چه چیزی خوابِ سنگینت را آشفته کرد؟
که اینگونه سراسیمه
از پیلهی بیخاصیت خود بیرون زدهای
و آرام و قرار نداری؟
آیا بویِ تندِ بیداری از درزِ رویاهایت گذشت؟
یا تپشِ قلبی که در انزوایِ ابریشم گم شده بود،
ناگهان بر طبلِ رسوایی کوبید؟
حالا که پوست انداختهای و عریانی،
در هجومِ بادهایی که با کسی شوخی ندارند،
دنبالِ کدام تکه از خویش میگردی؟
ببین! جهان همان است که بود؛
فقط تو، دیگر آن مسافرِ راضیِ تاریکی نیستی.
این اضطرابِ لرزان در ساقههایت،
بهایِ تماشایِ نوریست که
صادقانه، ویرانت میکند.
«اوقات»