شبِ خاموش، دلِ بیدار

اوقات اوقات اوقات · 5 تیر · خواندن 1 دقیقه

امشب حس کردم جهان مثل اتاقی‌ست که چراغش را یک‌باره خاموش کرده‌اند و من در تاریکیِ نرمش ایستاده‌ام، جایی میان رفتن و ماندن، میان آن‌چه بودم و آن‌چه شاید بشوم؛ لحظه‌ای که نه گذشته معنا دارد و نه آینده، فقط یک نقطه‌ی کوچک درونم روشن است که آرام می‌گوید هنوز می‌توان مسیر را عوض کرد، حتی اگر هیچ‌کس دلیلش را نداند، حتی اگر خودت هم ندانی چرا، و همین قدم کوچکِ بی‌دلیل کافی‌ست تا بفهمی زندگی همیشه از همان‌جایی تغییر می‌کند که آدم تصمیم می‌گیرد سکوت را بشکند و راهی را ادامه بدهد که هیچ‌وقت مطمئن نبوده درست است یا نه، اما حس می‌کند باید از آن عبور کند، چون گاهی تنها حقیقتِ قابل اعتماد همین حس خام و بی‌نام است که در دل شب بیدار می‌شود و می‌گوید: ادامه بده، حتی اگر همه‌چیز شبیه رؤیایی نیمه‌کاره باشد.