نویسنده !
· 17 خرداد · خواندن 1 دقیقه سالهایی بود که وبلاگها شبیه ایوانهای روشنِ یک خانهٔ جمعی بودند؛ هرکس چراغی میگذاشت، مینوشت، و جهان کوچک خودش را با دیگران قسمت میکرد. آن روزها نوشتن هنوز «ارزش» داشت؛ نه بهخاطر تعداد بازدید و لایک، بلکه چون هر کلمه مثل دانهای بود که در خاکی زنده کاشته میشد.
من، جوانتر از امروز، با ذهنی که مدام جرقه میزد و از هر چیز سوژهای میساخت، مینشستم و واژههای پرکاربرد هر وبلاگ را مثل مهرههای یک تسبیح کنار هم میچیدم و از دلشان یک داستان تخیلی میساختم؛ هدیهای کوچک برای صاحب آن خانهٔ مجازی.
بعضیها حتی میآمدند و داستان را شرح میدادند، انگار که من آتشی روشن کرده باشم و آنها هیزم تازه رویش بگذارند.
آن روزها فهمیدم ذهنِ نویسنده شبیه باغیست که اگر رها شود، علفهای هرزِ تکرار آن را میگیرند، و اگر مراقبت شود، هر شاخهاش میتواند به میوهای تازه برسد.
برای نوشتن، سه رکن مثل سه ستون یک ایوان قدیمیاند: تخیل که باد را به حرکت درمیآورد، تصور که شکل درختها را میسازد، و تمرکز که اجازه میدهد این باغ بیصدا و آرام رشد کند. اگر این سه را داشته باشی، هر متن میتواند بینقص باشد؛ نه به معنای بیخطا، بلکه به معنای زنده، جاری، و صادق.
نوشتن همیشه از یک جرقه شروع میشود؛ اما ادامهاش با مراقبت، با دیدن، با شنیدنِ صدای درونیات ممکن میشود. همان صدایی که سالها پیش تو را نشاند پای وبلاگها و امروز هم هنوز در تو نفس میکشد.