«سمفونیِ آشفتگی در سالنِ ۳۰۲»

اوقات اوقات اوقات · 26 فروردین · خواندن 3 دقیقه

ساعت هشت صبح بود و بوی قهوه‌ی تلخ هنوز در گلویم می‌پیچید. بر حسب عادت همیشگی در محوطه دانشگاه راهم را به سمت تک درخت انجیر معابد کج کردم، درختی در گوشه ی دنج و خلوت که جان می‌داد برای کشیدن یک نخ سیگار دل انگیز!

علی ایحال بعد اتمام این عملیات موفقیت آمیز به دور از چشم احد الناسی ! به راهم ادامه دادم و کیف چرمیِ سنگینم، که پر بود از مقالات منتشر نشده و دفترچه‌های یادداشت، روی شانه ام سنگینی می‌کرد. وقتی پا به سالن ۳۰۲ گذاشتم، می‌دانستم که قرار نیست فقط یک «درس» بدهم؛ قرار است وارد یک «میدان نبردِ فکری» شوم.

سالن ۳۰۲، برای من، کوچک‌ترین نسخه‌ی جهان بود.

از همان لحظه‌ی ورود، نگاه‌ها مرا می‌شکافتند. در ردیف‌های جلو، «سیمین» نشسته بود؛ زنی پنجاه ساله با چشمانی که تجربه‌ی ناملایمات زندگی را در خود داشت. او نه برای نمره، بلکه برای یافتنِ معنای دوباره‌ی زندگی اینجا بود. وقتی حرف می‌زدم، او با نگاهی پرسشگر و گاهی با تردیدی که از دلِ تجربه‌های تلخ می‌آمد، به من خیره می‌شد. او نماینده‌ی آن بخش از دانشجویان بود که تئوری‌های خشکِ کتاب‌ها را با واقعیت‌های خاکستریِ زندگی‌شان می‌سنجیدند.

در ردیف‌های میانی، «آرش» حضور داشت؛ جوانی با موهای آشفته و نگاهی که گویی همیشه در حالِ آماده‌باش برای یک اعتراض است. آرش نماینده‌ی آن آتشِ سیاسی بود که در هر جمله‌ی من، به دنبال یک شکاف می‌گشت. اگر از «ساختار قدرت» می‌گفتم، او بلافاصله با تندی به عدالت اجتماعی می‌پرداخت و اگر از «تاریخ» می‌گفتم، او از زاویه‌ای متفاوت و انتقادی به آن می‌نگریست. مدیریتِ آرش، مثل راه رفتن روی لبه‌ی تیغ بود؛ باید چنان پاسخ می‌دادم که نه از تندی او عقب می‌نشدم و نه در دامِ شعارهای کلیشه‌ای گرفتار می‌شدم.

و اما «نیما»... نیما نماینده‌ی نسلِ جدید بود؛ نسلی که انگشتانش همیشه بر روی کیبورد یا صفحه‌ی گوشی می‌رقصید. او از من می‌پرسید: «استاد، این موضوع در دنیای دیجیتال و هوش مصنوعی چه معنایی دارد؟» او می‌خواست هر مفهومِ کلاسیک را به سرعتِ نورِ تکنولوژی پیوند بزند. گاهی حس می‌کردم با کسی حرف می‌زنم که در دو جهانِ موازی زندگی می‌کند؛ یکی در کتاب‌های کهن و دیگری در جریان‌های بی‌وقفه و پرسرعتِ اینترنت.

در میانه‌ی کلاس، وقتی بحث بالا می‌گرفت، سالن به یک «مجمعِ کوچکِ جهانی» تبدیل می‌شد. سیمین با آرامش و خردِ تجربه‌اش، آرش را به چالش می‌کشید؛ آرش با هیجانِ انقلابی‌اش، نیما را از دنیای مجازی بیرون می‌کشید و نیما با منطقِ سرد و محاسباتی‌اش، آرامشِ سیمین را به مبارزه می‌طلبید.

من، در مرکز این گردباد، ایستاده بودم. گاهی احساس می‌کردم نقش من معلم نیست، بلکه نقش یک «رهبرِ ارکستر» است که باید تلاش کند از این صداهای ناهنجار، متین و متفاوت، یک سمفونی بسازد. باید می‌دانستم کی سکوت کنم تا شنیده شود و کی با قدرت صحبت کنم تا نظم برقرار شود. باید می‌دانستم چگونه از خشمِ آرش، به پرسشِ علمی برسم؛ چگونه از شکِ سیمین، به کنجکاویِ فلسفی تبدیلش کنم؛ و چگونه از سرعتِ نیما، به دقتِ تحلیلی برسانمش.

سخت بود. گاهی بعد از کلاس، با خستگیِ عمیقی به صندلی‌ام تکیه می‌دادم و فکر می‌کردم: «امروز واقعاً چه چیزی را منتقل کردم؟»

اما وقتی از سالن خارج می‌شدم و صدای بحث‌های آن‌ها را در راهرو می‌شنیدم، می‌فهمیدم که موفق شده‌ام. موفق شده‌ام شعله‌ای در دلِ تفاوت‌ها روشن کنم. آن‌ها با هم نمی‌سازند، اما با هم «می‌جنگند» و این جنگِ فکری، تنها راهِ رسیدن به حقیقت است. من فقط یک استاد نبودم؛ من شاهدِ تولدِ اندیشه‌های جدید در میانه‌ی برخوردِ تضادها بودم.

و آن خستگی، شیرین‌ترین نوعِ خستگی بود