جمعه؛ مانیفستِ سوختن و درکِ تلخی

اوقات اوقات اوقات · 1 خرداد · خواندن 2 دقیقه

جمعه، در نگاهِ نخست، روزِ آرامش است؛ اما برای کسی که در میانه‌ی دود و موسیقی ایستاده، جمعه روزِ «تجزیه» است. روزی که در آن، زمان از حرکت باز می‌ایستد تا انسان بتواند با سایه‌های خود روبرو شود. جمعه، روزِ بازگشت به اصلِ خویش است؛ بازگشت به همان نقطه‌ای که در آن، تفاوت میانِ شادی و غم، دیگر اهمیت ندارد، بلکه تنها «حقیقت» اهمیت دارد.

من اینجا، بر تراس، میانِ مرزِ میانِ شب و سپیده‌دم، نشسته‌ام. موسیقیِ چاووشی، نه به عنوان یک سرگرمی، بلکه به عنوان یک «کالبدشکاف» در فضا جاری است. وقتی «فندک تب‌دار» به گوش می‌رسد، گویی این سیگار که در میانِ انگشتانم می‌سوزد، دیگر یک شیء نیست؛ این سیگار، خودِ من است. این سیگار هم به پای حالِ دل ما می‌سوزد و دود می‌شود و دم بر نمی‌آورد؛ گویی در برابرِ عظمتِ این لحظه، زبان به سکوت گشوده و تنها با دود کردن، اعتراض می‌کند.

چاووشی... این نام، تنها یک خواننده نیست. او در محفلِ زندگی، یک «انسانِ کامل» است؛ کسی که تمامِ طیف‌های خاکستریِ وجود را در کلامش مهار کرده است. گاهی وقتی به زندگی او می‌نگرم، مرز میانِ زندگیِ او و زندگیِ من رنگ می‌بازد. گویی ما از یک ریشه، از یک دردی، از یک درکِ مشترک برخاسته‌ایم. او با ترانه‌اش، مانند یک جراح، لایه‌های محافظتیِ روح ما را می‌شکافد.

وقتی به «ای دریغا» می‌رسم، جهان در هم می‌پیچد. آن جمله‌ای که می‌گوید: «پیش چشمم چون به نرمی، میخرامی، در درونم می‌نشینی... شوکران تلخ کامی...»، دیگر یک شعر نیست؛ یک مواجهه است. یک برخوردِ مستقیم با آن حقیقتِ تلخی که ما را زنده نگه داشته است.

باید پرسید: آیا چاووشی قصدِ کشتنِ شنوندگانش را دارد؟ این تلخیِ بی‌حد و حصر، این حجم از غمِ عریان، می‌تواند تصادفی یا سهوی باشد؟ شاید نه. شاید او آگاهانه، با استفاده از این «شوکرانِ کلام»، می‌خواهد ما را از خوابِ خوشِ کاذب بیدار کند. او می‌خواهد ما را به مرزِ مرگ و زندگی، به مرزِ درد و لذت برساند. او می‌خواهد به ما یادآوری کند که برای بودن، باید سوخت.

انسان، مجموعه‌ای است از این تضادها: شادی، عصبانیت، غم، سرخوشی و نفرت. هر یک از این‌ها، نه به عنوانِ دشمن، بلکه به عنوانِ ابزارهایِ درکِ هستی خلق شده‌اند. اما من، در این جمعه و در این سکوتِ پر از دود، به یک کشف رسیده‌ام: من با غم و تلخی، رفاقت کرده‌ام.

تلخی، تنها رویِ شیرینِ زندگی نیست؛ تلخی، خودِ حقیقت است. شادی، گاهی یک پوششِ نازک و فریبنده است، اما تلخی، ریشه‌یِ عمیق و پایداری است که انسان را با واقعیتِ هستی پیوند می‌دهد. من غم را دوست دارم، نه از سرِ بدبختی، بلکه از سرِ «آگاهی». چرا که در دلِ تلخی، اصالتِ وجود نهفته است. در آنجا که هیچ نقابی بر چهره نیست، جایی که فقط دود است و موسیقی و من؛ آنجاست که من، واقعاً زنده‌ام.