همه چیز با یک پیشنهاد ساده شروع شد؛ سفری به شمال، در میانه‌یِ یک آخر هفته، در جمعی از دوستان و همکاران. قرار بود، درست مثل اتمسفرِ فیلم‌هایِ سینمایی گذری باشد بر تکرارِ روزهایِ عادی، در میانِ طبیعتِ غرق در مه. اما نمی‌دانستم که این سفر، قرار است من را از تئوری‌هایِ انتزاعیِ ذهنم، به میدانِ برخورد با «ابهامِ واقعیِ انسانی» بکشاند.

در میانِ ما، حضورِ زنی بود که در ساختارِ رسمیِ زندگی‌اش، تمامِ عناوینِ سنتی را با خود داشت: متاهل بود، فرزند داشت و از فامیل‌هایِ دورِ یکی از همکارانم بود. اما در این سفر، تمامِ آن عناوین، گویی در مهِ جنگل حل شده بودند. او، با پوششی آزاد و حضوری که با قالب‌هایِ مرسومِ یک «مادر» یا «همسر» در تضاد بود، در میانِ ما حضور داشت؛ زنی که در ظاهر، متعلق به یک «مرکزیتِ خانوادگی» بود، اما در عمل، گویی در جستجویِ یک «تک‌خالِ تنهایی» می‌گشت.

نیمه‌شب بود. آتش در میانِ ما شعله می‌کشید و ما، چند مردِ دانشگاهی، در میانِ دودِ سیگار، مشغولِ نشخوارِ ذهنیِ تئوری‌هایِ پیچیده و بحث‌هایِ بی‌سرانجام بودیم؛ همان بحث‌هایی که با آن‌ها می‌کوشیم جهانِ بی‌نظم را در قالبِ کلمات، نظم ببخشیم. در همین میان، او آمد.

اجازه‌ای کوتاه گرفت تا در گعده‌یِ خصوصیِ ما باشد. تقاضایِ سیگاری کرد. در آن لحظه، میانِ من و او، یک سکوتِ گذرا حاکم شد؛ من با تاخیری که شاید ناشی از غرق بودن در افکارم بود، پاسخی ندادم، اما دوستم نخِ سیگاری به او داد. او دود کرد و لحظاتی بعد، نگاهش را به من دوخت.

«سیگارِ تو خوب به نظر می‌رسد...»

این جمله، ساده بود اما مانندِ پرتابِ سنگی در آبِ راکد، تمامِ آرامشِ ذهنیِ مرا برهم زد. پاکت را به او تعارف کردم. او یک نخ سیگار درآورد و با لحنی که در عینِ سادگی، سرشار از یک نوعِ «بیانِ وضعیت» بود، گفت: «من فقط خواستم یک نخ بکشم ! اما حالا مجبور شدم نخ دوم را هم دود کنم...»

او در آن لحظه، فقط یک سیگار نمی‌خواست؛ او داشت مرزهایِ حریمِ خصوصیِ ما را با یک حرکتِ ساده، کمرنگ می‌کرد. نشست و در کنارِ من، در حالی که دودِ سیگارش با دودِ من در هم می‌آمیخت، سکوت کرد. هیچ حرفِ دیگری نزد، فقط نگاهی گذرا، یک «شب‌بخیرِ» کوتاه و رفتن.

پس از رفتنش، آتش همچنان می‌سوخت، اما من دیگر در میانِ تئوری‌هایِ خود نبودم. ذهنم درگیرِ یک تداخلِ عمیق شده بود. چرا یک زنِ متاهل و مادر، باید در نیمه‌شب، مجرد و تنها، در میانِ جمعی از غریبه‌ها، به دنبالِ حضور باشد؟ چرا او با آن آزادیِ پوشش و آن جسارتِ حضور، تمامِ آن عناوینِ رسمی را به پشتِ سر رها کرده بود؟

من در آن شب، با یک «پارادوکسِ وجودی» روبرو بودم. تضاد میانِ آنچه در شناسنامه‌یِ افراد نوشته شده و آنچه در لحظاتِ گذرا از خود بروز می‌دهند، مانندِ شکافی در واقعیت بود. او رفت، اما سوالی را در میانِ مهِ شمال باقی گذاشت: آیا ما واقعاً کسی را می‌شناسیم؟ یا آنچه ما را می‌شناسد، تنها پوسته‌یِ عناوینِ اجتماعی است و حقیقت، در میانِ دودِ سیگاری است که در تاریکیِ شب، با غریبه‌ای تقسیم می‌شود؟