باغبانِ زیستگاهِ ذهن
· 7 تیر · خواندن 1 دقیقه من قانونی برای خودم نوشتهام؛ قانونی شبیه پاکسازی باغی که میخواهم در آن نفس بکشم.
آدمهای سمی، برای ذهن من مثل گردِ سیاهِ کارخانهای متروک هستند؛ بیصدا مینشینند روی برگهای فکر، روی پوستِ روزمرگی، روی روشناییِ کارهایی که باید انجام دهم.
و من خوب میدانم که اگر این گرد را پاک نکنم، اگر اجازه بدهم حتی یک ذره کوچک از حضورشان در ذهنم جا خوش کند، روزهایم از کیفیت میافتد، انرژیام مثل چراغی کمنور میشود، و جهانِ درونم از ریتم میافتد. برای همین، حذفشان نه بیرحمی است و نه انتقام؛ نوعی حفاظت از زیستگاه روح است.
من باغبانِ آرامِ ذهنم هستم؛ هر شاخهای که بیمار شود، هر ریشهای که زهرآلود باشد، هر بوتهای که به جای گل، خستگی برویاند، بیتردید باید کنار گذاشته شود تا نور دوباره راهش را پیدا کند.
آدمهای آلوده را حذف میکنم، نه چون قویام، بلکه چون نمیخواهم ضعیف شوم. و این شاید عجیب باشد، اما عجیب بودن بهتر از آن است که اجازه بدهم کسی با حضورش، با حرفش، با سایهاش آرامشِ جهان کوچک من را از من بگیرد.