شبی با ماه

اوقات اوقات اوقات · 16 خرداد · خواندن 1 دقیقه

دیشب، از ساعت شش تا ده شب، ترافیک مثل طنابی سنگین دور روزم پیچیده بود و من در میان چراغ‌های خستهٔ خیابان، آرام‌آرام از روز عبور می‌کردم تا بالاخره خودم را بی‌جان به خانه رساندم؛ جایی که همیشه نصف خستگی‌ام را همان دمِ در از تنم جدا می‌کند، انگار خانه بلد است چطور آدم را از نو بسازد.

 شام ساده‌ای از باقی‌ماندهٔ یخچال گرم کردم، موسیقی را پلی کردم و جهان برای چند دقیقه از شدت خودش کم شد، نت‌ها مثل پرنده‌هایی نرم روی هوا می‌نشستند و من دوباره به زندگی برمی‌گشتم. کارهای امروز را ردیف کردم و بعد به تراس قشنگم رفتم؛ جایی که ماه هر شب مثل دوستی قدیمی منتظر من است، برایش شعر خواندم و او با سکوت نقره‌ای‌اش جوابم را داد. همان‌جا بود که فهمیدم چقدر خوب است که تنها باشم و درگیر بندهای بی‌فایدهٔ زندگی نشوم، چقدر خوب است که خیال من سبک باشد و هیچ‌چیز آن را سنگین نکند.

 وبلاگ‌ها را نگاه کردم؛ یکی از شکست نوشت، یکی از تنهایی، یکی از خیانت، یکی از دعواهای بی‌پایان، و من در میان این همه صدا فقط به ماه نگاه کردم که آرام از آن بالا به من لبخند می‌زد و انگار می‌گفت: «تو همین‌جا، در سکوت و آرامش خودت، در جهانی که هیچ‌کس نمی‌تواند از تو بگیردش، کامل هستی.»

 و من هم در دل گفتم: «آره… همین‌جا، همین‌طور، راحتِ راحتِ راحت.»