مأمنِ از دست رفته
· 29 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه من خیلی کم غزل میگم، اما امشب گرفت و یک غزل از ذهنم تراوش شد ، این غزل داغ داغ است تازه از تنور درآمده ، ممکنه بعضی جاها خوب و درست درمون نباشه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.
-------------------
آه، که بادِ بیامان، آرامشِ من را بِبُرد!
آن مأمنِ آشنا را، از میانِ جان بِبُرد!
شانه آوردی، ولی افسوس، که دیر آمدی...
آنگه که طوفان، تمامِ رنگِ جهان را بِبُرد!
در اوجِ تلاطم، بر سرِ من، گذشت آن باد
آن که میشد پناه من، از مژده و از مان بِبُرد! (مان: مایه و پناه)
بَرده آن فکرِ آرام، در میانِ غبار
آن که در بندِ نگاهت، بود، جان و جان بِبُرد!
این که این شانه، برایِ من، پُر از افسوس است
آن که میشد مایهٔ تسکین، زِ من، جان بِبُرد!
آرامشِ من، در میانِ باد، گم گشت و رفت
آن که مأمن بود، در میان بادِ، بی مان بِبُرد!
«اوقات»