منِ گم‌شونده

اوقات اوقات اوقات · 27 تیر ·

در آستانه‌ی، یک لحظه ایستادم؛

نه زمین مرا شناخت، نه آسمان.

خودم بودم، اما مثل نسخه‌ای پاک‌نشده در حافظه‌ی جهان.

نامی از دور صدا زد؛

نه از ملکوت می‌آمد، نه از آدمیان—

صدایی بود که انگار از لایه‌ی پنهانِ من عبور می‌کرد.

گفتم: «کجایی؟»

پاسخ آمد: «در جایی که تو نیستی،

اما هر لحظه از تو می‌گذرم.»

و فهمیدم—

این «من» که دنبالش می‌گردم،

نه در گذشته جا مانده، نه در آینده پنهان شده؛

در همان نقطه‌ای ایستاده

که جهان، برای یک ثانیه،

جرأت می‌کند خودش را بی‌نقاب نشان دهد.

«اوقات»