شنبهِ خراب !
· 2 ساعت پیش · خواندن 2 دقیقه شنبه برای من روزیست که جهان از همان لحظهی اول کج از تختش بلند میشود؛ روزی که هوا هنوز کامل روشن نشده اما انگار همهچیز تصمیم گرفته باشد خلاف جهت من حرکت کند. من که همیشه کارهایم را مثل مهرههای دومینو پشتسر هم میچینم، با نظم، با دقت، با وسواسِ آرامی که فقط خودم میدانم چقدر برایم حیاتی است، کافیست شنبه بیاید و فقط یک مهره را کج بگذارد؛ همین یک مهره کافیست تا صدای «تقتقتق» فرو ریختن برنامههایم در سرم بپیچد و من بمانم با ذهنی که باید دوباره پیکربندی شود، دوباره از نو چیده شود، دوباره خودش را جمع کند و وانمود کند که همهچیز تحت کنترل است، در حالی که نیست.
شنبه برای من شبیه مهمانی ناخواندهایست که با کفشهای خاکی وارد خانه میشود، بیاجازه مینشیند وسط سالن، و شروع میکند به جابهجا کردن وسایل. کار اول انجام نمیشود، کار دوم قهر میکند، کار سوم میگوید «من بدون اون دوتا اصلاً انجام نمیشم»، و من میمانم با روزی که از همان اول مثل یک لباس اتونشده، چروک و بیقواره است. شنبه خیابانیست که نور صبح روی آسفالتش افتاده اما یک کامیون بزرگ وسطش پارک کرده و راه را بسته؛ رانندهاش هم معلوم نیست کجاست. یا مثل صفحهی اول یک دفتر تازه که میخواهم تمیز و مرتب بنویسم، اما قلم از همان خط اول گیر میکند، جوهر پخش میشود، و من میمانم با صفحهای خرابشده که باید پاکش کنم، صافش کنم، و دوباره از اول بنویسم.
شنبه برای من همان لحظهایست که گوشی از دست آدم میافتد؛ نه میشکند، نه آسیب میبیند، اما همان یک لحظهی افتادن، قلب آدم را میریزد پایین. شنبه هم همین است؛ نه فاجعه است، نه آخر دنیا، اما یکجوری میافتد وسط روزم که ضربان نظم را بههم میزند. من آدمی هستم که جهانم با برنامهریزی دقیق میچرخد، با ترتیب، با اینکه هر چیز سر جای خودش باشد، اما شنبه میآید و با بیخیالیِ تمام میگوید: «نه. امروز قرار نیست چیزی سر جایش باشد.»
و با اینهمه، پایان روز که میرسد، من میمانم و همان سماجت آرام و ذهن دقیق؛ مینشینم، صفحه را صاف میکنم، مهرهها را دوباره میچینم، و از نو مینویسم. شنبه خراب میکند، اما من دوباره میسازم؛ و شاید همین است که هر بار، با وجود تمام اعصابخوردیها، از شنبه عبور میکنم و جهانم را دوباره صاف میکنم.