چشم هایت را درویش بنما
· 12 اردیبهشت · خواندن 1 دقیقه آخر بانو ، چه در منِ شلخته دیده ای که با چشمانت در حال زاغ زنی او هستی !
رفتن عابر بانک برای چند نقل و انتقال قسط و قرض ! که نگاه های سنگینی را از پشت سرم حس کردم (یک اصل نانوشته هست که میگوید وقتی به پس کله کسی زل بزنید، طرف مقابل متوجه می شود) به پشت سرم نگاه کردم در کنار خیابان یک ماشین شاسی بلند مشکی خارجی! پارک کرده بود و در قسمت سرنشین او یک خانم تقریبا ۳۰ ساله نشسته بود و شیشه را داده بود پایین و دستش را از پنجره درآورده بود و ... در حال ورانداز کردن من بود ! هر چه اطرافم را نگاه کردم ، سوژه ای به غیر خودم پیدا نکردم !
سرم را چرخاندم و به کارم ادامه دادم ! کارم که تمام شد، به پشت سرم که نگاه کردم، مسیر نگاه این بانو قطع نشده بود و به نگاه کردن به من ادامه میداد ! لبخندی در ته چهره اش نمایان بود انگار که خوشش آمده باشد ! خواستم بروم سمتش و بگویم ، امری داری خانم !
که از توی بانک یک پیرمرد ۶۰-۷۰ ساله شیک و پیک بیرون آمد و به سمت همان ماشین برای سوار شدن رفت !
من فکر کردم نقش پدر را دارد و در همین وانفسای ذهنی بودن که زارتی! پیر مرد فرتوت لبی از لبان رژ زده آن خانم گرفته و یک کارت بانکی را به دست او داد !
پیرمرد ماشین را روشن نمود و خواست شروع به حرکت کند که همان دختر خانم دوباره به من نگاه کرد و با لبخندی به پهنای صورت و با عشوه خرکی گونه ! نگاه بنده را بدرقه نمود و ...
فکر میکنم قبل از برنامه تسویه نمودند!