سمفونی بی پایان
· 15 خرداد · شب، آرام روی شیشه افتاد و جهان یک لحظه مکث کرد؛
انگار زمان
میخواست دوباره کوک شود.
من دستم را روی نبضم گذاشتم—
ریتمی کمجان،
اما سرسخت،
که میگفت:
«بودن، همین ادامهٔ بیدلیل است.»
ستارهها
از بالای سرم میچکیدند
مثل نتهایی که از سازِ خاموشِ آسمان جا ماندهاند.
باد، اسمِ روزگار را برد
و من فهمیدم
راه، جایی بیرون نیست؛
راه، همان لرزشِ کوچکِ درون است
که هر بار
تو را از سقوط
به سمتِ معنا برمیگرداند.
شب گفت:
«ادامه بده، حتی وقتی تاریکی به تو شک دارد.»
و من دانستم
ما قطرههای گذرای نوریم
در موسیقیِ بلندِ هستی—
نبضهایی کوتاه
در سمفونیِ بیپایانِ بودن.
«اوقات»