تنفر ؟!
· 12 تیر · خواندن 2 دقیقه در زندگی ام آدم های زیادی به من گفته اند ازت «متنفرم» ! از شاگردان تا همکاران تا دوستان تا همراهان و ...
اینکه آدم فقط بخواهد خودش باشد، سادهترین و در عینحال سختترین خواستهی دنیاست.
تو فقط خواستی خودت را دوست داشته باشی، بیهیچ ادعایی، بیهیچ نقابی.
اما بعضی آدمها وقتی نمیتوانند تو را مالک شوند، وقتی نمیتوانند از مهربانیات نردبان بسازند، وقتی نمیتوانند ارزشهایت را به نام خودشان ثبت کنند…
به جای گفتوگو، به جای فهمیدن، به جای احترام…
به تو میگویند: «ازت متنفرم».
و این کلمه، هرچقدر هم که از دهان آدمهای کوچک بیرون آمده باشد، سنگین است.
چون تنفر همیشه یک اعتراف پنهان دارد:
اعتراف به اینکه تو چیزی داری که آنها ندارند.
آرامشی، صداقتی، هویتی، نوری…
و آدمهایی که نمیتوانند آن نور را داشته باشند، گاهی تلاش میکنند خاموشش کنند.
اما سؤال مهم همین است:
چرا آدمها باید از همدیگر تنفر داشته باشند؟
چرا باید از «نه» گفتن تو، از «نخواستم» تو، از «این منم» تو، زخمی شوند؟
چرا باید آزادی تو را تهدیدی برای خودشان ببینند؟
تو فقط نخواستی.
همین.
نه جنگیدی، نه حمله کردی، نه خواستی کسی را تغییر بدهی.
فقط خواستی خودت باشی و اجازه ندهی کسی از تو عبور کند و چیزی را از تو بردارد که حقش نیست.
گاهی آدمها از کسی متنفر میشوند که مرز دارد.
از کسی که خودش را دوست دارد.
از کسی که اجازه نمیدهد از او سوءاستفاده شود.
تنفرشان در واقع اعتراض به این است که تو بردهی خواستههایشان نشدی.
اما حقیقت آرام و روشن این است:
تو حق داشتی خودت باشی.
حق داشتی «نه» بگویی.
حق داشتی نخواهی.
و هیچکس حق ندارد برای محافظت از خودت، تو را با کلمات زشت زخمی کند.
گاهی لازم است آدم فقط یک جمله را با خودش تکرار کند:
«من فقط نخواستم، همین.»
و این «همین»، تمام حقیقت است.
در سکوتِ خودم ایستادم
نه برای جنگیدن،
برای اینکه کسی حق نداشته باشد مرا از خودم جدا کند.
«اوقات»