«چشمهایی که خورشید را فراموش کردند»
· 14 تیر · خواندن 1 دقیقه راهی که انسان در آن گم میشود، همیشه از همان لحظهای آغاز میشود که نور خورشیدِ حقیقت را تاب نمیآورد و به چراغهای جعلی پناه میبرد؛ چراغهایی که فقط ادای روشنایی را درمیآورند و هیچ گرمایی ندارند. در مهِ غلیظِ اتفاقات مبهم، حق و باطل آرامآرام جابهجا میشوند؛ باطل لباس حق میپوشد و حق در سکوت تبعید میشود. آدمها، بیآنکه بفهمند، ایمان را با کفر اشتباه میگیرند؛ کفر نه به معنای بیخدایی، بلکه به معنای پوشاندن حقیقت زیر غبارِ راحتی و ترس.
در چنین تاریکیای، انسانها روح و ذهن خود را به چراغهای جعلی میسپارند؛ به نورهایی که فقط وعده میدهند، فقط خیال میسازند، فقط آرزوهای خام را بزرگ میکنند. آنها خیال میکنند این نورهای جعلی، مسیر را کوتاهتر میکنند، درد را کمتر، و آینده را نزدیکتر. اما حقیقت این است که این چراغها، نه راه را روشن میکنند و نه آرزو را. آنها فقط انسان را از خورشید دور میکنند.
و کسانی که آرزوهای خام را روایت میکنند، کسانی که باطل را حق جلوه میدهند، هرگز به آرزوی خود نمیرسند. آرزوهای خام، مثل میوههای نارس، نه شیرینی دارند و نه دوام. آنها در تاریکیِ جعلی میپوسند؛ و روح و ذهن صاحبشان را هم با خود میپوسانند. انسان، وقتی حقیقت را رها میکند، نه تنها از آرزو دور میشود، بلکه خودش نیز به همان آرزوی پوسیده تبدیل میشود؛ سیاه، متعفن، و بیجان.
ایمان یعنی جرأت نگاه کردن به خورشید، حتی اگر چشم را بسوزاند.
کفر یعنی سپردن روح به نورهای جعلی، حتی اگر مسیر را کوتاهتر نشان دهند.
و جامعهای که افرادش به جعلیات ایمان بیاورند، دیر یا زود در قعر جهل فرو میرود؛ جایی که نه آرزو معنا دارد، نه آینده، نه انسان.
چراغهای جعلی را بغل کردیم
و خیال کردیم آرزو روشن میشود!
«اوقات»