هشتمین داستان وبلاگی «جوزفیسم»
· 12 تیر · خواندن 4 دقیقه اینبار قرار است هشتمین وبلاگ بلاگیکس رو مورد بررسی، معرفی و در ادامه داستان روایی خاص وبلاگ «جوزفیسم» را برایتان نوشته و روایت نمایم.
«بررسی تک به تک پست های این وبلاگ خیلی سخت بود و مطالب به خودی خود سنگین و طولانی بودند، اما میخواهم بگویم که به معنای واقعی کلمه وبلاگ ایشان وبلاگ یک نویسنده است، اما به هر نحوی خروجی این پست به شکل زیر می باشد، امیدوارم توانسته باشم حق مطلب را ادا نمایم.»
🎭غالب محتوایی وبلاگ
وبلاگ جوزف یک جهان روایی است؛ ترکیبی از طنز سیاه، فلسفه، هذیانهای شاعرانه، نقد اجتماعی، و یک گروه کاراکتر خیالی که مثل صداهای درونی جوزف عمل میکنند. سه بخش غالب دارد:
۱) روایتهای روزمره در دل جنگ و فروپاشی:
ترس، اضطراب، انتظارِ حمله شوخیهای تلخ درباره مرگ، حمام رفتن، غذا پختن، رابطه با همسایهها، خرید، دلدرد، سردرد، تجربههای کوچک اما پرتنش که در سایهٔ جنگ بزرگ میشوند.
۲) دیالوگهای سوررئال با شخصیتهای خیالی:
نیچه: فیلسوفِ بداخلاق، منطقی، گاهی مهربان
صدای معبد دلفی: صدای شاعرانه، طعنهزن، حساس
غول چراغ: موجودی سادهدل، خدمتکار، گاهی دانا
حاجی: نمایندهٔ ریاکاری مذهبی و طنز اجتماعی
۳) اعترافنویسی و خودکاوی تلخ و طنزآلود:
جوزف مدام خودش را تحلیل میکند: چرا نمیتواند چیزی را بخواهد؟ چرا افسرده است؟ چرا احساس تعلق ندارد؟ چرا از مردم متنفر است؟
🎭تعریف کوتاه از وبلاگ
وبلاگ جوزف یک دفترچهٔ ذهنی است؛ جایی که یک مرد تنها در دل جنگ، با طنز سیاه و تخیل گسترده، زندگیاش را روایت میکند.
او با شخصیتهای خیالی حرف میزند، از سیاست و جامعه مینویسد، از ترسها و ضعفهایش میگوید، و همهٔ اینها را در قالب داستانهایی کوتاه، دیالوگمحور و پر از استعاره میریزد.
این وبلاگ ترکیبی از ادبیات، هذیان، فلسفه، طنز و تراژدی است.
🎭داستان روایی از وبلاگ جوزفیسم «جوزف و شبِ بی صدا»
نزدیکهای ساعت سه صبح بود. از آن سه صبحهایی که هوا نه تاریک است نه روشن؛ یک چیزی بین مرگ و زندگی. جوزف روی کاناپه ولو شده بود و به سقف نگاه میکرد؛ سقفی که انگار هر لحظه میخواست مثل یک پیرمرد خسته، روی سرش بیفتد و بگوید: «بسه دیگه، تمومش کن.»
صدای معبد دلفی از گوشهٔ تاریک خانه گفت: «امشب خیلی ساکته جوزف… این سکوت یه چیزی تو دلش قایم کرده.»
جوزف پلک نزد. فقط گفت: «سکوت همیشه یه چیزی قایم میکنه. صداها فقط لو میدن.»
نیچه از اتاق آمد بیرون، با همان قیافهٔ همیشهعصبی، همان سبیل تابخورده، همان نگاهِ «من همهچیز را میدانم جز اینکه چرا هنوز زندهام».
گفت: «تو چرا نخوابیدی؟»
جوزف گفت: «چون خواب از من میترسه.»
غول چراغ که داشت از سوراخ چراغش دود بیرون میداد، گفت: «ارباب، من فکر میکنم امشب یه اتفاق میافته.»
جوزف خندید.
از آن خندههایی که انگار یک تکه استخوان در گلوی آدم گیر کرده باشد و آدم مجبور باشد با خنده آن را پایین بدهد.
گفت: «اتفاق؟ اتفاقها همیشه میافتن غولی جون. فقط ما دیر میفهمیم افتادنشون مهم بوده.»
باد از دریچهٔ کولر آمد تو. نه مثل همیشه. اینبار سرد نبود.
اینبار انگار دست کسی بود که میخواست چیزی را از روی صورت جوزف پاک کند.
جوزف گفت: «اوه… شروع شد.»
نیچه گفت: «چی شروع شد؟»
جوزف بلند شد، رفت کنار پنجره. بیرون هیچ صدایی نبود.
نه انفجاری، نه آژیری، نه صدای موتور، نه صدای دعوای همسایهها.
هیچ. فقط یک سکوتِ ضخیم. سکوتی که اگر با چاقو میبریدی، خون ازش میآمد.
جوزف گفت: «این سکوت… این سکوت شبیه قبل از یه چیز بزرگه.»
صدای معبد دلفی آرام گفت: «قبل از چی؟»
جوزف گفت: «قبل از اینکه آدم بفهمه تنهاست.»
غول چراغ گفت: «ارباب، شما همیشه تنها بودید.»
جوزف برگشت، نگاهش کرد، گفت: «نه غولی جون… تنها بودن یه چیزه، فهمیدنِ تنها بودن یه چیز دیگه.»
نیچه آهی کشید. آهی که انگار از ته تاریخ آمده باشد.
گفت: «این حرفها بوی افسردگی میدهد.»
جوزف گفت: «نه استاد… این حرفها بوی واقعیت میده.»
در همین لحظه، یک صدای خیلی خیلی ضعیف از پشت در آمد. نه کوبیدن بود، نه زنگ، نه قدم. یک چیزی شبیه نفس کشیدن.
نیچه گفت : «کیه؟»
جوزف گفت: «هیچکس.»
غول چراغ گفت: «پس چرا صدا میاد؟»
جوزف گفت: «چون هیچکس هم گاهی میاد.»
صدای معبد دلفی لرزید: «جوزف… نترسونمون.»
جوزف آرام رفت سمت در. دستش را گذاشت روی دستگیره. نفسش را حبس کرد. در را باز کرد. هیچکس نبود. فقط یک سایه.
سایهای که انگار تازه از روی دیوار کنده شده باشد و هنوز نمیدانست باید کجا برود.
جوزف گفت: «آها… فهمیدم.»
نیچه گفت: «چی را؟»
جوزف گفت: «امشب شبِ بیصداست. شبی که هیچکس میاد سراغت، نه برای کشتنت، نه برای نجاتت… فقط برای اینکه یادت بندازه هنوز زندهای.»
غول چراغ گفت: «ارباب… این یعنی چی؟»
جوزف لبخند زد. لبخندی که هیچ شادیای پشتش نبود. فقط یک جور تسلیم.
گفت: «یعنی فردا هم باید بیدار شیم.»
صدای معبد دلفی آرام گفت: «و این سختترین بخششه.»
جوزف در را بست.رفت وسط خانه. چراغها خاموش بودند. سکوت هنوز همانجا بود، ضخیم، سنگین، چسبناک.
جوزف گفت: «خب… بیاید بخوابیم. فردا دوباره باید وانمود کنیم که زندگی جریان داره.»
نیچه گفت: «وانمود کردن هم خودش یک نوع زندگی است.»
جوزف گفت: «آره استاد… ولی کاش یه روزی زندگی هم وانمود کنه که ما مهمیم.»
و بعد چراغها خاموش شدند.
و خانه در سکوتی فرو رفت که انگار از تهِ جهان آمده باشد.