قدرت چشم ها
· 5 اردیبهشت · خواندن 2 دقیقه ماشین، مانند کپسولی فلزی در اقیانوسی از آسفالت، مرا در خود محصور کرده بود. وقتی چراغ قرمز، آن چشمِ سرخ و بیرحمِ شهر، جلوی مسیرم ایستاد، سکوتِ کابین با نگاهی به ساعتِ داشبورد ماشین گره خورد. انگار زمان در این نقطه از جاده، ایستاده بود تا من، از این حصارِ آهنی رها شوم.
دست بردم تا فندک را بردارم؛ میخواستم با دودِ سیگار، غبارِ خستگیِ روز را از ریههایم بیرون بریزم. اما درست در لحظهای که شعلهی کوچکِ فندک آمادهی بوسیدنِ نوکِ سیگار بود، سایهای کوچک و لرزان بر شیشهی جلوی ماشین نشست.
شیشه، مانند آینهای مات از واقعیت، با دستهای کوچک و پینه بستهی یک دختربچه، شروع به پاک کردن کرد. لرزشِ انگشتان او، لرزه بر اندامِ ثانیههای من انداخت. فندک را در جای خود گذاشتم؛ انگار نمیخواستم دودِ تلخِ من، فضایِ پاکِ حضور او را آلوده کند.
شیشه را پایین کشیدم. بوی تندِ اگزوز و غبارِ جاده، با بویِ ناچیزِ معصومیت برخورد کرد. دختربچه، با چشمانی که گویی از آسمانِ صافِ و آفتابی رنگ گرفته بود، به من خیره شد. وقتی در چشمانش غرق شدم، احساس کردم تمامِ تئاترهای زیباییِ جهان در برابر این نگاه، بیمعناست. در آن دو گویِ سیاه و درخشان، خلقت را نه در نقاشیهای بزرگ، که در سادهترین و عمیقترین شکلِ ممکن تماشا کردم؛ زیباییای که از فراتر از فرم و شکل، به قلب آدم نفوذ میکرد.
اما ناگهان، این زیبایی، مانند تصویری از یک گزارشِ در ذهنم بازتاب یافت؛ همان گزارشی که دربارهی معصومیت کودکانِ مدرسهی «میناب» نوشته شده بود. یاد آن کلماتِ سنگین افتادم که چگونه ظالم، لبخند را از لبانِ کودکان دزدید و چگونه مدرسه، گاهی تنها یک نام است، نه یک پناهگاه. در آن لحظه، تمامِ غمِ عالم، گویی در یک ظرفِ کوچک و شکنندهی در قلب من فرو ریخت. سنگینیِ بیوزنیِ اندوه، شانههایم را خم کرد.
سکوتی میان ما حاکم شد، سکوتی که از نوعِ پرسشهای بیپاسخ است. با صدایی که سعی میکرد لرزشِ اندوهش را پنهان کند، پرسیدم: «گرسنه هستی؟»
او، بدون آنکه کلمهای بر زبان بیاورد، تنها با تکان دادنِ آرامِ سر، پاسخِ تلخِ خود را به من داد. تأییدِ او، تیری بود که به میانهیِ آرامشِ کاذبِ من نشست.
بدون معطلی، دست بردم به کنارِ صندلی؛ همان ساندویچی که با دقت برای خودم کنار گذاشته بودم، تا در میانهیِ این روزِ پرمشغله، توانِ ادامه دادن داشته باشم. آن را به سمت او دراز کردم. وقتی دستهای کوچکش، آن تکه نان را لمس کرد، حس کردم که شاید من، نه با سیگار و دود، بلکه با این بخششِ کوچک، توانستهام برای لحظهای، از آن گزارشِ غمانگیزِ میناب، فاصله بگیرم و ذرهای از تلخیِ جهان را شیرین کنم.
چراغ سبز شد. ماشین حرکت کرد، اما من، بخشی از روحم را همانجا، در کنار آن چشمهای زیبا و در آن دستهای گرسنه، جا گذاشته بودم.