حال و احوال

اوقات اوقات اوقات · 23 خرداد · خواندن 1 دقیقه

در فلسفهٔ احوال انسان گفته‌اند که روح، نه خطی صاف است و نه سقوطی بی‌پایان؛ بلکه موجی‌ست که میان روشنایی و سایه رفت‌وآمد می‌کند و در همین نوسان است که معنا زاده می‌شود.

هرکس که کمی دقیق‌تر به زندگی نگاه کند، می‌فهمد که حال آدم‌ها مثل فصل‌ها تغییر می‌کند: گاهی بهارِ بی‌دلیل، گاهی پاییزِ ناگهانی.

اما آن‌چه ما را نگه می‌دارد، نه ثباتِ حال، بلکه توانایی دیدن زیبایی در همین رفت‌وبرگشت‌هاست؛ در لحظه‌هایی که جهان با نشانه‌های کوچک—یک نور، یک صدا، یک مکث—به ما یادآوری می‌کند که انسان بودن یعنی عبور کردن، نه ماندن.

حالِ آدمی مثل یک رودخانه‌ست؛ گاهی آرام می‌لغزد، گاهی موج برمی‌دارد، و گاهی آن‌قدر گل‌آلود می‌شود که حتی تصویر خودت را هم در آن نمی‌بینی.

اما هیچ رودخانه‌ای برای همیشه در یک حال نمی‌ماند. احوال ما هم همین‌طورند: بالا می‌رویم، پایین می‌آییم، و در این رفت‌وبرگشت است که معنا شکل می‌گیرد.

مثل چراغی که در باد می‌لرزد اما خاموش نمی‌شود؛ مثل لباسی که روی بند، زیر آفتاب و باد، آرام‌آرام سبک می‌شود؛ مثل چای ساده‌ای که در روزهای خستگی ناگهان می‌شود نجات‌دهنده‌ای کوچک.

زندگی از همین جزئیات ساخته شده—از همین لحظه‌های کوچک که دست می‌گذارند روی شانه‌ات و می‌گویند: «این هم می‌گذرد.»

و تو، در میان این آمدوشدها، کم‌کم یاد می‌گیری که حال بد دشمن تو نیست؛ فقط پیامی‌ست که می‌گوید باید کمی مکث کنی، کمی سبک شوی، کمی به خودت برگردی.

و وقتی برمی‌گردی، می‌بینی در عمق وجودت همیشه یک نقطهٔ روشن هست—جایی که هیچ موجی به آن نمی‌رسد، جایی که آرام است، حتی وقتی سطح زندگی طوفانی‌ست.

نور حقیقت

از درزِ روزمرگی هایِ بی رحم زندگی گذشت

و من به یادم آوردم که هنوز می‌شود زنده بود.

«اوقات»