شب، سکوت، باران
· 16 اردیبهشت · در آغوشِ نیمهجانِ شب،
سایهٔ سنگینِ سکوت،
بر شیشهٔ زمان، زخمی از جنسِ مِهر میزند.
باران، گویی قطرههایِ گریهای است
که از چشمِ آسمان، برایِ خاک فرود میآید؛
هر قطره، پیکی است از پیامِ فراموشی،
که بر پوستهیِ زمین، نقشِ تکرار میزند.
و من، در میانِ این هیاهویِ بیصدا،
تنها به یاد تو پناه میبرم؛
یادی که چون ریشههایی در عمقِ جان،
در میانِ تاریکی، نوری از جنسِ انتظار، میکشد.
«اوقات»