من از نگاه شما

اوقات اوقات اوقات · 3 ساعت پیش · خواندن 2 دقیقه

پیرو پست «به چراغِ نگاهت روشن کن» از کلماتی که در وصف من گفته بودید یک داستان روایی درباره خودم نوشتم، این نوع نگاه تون برایم جالب بود.

از همه دوستانی که مشارکت کردند ممنونم.


گاهی وقتی جلوی آینه می‌ایستم، اولین چیزی که می‌بینم موی سفیدی‌ست که بین تارهای تیره‌ام سر بلند کرده.

نه از پیری، نه از خستگی؛ از تجربه.

از روزهایی که گذشتند و من هنوز…

هنوز تو گذشته موندم.

باهاش زندگی می‌کنم، باهاش راه می‌رم، باهاش نفس می‌کشم.

اما عجیب است…

با همه‌ی این‌ها، دل پر امید دارم.

امیدی که شاید لجوج باشد، شاید بی‌منطق، اما هست.

مثل یک فانوس کوچک که در تاریکی روشن مانده باشد.

گاهی چشم‌هایم را نگاه می‌کنم؛

می‌بینم هنوز چشم پر فروغ دارم.

انگار یک نور کوچک درونم هست که خاموش نمی‌شود، حتی وقتی پیشانی‌ام پر گره می‌شود، حتی وقتی عصبی می‌شوم، حتی وقتی آن غم بزرگ مثل یک سنگ روی دلم می‌نشیند و تکان نمی‌خورد.

راستش را بخواهید…

من زود عصبی می‌شوم. شاید از بی حوصلگی باشد و یا اقتضای سن !

این را می‌دانم.

اما در همان لحظه‌ها، یک چیز دیگر هم هست:

مهربونی.

توجه به جزئیات.

دقتی که شاید زیادی باشد، شاید وسواس باشد، اما بخشی از من است.

من آدمی‌ام که همه‌چیز را موشکافانه و دقیق نگاه می‌کنم؛

گاهی بیش از حد، گاهی تا مرز خستگی.

دست‌هایم را نگاه می‌کنم؛

می‌بینم دست پر نشانه دارم.

هر خط، هر زخم، هر رد، یک داستان است.

یک یادآوری.

یک هشدار.

یک امید.

اما یک چیز همیشه مثل سایه کنارم بوده:

یک ابهام بزرگ.

ابهامی که نمی‌دانم از کجا آمده؛

از گذشته؟

از آینده؟

از خودم؟

گاهی شبیه وهم می‌شود؛

گاهی شبیه یک سؤال بی‌پاسخ.

با همه‌ی این‌ها، من یک چیز دیگر هم هستم:

سخت‌کوش امیدوار.

آدمی که حتی وقتی آرامش دارد، می‌داند این آرامش شاید آرامش کاذب باشد، اما باز هم ادامه می‌دهد.

آدمی که تمرکز زیاد دارد؛

گاهی آن‌قدر زیاد که انگار دنیا محو می‌شود و فقط یک نقطه می‌ماند.

امشب اما…

چیزی در من روشن شد.

در دل تاریکی، یک نور سبز افتاد روی دیوار.

نور از فانوسی بود که سال‌ها پیش خریده بودم؛

فانوسی با رنگ سبز سلطنتی.

رنگی که همیشه برایم معنای امید داشت؛

امیدی که نه فریاد می‌زند، نه می‌دود، فقط آرام می‌ایستد و می‌گوید:

«مکث کن… اما ادامه بده.»

و من مکث کردم.

نفس کشیدم.

به گذشته نگاه کردم، اما این‌بار…

این‌بار فقط نگاه کردم، نه زندگی.

فانوس روشن بود، و من فهمیدم که شاید وقتش رسیده یک قدم جلوتر بروم.

این منم؛

با موی سفید، با دل پر امید، با چشم پر فروغ، با پیشانی پر گره، با دست پر نشانه، با یک ابهام بزرگ، با وهم، با تمرکز زیاد، با سخت‌کوشی، با مهربانی، با غم، با فانوس سبز سلطنتی…

و با یک مکث طولانی که شاید آغاز یک حرکت باشد.