جزوه !

اوقات اوقات اوقات · 5 خرداد · خواندن 4 دقیقه

آن روز دانشگاه مثل کتابی بود که صفحه‌هایش هنوز بوی سکوت و کاغذ تازه می‌داد؛ من با کیف چرمی‌ام که شبیه صندوقچه‌ای از تقویم‌ها و ضبط‌های دیجیتال بود، وارد شدم و حس می‌کردم روزهایم به رشته‌هایی از ضبط و بارگذاری گره خورده‌اند؛ رشته‌هایی که دست‌هایم را می‌بستند و نفس کشیدن را به شمارشِ پیام‌ها و ویرایشِ ویدئوها تقلیل می‌دادند. تصمیم داشتم بخشی از این بار را واگذار کنم، نه از سر فرار، که از سر آنکه دریافته بودم کیفیتِ تدریس و کیفیتِ زندگی دو بالِ یک پروازند و هرگاه یکی سنگین شود، دیگری نیز زمین می‌نشیند.

در دفتر مدیر گروه، کلماتمان مثل برگ‌های پاییزی آرام روی میز نشستند؛ او با نگاهی که هم تعجب داشت و هم دلسوزی گفت «حیف است»، و من با قاطعیتی آرام پاسخ دادم که این انتخاب برای حفظِ جانِ خسته و کیفیتِ کلاس‌ها لازم است. وقتی از همکار تازه‌کاری سخن گفت که تجربهٔ کافی ندارد، درخواستی انسانی مطرح کرد: «کمک کن تا او راه بیفتد.» پذیرفتم؛ چون گاهی تقسیمِ بار نه تنها به دیگران یاری می‌رساند، که به خودِ ما نیز اجازهٔ نفس کشیدن می‌دهد، و من می‌خواستم دوباره باغِ کوچکِ زندگی‌ام را ببویم؛ باغی که مدت‌ها بود به خاطرِ تکثیرِ ضبط‌ها و پاسخ‌ها، بی‌توجه مانده بود.

خانم ج آمد؛ چهره‌ای آشنا که در پسِ رسمیّت، لرزشِ امید و ترس را پنهان می‌کرد. او خواست جزوهٔ من را قرض بگیرد تا نقشهٔ درس را بفهمد؛ جزوه را به او سپردم و در نگاهش قدردانی و اضطرابی هم‌زمان دیدم، گویی کسی که برای نخستین بار کلیدِ اتاقی را گرفته و نگران است که آیا می‌تواند چراغ‌ها را روشن نگه دارد یا نه. خداحافظی‌مان کوتاه اما گرم بود؛ دو همسفر که برای لحظه‌ای مسیرشان به هم گره خورد و هر کدام با بارِ خود به راه افتادند.

در راه بازگشت، تصمیم گرفتم پیاده‌روی کنم تا ذهنم از تکرارِ روزها رها شود؛ ناگهان خودرویی کنارم ایستاد و پنجره پایین آمد؛ خانم ج بود که با لبخندی آمیخته به شرم و اصرار گفت: «اجازه بدهید برسونمتون.» پذیرفتم و در مسیر، حرف‌هایمان چون نخ‌هایی ظریف به هم بافتِ دغدغه‌ها را باز کردند؛ او از فشارها گفت، از ترسِ قضاوت، از آنکه گاه خود را در آینهٔ توقعات نمی‌شناسد. صدای او نرم بود و گاهی شکسته، و من که پیش‌تر رد پای این دغدغه‌ها را دیده بودم، شنونده‌ای شکیبا شدم.

چشمش ناگهان به کافه‌ای کوچک افتاد؛ نورِ زردِ ملایمش مثل فانوسی در مه می‌درخشید و بوی قهوه از درش بیرون می‌زد. دعوتش به قهوه را پذیرفتم؛ نامِ قهوه برایم همیشه کلیدی است که درِ آرامش را می‌گشاید. داخل کافه نشستیم؛ میان جمعی از جوانان که موسیقیِ بی‌پیرایه‌ای در فضا می‌پیچید، ما دو نفر رسمی و آرام، دو اسپرسو دبل سفارش دادیم. بخارِ قهوه چون پرده‌ای نازک، فضا را به گفتگویی صمیمی بدل کرد و هر جرعه انگار که تکه‌ای از سنگینیِ روز را آب می‌کرد.

خانم ج درد دل کرد؛ از شب‌هایی که با نورِ مانیتور تا دیروقت بیدار مانده، از ترسِ اشتباه در برابر نگاه‌های منتقد، از آنکه گاه حس می‌کند نقشِ بازیگرِ صحنه‌ای را دارد که متنش را هنوز نیاموخته است. من گوش دادم؛ نه فقط با گوش، که با آن بخشی از وجود که سال‌هاست شنوندهٔ همکاران و دانشجویان بوده است. گاهی سکوت کردم تا حرفش کامل شود، گاهی با جمله‌ای کوتاه همدلی نشان دادم، و وقتی سخنش به پایان رسید، نسخه‌ای ساده و انسانی برایش پیچیدم: مرزهای کوچک بساز، از کمک خواستن نترس، هر هفته زمانی را فقط برای خودت نگه دار، و به تجربه فرصت بده تا تو را بسازد؛ تجربه‌ای که با خطا و تکرار پخته می‌شود، نه با انتظارِ کمال از روز اول.

او با دقت گوش داد و در چهره‌اش آرامشی نو نشست؛ نه آن آرامشِ حل‌شدنِ همهٔ مشکلات، که روشن شدنِ راهی که باید رفت. قهوه‌هایمان تمام شد و ما بلند شدیم؛ در مسیر بازگشت، او مرا تا درِ خانه رساند. وقتی از ماشین پیاده شدم و به خیابان نگاه کردم، غروب مثل نخی از طلا بر آسفالت کشیده شده بود و من حس کردم که این روزِ شلوغ، با یک گفتگوی ساده و انسانی، رنگ دیگری گرفته است.

و شاید آنچه آن روز در کافه با دو فنجان قهوه و چند جملهٔ صادقانه آموختم، این بود که هر گفتگوی انسانی می‌تواند چراغی باشد در شبِ خستگی؛ چراغی که نه تنها راه را روشن می‌کند، که به ما یادآوری می‌کند که در این مسیرِ طولانیِ آموزش، همدلی و همراهی، خودِ بزرگ‌ترین درس است.