در ستایش چای !
· 26 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه امکان ندارد بخواهم در باب یک موضوعی فکر کنم و آسمان ریسمان بافی های فلسفی ذهنم مرا غافلگیر نکند !
به لیوان چای روی میز نگاه میکنم و بداهه می نویسم:
«وقتی بخارِ چای از لبهی فنجان بالا میرود، گویی نفسهایِ پنهانِ جهان است. این بخار، پیوند میانِ زمین و آسمان است؛ میانِ ماده و روح. هر بار که بخارِ گرمِ چای به صورت م میکوبد، گویی دستِ عشقی از دنیای غیب، بر گونهی خستهی ما نوازش میکند. چای، معشوقی است که با صبر و آرامش، با نگاهی گرم و نگاهی که از اعماقِ هستی میآید، به سراغ ما میآید تا در میانهی تنهاییِ ما، حضور داشته باشد.»
خُل و چِل هم هر کسی است که غیر من فکر کند 🫤