسش را بیرون داد و نجوا کرد:
«بابا… دلم پر میکشه واسه ایران.
واسه خیابونای تهران… واسه پیادهروهای پربرگ.
واسه همون مدرسهای که همیشه میگفتی قرار بود منو بفرستی اونجا…
اگه الان ایران بودم، همین فردا میرفتم همونجا.»
دستِ من، درست روی خطِ بعدی دفتر منجمد شد. قطرهی جوهر آبی روی کاغذ دوید.
چیزی در عمقِ لحنِ پسرم بو داده بود؛ شبیه بویِ نمِ خاکی تشنه درست پیش از بارشِ باران؛ شبیه هوای سنگینِ دشت، دقیقاً وقتی قرار است خبری مگو از دلِ زمین بیرون بزند. شستم خبردار شد که این، یک دردِدلِ سادهی غربت نیست؛ حادثهای در راه است.
دفتر را بستم. قلم را کنار گذاشتم و بیدرنگ تماس صوتی گرفتم.
صدایش را که شنیدم، لرزشِ پنهانش آشکارتر شد. گریه نمیکرد، اما صدایش لبریز از بلاتکلیفیِ کهنهای بود که انگار ماهها روی سینهاش سنگینی میکرد.
«بابا… اسپانیا دیگه اون بهشتِ قدیمی نیست. همهچی گرون شده، غریبی بیداد میکنه، مامان خستهست…، بعد از مرگ پدر بزرگ، مامان خیلی تنهاست و هر شب گریه میکنه! ما خیلی خسته شدیم. مامان میگه شاید… شاید وقتشه برگردیم ایران.»
این کلمات مثل انفجاری صامت در سرم طنین انداخت؛ شوکی که همزمان عسلِ شیرینِ شوق را روی زخمی کهنه میریخت و خنجرِ ترسی عمیق را در جانم مینشاند. ذوقِ دوباره دیدنِ قد و بالای پسرم مثل موجی گرم و پرخروش از سر تا پایم دوید. بیاختیار زبان باز کردم؛ کلمات با شتاب از دهانم بیرون میریختند؛ از خانه گفتم، از آغوشِ وطن، از اینکه «ایران هرچقدر هم زخمی باشه، آشیانهی ماست… بد و خوبش بوی ریشههامونو میده… آدم روی خاکِ خودش یه جور دیگه نفس میکشه، یه جور دیگه قد میکشه…»
او خاموش گوش میداد، اما پشتِ تمامِ تأییدهای کوتاهش، سایهای سنگین سنگینی میکرد؛ سایهی تردیدِ تصمیمی که هنوز آخرین نخِ پیوندش گره نخورده بود.
فردا شب دوباره زنگ زد. اینبار از آن لحنِ کودکانه خبری نبود؛ صدایش جدی، شمرده و آغشته به حساسیتی شکننده بود.
«بابا… مامان دو دل شده. میگه برگشتن به اون گذشته آسون نیست. میگه فقط به یه شرط میاد ایران… اگه تو هنوز منتظرش باشی و قبولش کنی.»
این جمله، چاقویی دو لبه و تیز بود. یک لبهاش بوی نوزایی و امید میداد و لبهی دیگرش، زخمهای کهنهی جدایی را دوباره سر باز میکرد. خاطراتِ شیرینِ روزهای نخستین و فریادهایِ خفه شدهی روزهای آخر، همزمان جلوی چشمم صف کشیدند.
سکوت کردم. نه قدمی به جلو برداشتم و نه پس کشیدم. سکوتی سنگین که در طنینش هزار فریادِ بیصدا موج میزد.
پسرم کلامِ آخر را بر زبان آورد؛ کلامی که تیرِ خلاص بود:
«میگه با پرواز میریم ترکیه. اگه بابات تو فرودگاه استانبول به استقبالمون اومد، با هم برمیگردیم تهران… اگه نیومد، چند روز اونجا میمونیم و برای همیشه برمیگردیم اسپانیا.»
در آن لحظه بود که فهمیدم این سفر، داستانِ یک جابهجایی جغرافیایی نیست؛ یک آزمونِ بزرگِ سرنوشت است. آزمونی که سالها پیش، هر دو خسته و دلزده از آن گریخته بودیم و حالا دستِ روزگار، ما را دقیقاً سرِ همان دوراهیِ معلق رها کرده بود.
شب، وقتی خانه در تاریکی فرورفت، چراغ مطالعه را خاموش کردم. اتاق تاریک شد، اما سکوتش دیگر خالی نبود؛ مثل موجودی زنده و نفسکش، دورم میپیچید و خاطرات را به رخ میکشید.
در تاریکی نشستم و غرق شدم:
به مشاجرههای تلخی که غرورمان را خراشید…
به لبخندهای بیریا و صبحگاهیِ روزهای دور…
به سفرهای نصفهکارهای که در نیمهی راه جا ماند…
به قولهایی که زیر بارِ روزگار شکستند…
و به عشقی مدفون که شاید هیچگاه نمرده بود، بلکه فقط زیر تلخکامیها نفسش حبس شده بود.
حس میکردم باغبانی پیر هستم که پس از سالها خشکسالی و دوری، قدم به باغِ قدیمیاش گذاشته است. باغی که روزی درختانش را با خونِ دل کاشته بود، اما طوفانهای سهمگین، بیتوجهیها و خشمِ روزگار، شاخههایش را شکسته و تنهاش را زخمی کرده بود.
حالا، ابرهای سرنوشت چرخیده بودند و بارانی ناگهانی باریدن گرفته بود. بارانی نه آنقدر تند که همهچیز را بشوید و ویران کند، و نه آنقدر اندک که خاک را تشنه بگذارد. بارانی نرم که تنها یک سؤالِ بزرگ را در فضای باغ زمزمه میکرد:
آیا هنوز جانِ آن را داری که این ریشههای کهنه را زنده کنی؟ یا میخواهی بگذاری همهچیز در تلاطمِ زمان به فراموشی سپده شود؟
چند روز دیگر، پسرم در فرودگاه استانبول منتظر خواهد بود؛ با چمدانی در دست و چشمهایی نگران که در میان جمعیت به دنبال سایهی پدرش میگردد.
و او… زنی که روزگاری تمامِ دنیای من بود و حالا با کولهباری از تردید و شرط و انبوهی از تلخی های جدایی و ... منتظر ایستاده تا ببیند آیا هنوز جراتِ دوباره ساختن را دارم یا نه.
و من… در میان این انباشتِ سنگینِ خاطرات و زخمها، باید بزرگترین تصمیمِ زندگیام را بگیرم.