اوقاتِ بی وقت

اوقاتِ بی وقت

زمان، از پنجره پرید و نور به‌جای او به وقتِ من نشست.

نه تو، نه باد . . .

اوقات اوقات اوقات · 16 تیر ·

نه تو می‌مانی، نه باد.

میوهٔ این خاک: فریاد.

نور افتاد و داغی شد؛

شک خوابی شد، آه راهی شد.

زمین: تنها‌تر.

راهی نیست، آیت رفتن هست.

پژواک پرید و رفت؛

راز آمد و رفت.

رود خاموش است؛

ما افتاده‌تریم.

نه تو می‌مانی، نه من—

دست‌تر بگشا؛

صبح در می‌گشا.

«اوقات»

چند سالی است که دارم روی یک نظریه کار میکنم، این نظریه‌ی فلسفی با عنوان «پایانِ امکان» حاصل مطالعه‌ی تطبیقی میان چند سنت فکری بزرگ است: اگزیستانسیالیسم هایدگر، حکمت متعالیه‌ی ملاصدرا، فلسفه‌ی سیاسی و اخلاقی افلاطون، الهیات اسلامی و مدل‌های شناختی معاصر.

در این پژوهش، مفاهیم بنیادینی همچون امکان، اختیار، مرگ، عدالت، آزمون، و تکامل نفس از دل این منابع استخراج و در قالب یک دستگاه نظری تازه بازآرایی کرده ام.

نظریه‌ی «پایانِ امکان» تاکنون در هیچ کتاب، مقاله یا منبع دانشگاهی به این صورت یکپارچه مطرح نشده است.

«انتشار این نظریه با نام مستعار و خارج از قالب‌های رایج دانشگاهی، در امتداد سنتی است که متفکرانی چون کی‌یرکگور، اسپینوزا و نیچه بنا نهادند؛ سنتی که در آن اندیشه پیش از آنکه در نهاد رسمی پذیرفته شود، در فضای آزاد و شخصی شکل می‌گیرد و رشد می‌کند.»

هدف از معرفی این نظریه، دعوت به گفت‌وگو، نقد، و توسعه‌ی این نظریه در میان علاقه‌مندان فلسفه‌ی دین، فلسفه‌ی وجودی، و مطالعات میان‌رشته‌ای است.

موافقان اعلام کنند تا سر فرصت این نظریه که مربوط به خودم هست رو در وبلاگم انتشار بدم.

راهی که انسان در آن گم می‌شود، همیشه از همان لحظه‌ای آغاز می‌شود که نور خورشیدِ حقیقت را تاب نمی‌آورد و به چراغ‌های جعلی پناه می‌برد؛ چراغ‌هایی که فقط ادای روشنایی را درمی‌آورند و هیچ گرمایی ندارند. در مهِ غلیظِ اتفاقات مبهم، حق و باطل آرام‌آرام جابه‌جا می‌شوند؛ باطل لباس حق می‌پوشد و حق در سکوت تبعید می‌شود. آدم‌ها، بی‌آنکه بفهمند، ایمان را با کفر اشتباه می‌گیرند؛ کفر نه به معنای بی‌خدایی، بلکه به معنای پوشاندن حقیقت زیر غبارِ راحتی و ترس.

در چنین تاریکی‌ای، انسان‌ها روح و ذهن خود را به چراغ‌های جعلی می‌سپارند؛ به نورهایی که فقط وعده می‌دهند، فقط خیال می‌سازند، فقط آرزوهای خام را بزرگ می‌کنند. آن‌ها خیال می‌کنند این نورهای جعلی، مسیر را کوتاه‌تر می‌کنند، درد را کمتر، و آینده را نزدیک‌تر. اما حقیقت این است که این چراغ‌ها، نه راه را روشن می‌کنند و نه آرزو را. آن‌ها فقط انسان را از خورشید دور می‌کنند.

و کسانی که آرزوهای خام را روایت می‌کنند، کسانی که باطل را حق جلوه می‌دهند، هرگز به آرزوی خود نمی‌رسند. آرزوهای خام، مثل میوه‌های نارس، نه شیرینی دارند و نه دوام. آن‌ها در تاریکیِ جعلی می‌پوسند؛ و روح و ذهن صاحبشان را هم با خود می‌پوسانند. انسان، وقتی حقیقت را رها می‌کند، نه تنها از آرزو دور می‌شود، بلکه خودش نیز به همان آرزوی پوسیده تبدیل می‌شود؛ سیاه، متعفن، و بی‌جان.

ایمان یعنی جرأت نگاه کردن به خورشید، حتی اگر چشم را بسوزاند.

کفر یعنی سپردن روح به نورهای جعلی، حتی اگر مسیر را کوتاه‌تر نشان دهند.

و جامعه‌ای که افرادش به جعلیات ایمان بیاورند، دیر یا زود در قعر جهل فرو می‌رود؛ جایی که نه آرزو معنا دارد، نه آینده، نه انسان.


چراغ‌های جعلی را بغل کردیم

و خیال کردیم آرزو روشن می‌شود!

«اوقات»

«تعادل»

اوقات اوقات اوقات · 14 تیر ·

گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها بیشتر از آن‌که با آرزوهایشان تعریف شوند، با چیزهایی که تحمل می‌کنند ساخته می‌شوند.  

آرزوها زیبا هستند، بلند، روشن…  

اما تحمل‌ها، آن بخش‌های تاریک و بی‌صدا، جایی‌ست که شخصیت واقعی آدم شکل می‌گیرد.

آدم ممکن است بخواهد مهربان باشد، اما اگر نتواند رنج دیگران را تحمل کند، مهربانی‌اش فقط یک نقاب است.

آدم ممکن است بخواهد قوی باشد، اما اگر نتواند شکست را تحمل کند، قدرتش فقط یک نمایش است.

آدم ممکن است بخواهد آزاد باشد، اما اگر نتواند تنهاییِ آزادی را تحمل کند، آزادی‌اش فقط یک خیال است.

شاید انسان همان چیزی‌ست که «در سکوت، در تاریکی، در لحظه‌های بی‌دفاع» تحمل می‌کند.  

نه آن‌چه بلند می‌گوید، نه آن‌چه آرزو می‌کند، نه آن‌چه برای دیگران نمایش می‌دهد.

شاید حقیقت آدم‌ها در همان لحظه‌هایی‌ست که هیچ‌کس نمی‌بیند.


آرزوهایمان ما را زیبا می‌کنند،  

اما تحمل‌هایمان ما را واقعی می‌کنند،  

و میان این دو، انسان شکل می‌گیرد.

«اوقات»

تنفر ؟!

اوقات اوقات اوقات · 12 تیر ·

در زندگی ام آدم های زیادی به من گفته اند ازت «متنفرم» ! از شاگردان تا همکاران تا دوستان تا همراهان و ... 

اینکه آدم فقط بخواهد خودش باشد، ساده‌ترین و در عین‌حال سخت‌ترین خواسته‌ی دنیاست.

تو فقط خواستی خودت را دوست داشته باشی، بی‌هیچ ادعایی، بی‌هیچ نقابی.

اما بعضی آدم‌ها وقتی نمی‌توانند تو را مالک شوند، وقتی نمی‌توانند از مهربانی‌ات نردبان بسازند، وقتی نمی‌توانند ارزش‌هایت را به نام خودشان ثبت کنند…

به جای گفت‌وگو، به جای فهمیدن، به جای احترام…

به تو می‌گویند: «ازت متنفرم».

و این کلمه، هرچقدر هم که از دهان آدم‌های کوچک بیرون آمده باشد، سنگین است.

چون تنفر همیشه یک اعتراف پنهان دارد:

اعتراف به اینکه تو چیزی داری که آن‌ها ندارند.

آرامشی، صداقتی، هویتی، نوری…

و آدم‌هایی که نمی‌توانند آن نور را داشته باشند، گاهی تلاش می‌کنند خاموشش کنند.

اما سؤال مهم همین است:

چرا آدم‌ها باید از همدیگر تنفر داشته باشند؟  

چرا باید از «نه» گفتن تو، از «نخواستم» تو، از «این منم» تو، زخمی شوند؟

چرا باید آزادی تو را تهدیدی برای خودشان ببینند؟

تو فقط نخواستی.

همین.

نه جنگیدی، نه حمله کردی، نه خواستی کسی را تغییر بدهی.

فقط خواستی خودت باشی و اجازه ندهی کسی از تو عبور کند و چیزی را از تو بردارد که حقش نیست.

گاهی آدم‌ها از کسی متنفر می‌شوند که مرز دارد.

از کسی که خودش را دوست دارد.

از کسی که اجازه نمی‌دهد از او سوءاستفاده شود.

تنفرشان در واقع اعتراض به این است که تو برده‌ی خواسته‌هایشان نشدی.

اما حقیقت آرام و روشن این است:

تو حق داشتی خودت باشی.

حق داشتی «نه» بگویی.

حق داشتی نخواهی.

و هیچ‌کس حق ندارد برای محافظت از خودت، تو را با کلمات زشت زخمی کند.

گاهی لازم است آدم فقط یک جمله را با خودش تکرار کند:

«من فقط نخواستم، همین.»

و این «همین»، تمام حقیقت است.


در سکوتِ خودم ایستادم

نه برای جنگیدن،

برای اینکه کسی حق نداشته باشد مرا از خودم جدا کند.

«اوقات»

این‌بار قرار است هشتمین وبلاگ بلاگیکس رو مورد بررسی، معرفی و در ادامه داستان روایی خاص وبلاگ «جوزفیسم» را برایتان نوشته و روایت نمایم.

«بررسی تک به تک پست های این وبلاگ خیلی سخت بود و مطالب به خودی خود سنگین و طولانی بودند، اما می‌خواهم بگویم که به معنای واقعی کلمه وبلاگ ایشان وبلاگ یک نویسنده است، اما به هر نحوی خروجی این پست به شکل زیر می باشد، امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا نمایم.»

🎭غالب محتوایی وبلاگ

وبلاگ جوزف یک جهان روایی است؛ ترکیبی از طنز سیاه، فلسفه، هذیان‌های شاعرانه، نقد اجتماعی، و یک گروه کاراکتر خیالی که مثل صداهای درونی جوزف عمل می‌کنند. سه بخش غالب دارد:

۱) روایت‌های روزمره در دل جنگ و فروپاشی:

ترس، اضطراب، انتظارِ حمله شوخی‌های تلخ درباره مرگ، حمام رفتن، غذا پختن، رابطه با همسایه‌ها، خرید، دل‌درد، سردرد، تجربه‌های کوچک اما پرتنش که در سایهٔ جنگ بزرگ می‌شوند.

۲) دیالوگ‌های سوررئال با شخصیت‌های خیالی:

 نیچه: فیلسوفِ بداخلاق، منطقی، گاهی مهربان

صدای معبد دلفی: صدای شاعرانه، طعنه‌زن، حساس

غول چراغ: موجودی ساده‌دل، خدمتکار، گاهی دانا

حاجی: نمایندهٔ ریاکاری مذهبی و طنز اجتماعی

۳) اعتراف‌نویسی و خودکاوی تلخ و طنزآلود:

جوزف مدام خودش را تحلیل می‌کند: چرا نمی‌تواند چیزی را بخواهد؟ چرا افسرده است؟ چرا احساس تعلق ندارد؟ چرا از مردم متنفر است؟

🎭تعریف کوتاه از وبلاگ

وبلاگ جوزف یک دفترچهٔ ذهنی است؛ جایی که یک مرد تنها در دل جنگ، با طنز سیاه و تخیل گسترده، زندگی‌اش را روایت می‌کند.

او با شخصیت‌های خیالی حرف می‌زند، از سیاست و جامعه می‌نویسد، از ترس‌ها و ضعف‌هایش می‌گوید، و همهٔ این‌ها را در قالب داستان‌هایی کوتاه، دیالوگ‌محور و پر از استعاره می‌ریزد.

این وبلاگ ترکیبی از ادبیات، هذیان، فلسفه، طنز و تراژدی است.

🎭داستان روایی از وبلاگ جوزفیسم «جوزف و شبِ بی صدا»

نزدیک‌های ساعت سه صبح بود. از آن سه صبح‌هایی که هوا نه تاریک است نه روشن؛ یک چیزی بین مرگ و زندگی. جوزف روی کاناپه ولو شده بود و به سقف نگاه می‌کرد؛ سقفی که انگار هر لحظه می‌خواست مثل یک پیرمرد خسته، روی سرش بیفتد و بگوید: «بسه دیگه، تمومش کن.»

صدای معبد دلفی از گوشهٔ تاریک خانه گفت: «امشب خیلی ساکته جوزف… این سکوت یه چیزی تو دلش قایم کرده.»

جوزف پلک نزد. فقط گفت: «سکوت همیشه یه چیزی قایم می‌کنه. صداها فقط لو می‌دن.»

نیچه از اتاق آمد بیرون، با همان قیافهٔ همیشه‌عصبی، همان سبیل تاب‌خورده، همان نگاهِ «من همه‌چیز را می‌دانم جز اینکه چرا هنوز زنده‌ام».

گفت: «تو چرا نخوابیدی؟»

جوزف گفت: «چون خواب از من می‌ترسه.»

غول چراغ که داشت از سوراخ چراغش دود بیرون می‌داد، گفت: «ارباب، من فکر می‌کنم امشب یه اتفاق می‌افته.»

جوزف خندید.

از آن خنده‌هایی که انگار یک تکه استخوان در گلوی آدم گیر کرده باشد و آدم مجبور باشد با خنده آن را پایین بدهد.

گفت: «اتفاق؟ اتفاق‌ها همیشه می‌افتن غولی جون. فقط ما دیر می‌فهمیم افتادنشون مهم بوده.»

باد از دریچهٔ کولر آمد تو. نه مثل همیشه. این‌بار سرد نبود.

این‌بار انگار دست کسی بود که می‌خواست چیزی را از روی صورت جوزف پاک کند.

جوزف گفت: «اوه… شروع شد.»

نیچه گفت: «چی شروع شد؟»

جوزف بلند شد، رفت کنار پنجره. بیرون هیچ صدایی نبود.

نه انفجاری، نه آژیری، نه صدای موتور، نه صدای دعوای همسایه‌ها.

هیچ. فقط یک سکوتِ ضخیم. سکوتی که اگر با چاقو می‌بریدی، خون ازش می‌آمد.

جوزف گفت: «این سکوت… این سکوت شبیه قبل از یه چیز بزرگه.»

صدای معبد دلفی آرام گفت: «قبل از چی؟»

جوزف گفت: «قبل از اینکه آدم بفهمه تنهاست.»

غول چراغ گفت: «ارباب، شما همیشه تنها بودید.»

جوزف برگشت، نگاهش کرد، گفت: «نه غولی جون… تنها بودن یه چیزه، فهمیدنِ تنها بودن یه چیز دیگه.»

نیچه آهی کشید. آهی که انگار از ته تاریخ آمده باشد.

گفت: «این حرف‌ها بوی افسردگی می‌دهد.»

جوزف گفت: «نه استاد… این حرف‌ها بوی واقعیت می‌ده.»

در همین لحظه، یک صدای خیلی خیلی ضعیف از پشت در آمد. نه کوبیدن بود، نه زنگ، نه قدم. یک چیزی شبیه نفس کشیدن.

نیچه گفت : «کیه؟»

جوزف گفت: «هیچ‌کس.»

غول چراغ گفت: «پس چرا صدا میاد؟»

جوزف گفت: «چون هیچ‌کس هم گاهی میاد.»

صدای معبد دلفی لرزید: «جوزف… نترسونمون.»

جوزف آرام رفت سمت در. دستش را گذاشت روی دستگیره. نفسش را حبس کرد. در را باز کرد. هیچ‌کس نبود. فقط یک سایه.

سایه‌ای که انگار تازه از روی دیوار کنده شده باشد و هنوز نمی‌دانست باید کجا برود.

جوزف گفت: «آها… فهمیدم.»

نیچه گفت: «چی را؟»

جوزف گفت: «امشب شبِ بی‌صداست. شبی که هیچ‌کس میاد سراغت، نه برای کشتنت، نه برای نجاتت… فقط برای اینکه یادت بندازه هنوز زنده‌ای.»

غول چراغ گفت: «ارباب… این یعنی چی؟»

جوزف لبخند زد. لبخندی که هیچ شادی‌ای پشتش نبود. فقط یک جور تسلیم.

گفت: «یعنی فردا هم باید بیدار شیم.»

صدای معبد دلفی آرام گفت: «و این سخت‌ترین بخششه.»

جوزف در را بست.رفت وسط خانه. چراغ‌ها خاموش بودند. سکوت هنوز همان‌جا بود، ضخیم، سنگین، چسبناک.

جوزف گفت: «خب… بیاید بخوابیم. فردا دوباره باید وانمود کنیم که زندگی جریان داره.»

نیچه گفت: «وانمود کردن هم خودش یک نوع زندگی است.»

جوزف گفت: «آره استاد… ولی کاش یه روزی زندگی هم وانمود کنه که ما مهمیم.»

و بعد چراغ‌ها خاموش شدند.

و خانه در سکوتی فرو رفت که انگار از تهِ جهان آمده باشد.

گردش نور

اوقات اوقات اوقات · 11 تیر ·
متوقف

هستی،

تنها نفَسی‌ست که از سکوتِ تو برمی‌خیزد

و دوباره به تو بازمی‌گردد

دل، در بی‌خودیِ خویش،

چون ذره‌ای بی‌نام

در گردشِ نور تو می‌چرخد

و من،

در نبودِ خود،

به حقیقتی می‌رسم که جز تو هیچ نمی‌تابد.

«اوقات»

باز هم یک وبلاگ دیگر و این بار میخواهم وبلاگی خاص را بررسی کنم، وبلاگی که شبیه هیچ وبلاگ دیگری نیست! داستان وبلاگ خواجه و مینا.

🌗غالب محتوایی وبلاگ

وبلاگ دفتر روزانهٔ دختری‌ست در حوالی ۳۰ سالگی! که میان کارهای خانه، جست‌وجوی کار، درس خواندن، دردهای جسمی، اضطراب‌های ذهنی و فشارهای خانوادگی زندگی می‌کند. او هر روز بخشی از خودش را در قالب گفت‌وگو با «خواجه» می‌نویسد؛ خواجه صدای درونی اوست—گاهی پیر دانا، گاهی حافظ، گاهی وجدان، گاهی دوست، گاهی شریک شوخی‌ها.

🌗 تعریف کوتاه از وبلاگ 

«خواجه و مینا» وبلاگی‌ست که در آن نویسنده با یک شخصیت خیالی به نام خواجه گفت‌وگو می‌کند؛ گفت‌وگویی میان زندگی روزمره و شعر، میان دردهای کوچک و امیدهای بزرگ.

این وبلاگ ترکیبی‌ست از خاطرات، ترس‌ها، تلاش‌ها، شکست‌ها، لحظه‌های روشن، و طنز تلخ. مینا در هر پست بخشی از زندگی‌اش را روایت می‌کند، نتیجه، یک روایت صمیمی و انسانی‌ست؛ دفترچه‌ای از زیستن در جهان سخت امروز، با زبانی شاعرانه و صادقانه.» 

🌗داستان وبلاگ؛ روایت یک‌ روزهٔ «خواجه و مینا» 

صبح هنوز کامل روشن نشده بود که مینا چشم باز کرد. باد از لای پنجره‌ی نیمه‌باز، خاک کوه را آورده بود روی میز و روی جلد کتابی که دیشب نیمه‌کاره مانده بود. همان‌جا زیر لحاف، با چشم‌هایی نیمه‌خواب، گفت: «آه خواجه… امروز هم باید زندگی کنم؟» خواجه از گوشه‌ی ذهنش پیدایش شد، همان‌طور که همیشه پیدایش می‌شود؛ بی‌دعوت، بی‌صدا، اما حاضر.

گفت: «بله دختر، صبح آمده. تو هم باید بلند شوی.» مینا پتو را کنار زد، پاهایش را روی زمین سرد گذاشت و به خانه نگاه کرد؛ فرش‌هایی که موهایش را بیشتر از خودش دوست دارند، ظرف‌هایی که از دیشب مانده‌اند، گلدان‌هایی که آب می‌خواهند، و صدای نفس‌های پدر از اتاق کناری.

گفت: «خواجه جان، امروز هیچ کاری نمی‌خوام بکنم.» خواجه گفت: «تو همیشه همین را می‌گویی، اما آخرش همه‌جا را برق می‌اندازی.»

و راست می‌گفت. تا ساعت ده، خانه تمیز بود: ظرف‌ها شسته، کف آشپزخانه برق افتاده، گلدان‌ها آب‌خورده، لباس‌ها مرتب. مینا وسط سالن نشست، پاهایش را دراز کرد و به دیوار نگاه کرد که نور صبح رویش پنجره‌ی دوم ساخته بود. گفت: «چرا اینقدر خسته‌ام؟» خواجه گفت: «چون همه‌چیز را تو به دوش می‌کشی.» مینا دفترش را برداشت و نوشت: «صبح هنوز تمام نشده، اما من خسته‌ام.»

ظهر که شد، وقت آماده کردن غذا برای پدر بود. لقمه‌ی نان و پنیر برای برادر، شیرکاکائو، بقچه‌ی ناهار پدر، جمع کردن سفره.

در دلش تیر کوچکی کشید.

گفت: «خواجه، چرا برای بابا سخت است ولی برای داداش آسان؟» خواجه گفت: «چون محبت با وظیفه فرق دارد. تو برای برادرت از محبت کار می‌کنی، برای پدرت از وظیفه.» مینا گفت: «من از وظیفه بدم میاد.» خواجه گفت: «می‌دانم.»

بعد نشست پای درس: نقشه‌خوانی، نرم‌افزار، طراحی. اما فکرهای شوم مثل مورچه از گوشه‌ی ذهنش بالا می‌رفتند: «تو کم هستی. تو کافی نیستی. تو اشتباه پشت اشتباه کردی.» مینا کتاب را بست. گفت: «خواجه، این مغز دشمن منه.» خواجه گفت: «نه، فقط ترسیده.»

عصر باید می‌رفت کلاس رانندگی. مربی با بی‌حوصلگی گفت: «پاتو درست بذار رو پدال، دختر!» اشک‌های مینا بی‌هوا آمدند. گفت: «خواجه، چرا اینقدر نازک‌طبع شدم؟» خواجه گفت: «چون زیاد درد کشیده‌ای. زیاد تنها بوده‌ای.» مینا گفت: «من گرگ شده‌ام.» خواجه خندید: «نه، تو هنوز جوجه مینا هستی.» 

وقتی کلاس تمام شد، مینا از شدت خستگی انگار یک سال پیرتر شده بود. در راه برگشت، کوه را نگاه کرد. دلش خواست برود بالا، اما وقت نبود. فقط از دور گفت: «تا آنجا مینا… تا آنجا برو.» به خانه رسید. تاب محبوبش یادش آمد، کتابخانه، بچه‌های کنکوری، کاچی داغ، غروب روی دیوار. همه‌ی چیزهای کوچکی که او را زنده نگه می‌داشتند. اما امروز فقط توان دراز کشیدن داشت.

شب، چراغ را خاموش کرد، پنجره را باز گذاشت تا باد بیاید و خانه را پر کند. گفت: «خواجه، من از همه‌چیز می‌ترسم. از کار، از مصاحبه، از آدم‌ها، از تصمیم‌ها، از اشتباه‌ها.» خواجه آرام گفت: «تو از زندگی می‌ترسی، اما زندگی از تو نمی‌ترسد.» مینا گفت: «من هم ادامه می‌دم؟» خواجه گفت: «بله، چون تو دخترِ امیدهای کوچک هستی.» مینا لبخند کوچکی زد. گفت: «خواجه… امروز هم گذشت.» خواجه گفت: «و فردا هم می‌گذرد.» مینا گفت: «من از فردا می‌ترسم.» خواجه گفت: «اما فردا از تو نمی‌ترسد.» مینا گفت: «پس چه کنم؟» خواجه گفت: «بنویس، دختر. بنویس. تا بفهمی که دائماً یکسان نباشد حال دوران.» مینا چشم‌هایش را بست. گفت: «باشه خواجه جان… چشم.»

و شب، مثل همیشه، آرام روی خانه افتاد.

🌾یه سری قوانین مسخره و دست و پا گیر وجود داره که زمانی که قانون گذار اون رو نوشته مرد و زن فرقی نداره!! یا بیرون رویی شکمی داشته یا بیرون رویی ...این آیین نامه ها و دستورالعمل ها به قدری برای وضعیت حاضر و کنونی جامعه و بروکراسی اداری بدرد نخور است که وقتی در دام این قوانین قرار میگیری، دقیقاً دچار همین وضعیت ها میشی !

🌾هوا خیلی گرمه ! نیازی به گفتن نداره!

🌾امروز خانم م.ح یکی از دانشجو هام که چند ترمه با من درس میگیره رو دیدم بعد از کلی احوال پرسی ! متوجه شدم ازدواج کرده و کاملا سنتی ! حالا همین دانشجو سر کلاس های درس مخ من رو خورده بود و برای خودش تز و نظریه های روشنفکری در میکرد که زمانه عوض شده و بایستی مدرن و پست مدرن فکر کرد و مخالف ازدواج سنتی بود ! تازه شدیداً هم از ازدواج سفید دفاع می‌کرد.

همینقدر ملت در ذهن و فکر، سست عنصری داریم ! و همش توی فیلم و فاز هستند و دنبال جو سازی!

همین.

 

یک وبلاگ دیگر و یک پست اختصاصی برای بررسی و معرفی وبلاگ درخواست شده، این بار نوبت به وبلاگ نگارستان رسیده است.

☘️غالب‌ محتوایی وبلاگ

سه ستون اصلی که تمام نگارستان روی آن بنا شده:

زیستِ احساسی — اضطراب، امید، دلتنگی، عشق، دلخوری، سوگ، آرامش؛ روایت‌های کاملاً حسی و درونی.

زیستِ اجتماعی — جنگ، قطع اینترنت، خیابان‌ها، مردم، ترس جمعی، امید ملی، نقد اجتماعی.

زیستِ حرفه‌ای — مسیر روان‌شناسی، کار با کودک، پژوهش، پایان‌نامه، یادگیری، رؤیای مهاجرت، ساختن آینده.

این سه محور مثل سه نخ رنگی، تار و پود تمام نگارستان را به هم می‌بافند.

🌾تعریف کوتاه از وبلاگ

نگارستان دفتر زیستنِ یک دختر ایرانی‌ست در میانه‌ی جنگ، عشق، یادگیری و روزمرگی؛ جایی که هر پست، یک قاب از زندگی واقعی است—با رنگ‌ها، بوها، اضطراب‌ها، امیدها و روایت‌هایی که هم شخصی‌اند و هم جمعی.

❤️‍🔥داستان روایی از وبلاگ نگارستان «روزی که نور از پنجره‌ی من گذشت»

صبح هنوز کامل بیدار نشده بود، اما من بیدار بودم. هوا بوی خنکِ اولِ روز را داشت؛ همان بویی که همیشه خیال می‌کنم خدا با آن، آرام آرام پرده‌ی شب را کنار می‌زند تا بگوید: «نگار، امروز را زندگی کن.» کتری را گذاشتم، بخار بالا رفت، و من حس کردم امروز، روزی‌ست که چیزی در دل من روشن خواهد شد. نه از بیرون، نه از اتفاقی بزرگ، از همان جایی که همیشه نورهای کوچک شروع می‌شوند: از درون.

چای را ریختم و کنار پنجره نشستم. نور صبح مثل یک خط نازک طلایی روی دستم افتاد؛ انگار داشت می‌گفت: «من هستم، حتی اگر شب‌ها طولانی باشند.»

گوشی را برداشتم. پیام‌های آبی را بالا پایین کردم. آخرین پیامش همین بود: «نگارکم؟ بیداری؟» لبخندم خودش آمد؛ لبخندی که نه از دلتنگی بود، نه از نیاز، نه از ترسِ از دست دادن. از یک چیز دیگر: از اینکه امروز، من می‌خواستم خوب باشم.

می‌نویسم: «آبی… امروز حس می‌کنم می‌تونم کوه جابه‌جا کنم.»

می‌نویسد: «تو همیشه می‌تونی. فقط باید صبح‌ها رو جدی بگیری.»

می‌خندم؛ با همان خنده‌ی آرامی که آدم وقتی امید در دلش جوانه می‌زند، می‌زند.

بعد از ظهر، وقتی هوا گرم شد، من گرم‌تر بودم؛ از شوقِ کاری که داشتم پیش می‌بردم، از یادگیری، از اینکه بعد از ماه‌ها اضطراب، دوباره حس می‌کردم می‌توانم آینده‌ای بسازم.

آبی زنگ زد. صدایش مثل همیشه یک جور آرامشِ بی‌دلیل داشت؛ آرامشی که انگار از پشت تمام دلخوری‌ها، تمام اختلاف‌ها، تمام سکوت‌ها، باز هم راهش را پیدا می‌کرد و می‌رسید به من.

گفت: «نگار؟ امروز چقدر صدات روشنه.» گفتم: «چون امروز یه چیزی تو دلم روشن شده.» گفت: «چی؟» مکث کردم. نه از خجالت، نه از ترس، از یک جور احترام به لحظه‌ای که می‌خواستم درست بگویم. گفتم: «امید.»

سکوت کرد؛ سکوتی که نه سنگین بود، نه مبهم، سکوتی که شبیه لبخند بود. بعد گفت: «خوبه نگار… خیلی خوبه. تو وقتی امیدوار می‌شی، دنیا هم امیدوار می‌شه.»

شب، وقتی هوا سرد شد، رفتم روی تراس. آسمان پر از ستاره بود؛ ستاره‌هایی که انگار هر کدام‌شان یک چراغ کوچک بودند برای روزهایی که تاریک می‌شوند.

به آبی پیام دادم: «می‌دونی؟ من فکر می‌کنم آدم‌ها بعضی وقت‌ها به جای اینکه دنبال امید بگردند، باید خودشون امید رو بسازند.» نوشت: «تو ساختیش نگار. امروز ساختیش.»

نوشتنِ این جمله، مثل روشن شدن یک چراغ در دل من بود. چراغی که نه از بیرون آمده بود، نه از اتفاقی بزرگ، نه از معجزه‌ای عجیب؛ از یک چیز ساده آمده بود: از اینکه من تصمیم گرفته بودم به جای ترسیدن، شروع کنم. سرم را گذاشتم روی بالش. چای سرد شده بود. هوا خنک بود. شب آرام بود. و من، در دل همان لحظه، فهمیدم عشق، گاهی فقط این است: کسی باشد که وقتی امید در دل تو جوانه می‌زند، بگوید: «من اینجا هستم… تا وقتی که نور برگرده.»

و نور برگشت.

از همان صبح.

از همان پیام.

از همان لبخند.

از همان «نگارکم؟»

و من، در دل همان روز، ساکنِ امید شدم.