شنبه شاید جدیداً آدم شده
· 12 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه امروز رو تا ۱۰ صبح خوابیدم و گوشی رو گذاشتم روی مزاحم نشوید ، هیچ گونه صدایی از گوشی مادر مرده به گوشم نرسه ! شنبه را میگویم روز بسیار کسل کننده ای که فقط باید از بوق سگ بلند شوی و تا ناله شغال بیرون باشی و شب را به صبح بگذرانی تا که نانی به کف آری به غفلت نگذرانی!
بگذریم!
صبح از خواب بلند شدم و دو عدد تخم مرغ گران قیمتی که در یخچال بود را بر ماهیتابه مادر مرده شکسته و با نان فریزری بر بدن زدم.
تیپ اسپرت زده و قدم زنان به بیرون جسته! و به مسیری که به دخانیاتی سر خیابان ختم می شود ، سپری نمودن !
آقا یک بهمن سیلور لطفاً!
نداریم !
۵ ستاره بهمن هست ؟
آره ؟
همان را بده !
تن خسته را به انتهای همان خیابان حمل نموده و در پارک محله بر روی نیمکت خشک و آهنی و بی جان لم داده و یک نخ سیگار ۵ هزار تومانی را دود نموده و به جامعه حاضر در پارک نگاه نموده و مثل همیشه به آنالیز رفتار آدم های مستقر در پارک پرداختم !
۱۰ نفر پیر مرد بازنشسته خسته تر از من ! مشغول صحبت !
دو خانم به همراه کودکانشان که در حال بازی اند !
۳ عدد بچه دوچرخه سوار تخس ! که هیچ ویراژ میدهند و آرامش پارک را بهم میزنند.
یک دختر خانم در همان راستای من بر یک نیمکت دیگر نشسته و سرش را داخل گوشی نموده و در حال چت کردن بود ! چهره ش که به کسی که شاد باشد نمی مانست! انگار با دوست پسرش به تیپ و تاپ هم زده باشند و تند و تند تایپ میکرد و اصلا هم به اطراف خود هیچ توجهی نداشت !
هوس یک نخ سیگار دیگر میکنم !
پاکت را باز نموده و یک نخ سیگار دیگر را به آتش کشیدم!
اوه یک کودک از روی سرسره افتاد پایین !
یکی از بچه های دوچرخه سوار بر کف پارک زمین خورد!
دختر قصه ما هم دیگر تایپ نمیکند و دارد گریه میکند !
یعنی کات نموده بودند ؟!
شاید !
سرم را بلند کردم یک خانه ۱۰ طبقه که خود را از میان درختان پارک نمایان ساخته بود !
خانم زیبایی با موهای کوتاه و قهوهای ! و یک تی شرت مشکی بر تن و ناخن های لاک زده قرمز جیغ! از طبقه ۵ ام در تراس ایستاده و پارک را نذاره گر است ! او هم همچون من سیگاری دارد دود میکند !
نگاهش میکنم !
خب لعنتی بیا پایین با هم دود بگیریم و به ریش این دنیای فرسوده بخندیم !
او رفت و من هم از جایم بلند شده و مسیر را به سمت امور روزمره ام گز نمودم ...