زمان . . .
· 26 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه زمان،
آنست
که در ذهن میتپد،
بذرِ خاطره میکارد
و بر شاخهیِ فردا
میوهیِ حسرت آویزان میکند.
به آدمهایِ ایستگاهی نگاه کن،
آنها که در عبورند،
بینِ دیروز و فردا، معلق در غبارِ همین حالا.
هر کدام، قصهای کوتاهاند، چون شبنمِ صبحگاهی
که پیش از آفتابِ روز، تبخیر میشود در هوایِ بیکرانِ هستی.
چای در دل ام.
چون آینه ای است، که تصویرِ تمامِ رفتهها را
در خود دارد.
گرم، عمیق،
و عطرآگین از بودن.
لحظهای که در مقابلِ هجومِ ثانیهها، متوقف میشوم؛
در همین حضور ساده، پناه میگیرم.
یادم میآید...
لطافتِ روح، باید آموخته باشد
که زمان، جز بازیِ نور و سایه نیست.
یک نفسِ عمیق میتواند عمری باشد و یک نگاهِ کوتاه، میتواند فصلی را به انتها برساند.
زمان،
آن رودخانهیِ بیساحل است، که ما، چون برگهایی رها شده، در آن شناوریم.
گاهی سرعتمان میگیرد، گاهی در برکهای آرام
مییابیم خود را.
و در عمقِ این شناوری، تنها چیزی که میماند، طعمِ همین چای است، و گرمایِ نابی که از لطافتِ روح، جاری میشود.
«اوقات»