گاهی که پشت میز چوبی‌ام در اتاق کارم می‌نشینم و به انعکاس نور خورشید روی عطف کتاب‌های قطور کتابخانه‌ ام خیره می‌شوم، زمان به عقب برمی‌گردد. صدای همهمه دانشجویان در راهروها محو می‌شود و جای خودش را به زوزه باد سردی می‌دهد که در دشت‌ها و کوهستان های حاشیه ای این سرزمین می‌پیچید.

در این لحظات، من دیگر استاد دانشگاه با ده‌ها مقاله چاپ‌شده نیستم؛ همان پسربچه‌ای هستم با دست‌های سرمازده و گونه‌های ترک‌خورده و مُف آویزان که تمام دنیایش در یک کیف برزنتی رنگ‌ورو رفته خلاصه می‌شد.

فصل اول: قدم‌های یخ‌زده در جاده‌های خاکی

من در روستایی زاده شدم که روی نقشه جغرافیای ایران، حتی به اندازه یک نقطه هم سهم نداشت؛ جایی در حاشیه‌های دورافتاده و محروم کشور عزیزم ایران. امکانات کلمه‌ای بیگانه بود. مدرسه ابتدایی ما، ساختمانی خشتی بود که در زمستان‌ها بوی دود هیزم و نم خاک می‌داد.

برای رسیدن به همان کلاس نیمه‌تاریک، هر روز صبحِ زود، پیش از آنکه حتی خورشید کاملاً بیدار شود، باید مسیر طولانی را پیاده طی می‌کردم.

آن روزها را هرگز فراموش نمی‌کنم:

 سوز سرمای صبحگاهی:بادی که از کوه به سمت دشت می‌وزید، انگار مأموریت داشت تا در مغز استخوانم نفوذ کند. کفش‌های پلاستیکی‌ام در برابر سنگلاخ‌های جاده مقاومتی نداشتند و سرمای زمین یخ‌زده، مستقیم به پاهایم منتقل می‌شد.

 ترس از سگ‌های ولگرد:در تاریک‌روشن صبح، سایه سگ‌های گله و ولگرد روی تپه‌ها، ضربان قلبم را به هزار می‌رساند. همیشه یک چوب‌دستی کوچک در دست داشتم، نه برای زدن، بلکه برای دلگرمی.

 دستانِ بی‌حس‌شده:وقتی به کلاس می‌رسیدم، انگشتانم آن‌قدر از سرما کرخت شده بودند که تا نیم‌ساعت نمی‌توانستم مداد سوسمارنشانم را به درستی در دست بگیرم. و با بازدمِ گرمِ نفسم سر انگشتانم را کمی گرم میکردم تا کمی نرم شوند برای نوشتن.

پیش خودم می‌گفتم: «این جاده خاکی باید یک روز تمام شود. من از این غبار عبور خواهم کرد.» این تنها جمله‌ای بود که قدم‌های کوچکم را در آن سرمای استخوان‌سوز به جلو می‌راند.

فصل دوم: تبعیدِ خودخواسته به شهر

مقطع ابتدایی با تمام سختی‌هایش تمام شد، اما روستا دیگر مدرسه‌ای برای مقاطع بالاتر نداشت. ماندن مساوی بود با پایانِ رویای درس خواندن و پیوستن به کارهای سخت و طاقت‌فرسای روزمره. تصمیم خانواده این شد: باید به شهر می‌رفتم.

عمه‌ام در یکی از شهرهای مجاور زندگی می‌کرد. زنی مهربان اما با زندگی‌ای شلوغ و پردغدغه.

روزِ رفتن، مینی‌بوس قدیمی روستا با صدای ناهنجارش مرا از آغوش مادرم جدا کرد. وقتی از شیشه خاکی مینی‌بوس به چهره پر از اشک مادرم نگاه می‌کردم، بغضی سنگی در گلویم گیر کرده بود.

زندگی در شهر، یک بلوغ زودرس بود:

در خانه عمه، اتاقی کوچک در گوشه حیاط سهم من شد. شب‌ها، وقتی صدای تلویزیون و خنده‌های خانواده عمه از اتاق نشیمن می‌آمد، من در آن اتاقک کوچک زیر نور زرد و ضعیف یک لامپ صد وات، به کتاب‌هایم پناه می‌بردم.

تنهایی، دردناک‌ترین درس آن سال‌ها بود. بوی غذای خانگی که می‌پیچید، دلم برای دست‌پخت ساده مادرم پر می‌کشید. تب می‌کردم، کسی نبود دستمال خنک روی پیشانی‌ام بگذارد؛ خودم برمی‌خاستم، صورتم را می‌شستم و دوباره پشت کتاب‌هایم می‌نشستم. «من محکوم به موفقیت بودم»؛ چون هیچ راه بازگشتی برای خودم متصور نبودم.

فصل سوم: جنگیدن در سنگر دانشگاه

سال‌های دبیرستان با تمام شب‌بیداری‌ها و دلتنگی‌ها گذشت تا به سد بزرگ کنکور رسیدم. روزی که نتایج آمد و نامم را در لیست پذیرفته‌شدگان چاپ شده در روزنامه دیدم که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دولتی پذیرفته شده ام، احساس کردم تمام آن مسیرهای خاکی و سرد، سرانجام به یک باغ سبز رسیده‌اند. اما این تازه آغاز یک نبرد جدید بود.

دانشگاه بزرگ بود و من، جوانی از حاشیه، خودم را در میان هم‌کلاسی‌هایی می‌دیدم که از بهترین مدارس کلان‌شهرها آمده بودند.

 بحران هویت و مالی:لباس‌های ساده‌ام و لهجه‌ای که سعی در پنهان کردنش نداشتم، گاهی نگاه‌های سنگینی را به سمتم می‌کشاند. برای تأمین هزینه کتاب‌ها و خوابگاه، مجبور بودم در شیفت شب‌ها در یک چاپخانه کوچک انتشاراتی کار کنم.

 گاهی از خستگی، در کلاس‌های صبحِ زودِ دانشگاه چشمانم بسته می‌شد، اما همان لحظه تصویر کفش‌های پلاستیکی پاره‌ام در روستا جلوی چشمانم می‌آمد و خواب را از سرم می‌پراند.

من با ولع می‌خواندم. کتابخانه مرکزی دانشگاه پناهگاه من بود. لابلای قفسه‌های فلزی کتاب‌ها، دیگر فقیر یا حاشیه‌نشین نبودم؛ آنجا من پادشاهِ واژه‌ها و مفاهیم بودم.

فصل آخر: ایستادن بر فرازِ قله

سال‌ها گذشت. لیسانس، فوق لیسانس و دکتری، هر کدام با خونِ دل و عرقِ جبین طی شدند. حالا، موهایم جو گندمی شده چشمانم کم سو شده و خطوط عمیقی روی پیشانی‌ام نشسته‌اند؛ یادگاری از همان شب‌بیداری‌های اتاقک گوشه حیاط عمه و کار در شیفت شبِ چاپخانه.

وقتی امروز با کت و شلوار مرتب وارد کلاس می‌شوم و دانشجویان به احترامم می‌ایستند، نگاهم روی تک‌تک چهره‌هایشان می‌چرخد. گاهی در انتهای کلاس، دانشجویی را می‌بینم که کفش‌هایش خاکی است، چشم‌هایش خسته است اما برقی از امید در آن‌ها می‌درخشد.

لبخند می‌زنم. ماژیک را برمی‌دارم، روی تخته‌ سفید می‌کوبم و با صدایی رسا درس را شروع می‌کنم. من داستانم را به کسی نمی‌گویم، اما با تمام وجودم به آن‌ها درس می‌دهم؛ چرا که می‌دانم، گاهی زیر آن کفش‌های خاکی و لباس‌های ساده، استادان، دانشمندان و آینده‌سازانی پنهان شده‌اند که تنها منتظر یک فرصت‌اند تا جهان را تغییر دهند.