بودن یا نبودن، مسئله چیست؟

اوقات اوقات اوقات · 4 خرداد · خواندن 1 دقیقه

برگی از یادداشت های قدیمی !

ما مسافرانِ بی‌چمدانِ این جهانیم که بر لبه‌یِ باریکِ «بودن» و «نبودن» راه می‌رویم.

سال‌ها گذشت تا فهمیدم که مرگ، آن هیولایِ تاریکِ قصه‌ها نیست؛ مرگ، قابِ زرینی است که تصویرِ زندگی را در خود نگه داشته تا مبادا رنگ ببازد.

اگر پایانی در کار نبود، اگر قرار بود تا ابد بمانیم، هیچ بوسه‌ای طعمِ جنون نمی‌گرفت و هیچ نگاهی، دل را نمی‌لرزاند. ما دقیقاً از همان لحظه‌ای که عمیقاً درک می‌کنیم «رفتنی هستیم»، دیوانه‌وار عاشق زندگی کردن می‌شویم.

عشق به زندگی در این میانه، شجاعانه‌ترین عصیانِ روحِ آدمی است علیه نیستی. اینکه بدانی همه‌چیز چون بخار محو می‌شود، بدانی که دست‌های گرمِ امروز، خاطراتِ سردِ فردایند، اما باز هم با تمامِ وجود دل ببندی؛ این یعنی تو رازِ بزرگِ هستی را دریافته‌ای.

 منِ نویسنده، واژه‌ها را نه برای ثبتِ تاریخ، که برای فریادِ همین احساس به کار می‌گیرم. ما نیامده‌ایم که جهان را با منطق و فلسفه حل کنیم؛ ما آمده‌ایم تا زخم بخوریم، تا از شدتِ زیباییِ یک غروبِ غمگین گریه کنیم و با پوست و استخوان حس کنیم که زنده‌ایم.

حقیقت این است که در پایانِ این ضیافت، کسی از ما نمی‌پرسد چقدر اندوخته‌ایم یا چقدر دانسته‌ایم. تنها می‌پرسند چقدر «لرزیده‌ایم»؟ چقدر اجازه دادیم که بارانِ احساس، غبارِ عادت را از روحمان بشوید؟ زندگی، همین تلاقیِ کوتاه و دردناکِ میانِ دو عدم است؛ و هنرِ ما این است که در این فرصتِ ناچیز، چنان عاشقانه بسوزیم که خاکسترِ وجودمان، بویِ امید بدهد.

من ترجیح می‌دهم جانی باشم که از فرطِ دوست داشتن تکه تکه شده است، تا روحی که از ترسِ پایان، هرگز آغاز نشده باشد.