یادِ جنوب؛ غرور خاموش

اوقات اوقات اوقات · 26 تیر · خواندن 4 دقیقه

به بهانه وضعیت جنگی امروز جنوب و خبرهایی که این روزها از آن‌جا می‌رسد، و همچون دود تلخی که از دور می‌آید، و در هوا پخش می شود و آدم را بی‌قرار می‌کند. همین بی‌قراری باعث شد دوباره یاد سفرم به جنوب بیفتم؛ سفری که سال‌ها پیش رفتم، زمانی که جنگی در کار نبود، زمانی که جنوب آرام بود اما محرومیتش آرام نبود.

آن روزها، من «استاد اوقات» بودم؛ استاد دانشگاهی که میان کلاس‌ها و مقاله‌ها گم شده بود و فکر می‌کرد کمک کردن یعنی کارهای بزرگ، بودجه‌های عظیم، پروژه‌های رسمی. اما یک پیام کوتاه از یک گروه جهادی گمنام همه چیز را تغییر داد:

«استاد، جنوب به آدم‌هایی مثل شما نیاز داره. میای؟»

گروهشان اسم نداشت؛ فقط چند جوان بی‌نام‌ونشان که می‌خواستند کاری کنند، هرچند کوچک. همان لحظه حس کردم این دعوت فقط یک درخواست نیست؛ یک فراخوان است. انگار جنوب خودش مرا صدا می‌زد.

وقتی رسیدم، اولین چیزی که دیدم چهره مردم بود؛ چهره‌هایی آفتاب‌سوخته، اما آرام. بچه‌ها با پای برهنه می‌دویدند، اما لبخند داشتند. زن‌ها با چادرهای رنگی کنار خانه‌ها ایستاده بودند و با همان لهجه شیرین جنوبی می‌گفتند: «خوش اومدی. این‌جا خونه خودته.» مردها با آن چشم‌های تیره و عمیق، طوری نگاه می‌کردند که انگار از پشت نگاهشان تاریخ جنوب را می‌دیدی؛ تاریخ جنگ، تاریخ محرومیت، تاریخ ایستادگی.

جنوب همیشه مظلوم بوده؛ چه در روزهای جنگ، چه در روزهای صلح.

اما تهرانی که جنگ را تجربه کرد؛  آن هم در دوره‌ای که بسیاری از مردمش چمدان‌ها را بستند و راهی شمال شدند، کنار ساحل نشستند، نفس کشیدند و بعد از آرام شدن اوضاع برگشتند. تهران سراسر امکانات و دسترسی ها و ...

اما جنوب… جنوب هر بار که جنگی شده، پایش ایستاده. نرفته، پنهان نشده، فرار نکرده. مردم جنوب همیشه همان‌جا مانده‌اند؛ زیر آفتاب، زیر دود، زیر صدای انفجار، زیر سایه تهدید.

در روزهای آرامِ آن سال‌ها، همراه همان گروه جهادی گمنام، کار ساخت یک مدرسه کوچک را شروع کردیم. زمین خشک بود، آفتاب تیز، امکانات کم. اما مردم جنوب چیزی دارند که هیچ جای دیگر ندیدم: غیرت کار جمعی. زن‌ها آب می‌آوردند، مردها بیل می‌زدند، بچه‌ها خاک نرم می‌کردند. من هم کنارشان بودم؛ نه به‌عنوان استاد دانشگاه، بلکه به‌عنوان یک آدم معمولی که آمده بود سهم خودش را ادا کند.

یک روز، پسربچه‌ای به نام «طاها» کنارم ایستاد و گفت: «استاد، وقتی مدرسه ساخته بشه، من می‌خوام دکتر بشم.» چشم‌هایش برق می‌زد؛ برقی که از دل محرومیت می‌آمد، نه از دل امکانات. همان‌جا فهمیدم کمک کردن همیشه از جنس پول نیست؛ گاهی فقط باید کنار کسی بنشینی و چیزی را که بلدی با او قسمت کنی، چیزی شبیه همین حضور انسانی.

بعد از مدرسه، نوبت مسجد بود؛ مسجدی که سقفش ریخته بود و دیوارهایش ترک داشت. پیرمردی که کلیددار مسجد بود، با صدایی آرام گفت: «این‌جا پناه مردم ماست؛ اگر مسجد نباشه، انگار دل مردم بی‌پناه می‌مونه.» همان‌جا فهمیدم ساختن مسجد فقط ساختن یک ساختمان نیست؛ ساختن یک پناهگاه روحی است.

چند روز بعد، به سراغ خانه بهداشت رفتیم؛ جایی که باید امید باشد، اما فقط یک اتاق کوچک با چند داروی تاریخ‌گذشته داشت. پرستاری جوان آن‌جا کار می‌کرد؛ با چشمانی خسته اما پر از عشق. گفت: «اینجا هر روز مادرهایی میان که حتی پول یک قرص ساده رو ندارن.» همان‌جا تصمیم گرفتیم خانه بهداشت را بازسازی کنیم؛ دیوارها را رنگ زدیم، پنجره‌ها را عوض کردیم، چند تخت آوردیم، و با کمک خیرین، داروهای تازه تهیه کردیم. وقتی کار تمام شد، پرستار با چشمانی پر از اشک گفت: «استاد، شما فقط یک اتاق نساختین… امید ساختین.»

در تمام آن روزها، چیزی که بیشتر از همه در دلم می‌نشست، مظلومیت مردم جنوب بود. مردمی که همیشه در خط مقدم بوده‌اند؛ همیشه زیر فشار بوده‌اند؛ همیشه کم‌توجهی دیده‌اند؛ اما هنوز هم لبخند می‌زنند، هنوز هم مهمان‌نوازند، هنوز هم با کمترین امکانات، بیشترین محبت را نشان می‌دهند.

حالا که جنوب دوباره بوی جنگ گرفته، من این روایت را می‌نویسم تا بگویم:

جنوب امروز، همان جنوبِ دیروز است؛ مظلوم، مقاوم، ایستاده.  

اما امروز، دردش بیشتر است؛ چون جنگ دوباره به درِ خانه‌اش رسیده، و مردمش دوباره همان‌جا مانده‌اند؛ بی‌فرار، بی‌پناه، بی‌سروصدا.

وقتی از جنوب برگشتم، حس کردم چیزی در من تغییر کرده؛ انگار جنوب بخشی از روحم شده بود. هر بار که خبرهای جنگی جنوب را می‌شنوم، همان حس قدیمی برمی‌گردد؛ همان صدای درونی که می‌گوید: «اگر لازم شد، دوباره می‌روی.»

و می‌دانم که می‌روم.

چون جنوب فقط یک جغرافیا نیست؛ یک غرور خاموش است.

یک ایستادگی بی‌صدا.

یک مظلومیت تاریخی.

و من، همیشه برای این مردم سنگ تمام خواهم گذاشت.