نُهمین داستان وبلاگی «آمَد و شُد»

اوقات اوقات اوقات · 18 تیر · خواندن 4 دقیقه

این بار وبلاگ آمَد و شُد با نویسندگی حدیث ملاحسینی را مورد بررسی و معرفی قرار داده و سپس داستان روایی خاص این وبلاگ را برای شما نوشتم.

🌿 غالب محتوایی وبلاگ؛ سه خط اصلی دارد:

  • زیست‌روان‌شناسی اجتماعی؛ که در آن از اضطراب، دارو، بی‌خوابی، کابوس، خستگی، فشارهای خانوادگی و فرسودگی بدن می‌نویسد و این تجربه‌ها را در متن جنگ، استرس جمعی و ساختارهای کنترل‌گر تحلیل می‌کند؛ 
  • تحلیل اجتماعی ـ سیاسی؛ که شامل نقد اقتدارگرایی، اینترنت طبقاتی، تبعیض، جنگ خاورمیانه، تخریب اماکن تاریخی، فالگیری، آزار روانی و شکاف‌های قانونی است و همه را با نگاه یک جامعه‌شناسِ میدان‌دیده بررسی می‌کند؛ 
  • و هویت، رابطه و فردیت؛ که در آن از تردیدهای عاطفی، نه گفتن به ازدواج، ستایش بی‌فرزندی، عشق‌های کوتاه، مقایسه مردان با پدر، فشارهای جنسیتی و انتخاب تنهایی می‌نویسد و نشان می‌دهد چگونه ساختارهای اجتماعی در تصمیم‌های شخصی دخالت می‌کنند.

🌿 تعریف کوتاه از وبلاگ:

وبلاگ حدیث ملاحسینی روایت روزمره‌های یک زن جامعه‌شناس است که تجربه‌های شخصی، اضطراب، بدن، رابطه، تنهایی، جنگ، سیاست و مشاهده‌های شهری را با نگاه تحلیلی و صریح ثبت می‌کند؛ جایی که زندگی فردی و ساختارهای اجتماعی در هم می‌پیچند و هر یادداشت تبدیل می‌شود به ترکیبی از احساس، نقد، واقعیت و زیستِ امروزِ یک زن ایرانی.

🌿 داستان روایی وبلاگ آمَد و شُد « عشقِ کم نورِ اردیبهشت»

اردیبهشت بود و شهر مثلِ زنی که تازه از گریه برگشته باشد بوی نمِ آرامی می‌داد و حدیث از خانه بیرون زد چون اگر نمی‌زد اضطراب مثل یک گربهٔ خیابانی دوباره می‌آمد و روی سینه‌اش می‌خوابید و نمی‌گذاشت نفس بکشد و وقتی به خیابان رسید باد ملایمی موهایش را تکان داد و او فکر کرد شاید امروز روزی باشد که جهان کمی مهربان‌تر رفتار کند، رفت سمت کنیسهٔ رفیع‌نیا، همان ویرانه‌ای که جنگ مثل یک مشتِ بی‌رحم روی صورتش کوبیده بود، و میان جمعیت ایستاد و سردردش مثل یک خط باریک از شقیقه تا چشم کشیده شد، اما همان‌جا بود که دید مردی کنار دیوار ایستاده، مردی با موهای شقیقهٔ سپید، همان رنگی که همیشه حدیث را آرام می‌کرد، مردی که انگار از دل یک عصر قدیمی بیرون آمده باشد، مردی که نگاهش نه کنجکاو بود نه جسور، فقط آرام، مثل کسی که می‌خواهد جهان را بدون دخالت تماشا کند، حدیث نگاهش کرد و فکر کرد چقدر عجیب است که آدم می‌تواند در میان ویرانه‌ها کسی را ببیند که خودش شبیه یک مرمت‌کارِ روح باشد، مرد نزدیک آمد و گفت: «سردرد داری؟» و حدیث خندید، خنده‌ای کوتاه، مثل ترک خوردن یخ، و گفت: «سینوسه، همیشه سینوسه، مثل این کشور که همیشه یک دردِ قدیمی دارد»، مرد گفت: «دردهای قدیمی را باید آرام نگاه کرد، نه با ترس»، و حدیث فکر کرد چقدر این جمله شبیه یک نسخهٔ طب سنتی است اما نه از آن نسخه‌های بی‌پایه، از آن نسخه‌هایی که آدم را به خودش نزدیک می‌کند، باد دوباره وزید و حدیث حس کرد سردردش کمی عقب رفت، مثل سربازی که از خط مقدم عقب‌نشینی کند، مرد گفت: «می‌خوای قدم بزنیم؟» و حدیث نمی‌دانست چرا پذیرفت، شاید چون اردیبهشت بود، شاید چون شقیقه‌های سپید مرد مثل دو چراغ کم‌نور در دل تاریکی می‌درخشید، شاید چون مدت‌ها بود کسی با او قدم نزده بود بدون این‌که بخواهد چیزی را ثابت کند، قدم زدند، از کنار دیوارهای ترک‌خورده، از کنار خانه‌هایی که جنگ مثل یک دندان‌گیرِ بی‌رحم ازشان تکه برداشته بود، از کنار درختانی که هنوز نمی‌دانستند باید سبز شوند یا نه، حدیث گفت: «من از رابطه می‌ترسم، از ازدواج، از وابستگی، از این‌که کسی بخواد منو کنترل کنه»، مرد گفت: «آدم‌ها فقط وقتی کنترل می‌کنن که خودشون از جهان می‌ترسن»، حدیث گفت: «تو نمی‌ترسی؟» مرد گفت: «من فقط از این می‌ترسم که روزی اردیبهشت نیاد»، حدیث مکث کرد، مکثی که مثل یک پرندهٔ کوچک روی شانه‌اش نشست، و فکر کرد چقدر عجیب است که یک مرد بتواند این‌طور حرف بزند، نه عاشقانهٔ کلیشه‌ای، نه فلسفهٔ سنگین، فقط یک جملهٔ ساده که می‌تواند قلب آدم را مثل یک کنیسهٔ ویران‌شده دوباره روشن کند، رسیدند به پارکی که همیشه از دور نگاهش می‌کرد، نشستند روی نیمکت، باد آمد، نور آمد، سکوت آمد، و حدیث حس کرد اضطرابش مثل یک بچهٔ لج‌باز پاهایش را جمع کرده و گوشهٔ ذهنش نشسته، مرد گفت: «تو زیادی فکر می‌کنی»، حدیث گفت: «جامعه‌شناس زیاد فکر می‌کنه»، مرد گفت: «عاشق هم زیاد فکر می‌کنه»، حدیث گفت: «من عاشق نیستم»، مرد گفت: «پس چرا داری می‌لرزی؟» حدیث دستش را نگاه کرد، لرزش خفیفی بود، مثل لرزش برگِ تازه‌روییده، و برای اولین بار بعد از مدت‌ها حس کرد بدنش دارد چیزی را اعتراف می‌کند که زبانش نمی‌خواهد بگوید، مرد گفت: «تو از عشق نمی‌ترسی حدیث، تو از تکرار می‌ترسی»، حدیث گفت: «از چی؟» مرد گفت: «از این‌که دوباره کسی بیاد و بخواد تو رو کوچک کنه»، حدیث چشم‌هایش را بست، باد روی صورتش نشست، نور روی موهایش افتاد، و فکر کرد شاید حق با اوست، شاید عشق ترسناک نیست، شاید فقط آدم‌هایی ترسناک‌اند که نمی‌دانند چگونه باید عشق را حمل کنند، مرد بلند شد، گفت: «باید برم»، حدیث گفت: «می‌بینمت؟» مرد گفت: «اگر اردیبهشت دوباره بیاد»، و رفت، آرام، مثل کسی که نمی‌خواهد ردِ قدم‌هایش روی خاک بماند، حدیث روی نیمکت نشست، باد آمد، نور آمد، و برای اولین بار بعد از مدت‌ها حس کرد سردردش کاملاً عقب رفته، مثل سربازی که تسلیم شده باشد، و فهمید که بعضی آدم‌ها مثل اردیبهشت‌اند، کوتاه، کم‌نور، اما کافی برای این‌که آدم دوباره باور کند جهان هنوز می‌تواند زیبا باشد.