هفتمین داستان وبلاگی «خواجه و مینا»

اوقات اوقات اوقات · 10 تیر · خواندن 4 دقیقه

باز هم یک وبلاگ دیگر و این بار میخواهم وبلاگی خاص را بررسی کنم، وبلاگی که شبیه هیچ وبلاگ دیگری نیست! داستان وبلاگ خواجه و مینا.

🌗غالب محتوایی وبلاگ

وبلاگ دفتر روزانهٔ دختری‌ست در حوالی ۳۰ سالگی! که میان کارهای خانه، جست‌وجوی کار، درس خواندن، دردهای جسمی، اضطراب‌های ذهنی و فشارهای خانوادگی زندگی می‌کند. او هر روز بخشی از خودش را در قالب گفت‌وگو با «خواجه» می‌نویسد؛ خواجه صدای درونی اوست—گاهی پیر دانا، گاهی حافظ، گاهی وجدان، گاهی دوست، گاهی شریک شوخی‌ها.

🌗 تعریف کوتاه از وبلاگ 

«خواجه و مینا» وبلاگی‌ست که در آن نویسنده با یک شخصیت خیالی به نام خواجه گفت‌وگو می‌کند؛ گفت‌وگویی میان زندگی روزمره و شعر، میان دردهای کوچک و امیدهای بزرگ.

این وبلاگ ترکیبی‌ست از خاطرات، ترس‌ها، تلاش‌ها، شکست‌ها، لحظه‌های روشن، و طنز تلخ. مینا در هر پست بخشی از زندگی‌اش را روایت می‌کند، نتیجه، یک روایت صمیمی و انسانی‌ست؛ دفترچه‌ای از زیستن در جهان سخت امروز، با زبانی شاعرانه و صادقانه.» 

🌗داستان وبلاگ؛ روایت یک‌ روزهٔ «خواجه و مینا» 

صبح هنوز کامل روشن نشده بود که مینا چشم باز کرد. باد از لای پنجره‌ی نیمه‌باز، خاک کوه را آورده بود روی میز و روی جلد کتابی که دیشب نیمه‌کاره مانده بود. همان‌جا زیر لحاف، با چشم‌هایی نیمه‌خواب، گفت: «آه خواجه… امروز هم باید زندگی کنم؟» خواجه از گوشه‌ی ذهنش پیدایش شد، همان‌طور که همیشه پیدایش می‌شود؛ بی‌دعوت، بی‌صدا، اما حاضر.

گفت: «بله دختر، صبح آمده. تو هم باید بلند شوی.» مینا پتو را کنار زد، پاهایش را روی زمین سرد گذاشت و به خانه نگاه کرد؛ فرش‌هایی که موهایش را بیشتر از خودش دوست دارند، ظرف‌هایی که از دیشب مانده‌اند، گلدان‌هایی که آب می‌خواهند، و صدای نفس‌های پدر از اتاق کناری.

گفت: «خواجه جان، امروز هیچ کاری نمی‌خوام بکنم.» خواجه گفت: «تو همیشه همین را می‌گویی، اما آخرش همه‌جا را برق می‌اندازی.»

و راست می‌گفت. تا ساعت ده، خانه تمیز بود: ظرف‌ها شسته، کف آشپزخانه برق افتاده، گلدان‌ها آب‌خورده، لباس‌ها مرتب. مینا وسط سالن نشست، پاهایش را دراز کرد و به دیوار نگاه کرد که نور صبح رویش پنجره‌ی دوم ساخته بود. گفت: «چرا اینقدر خسته‌ام؟» خواجه گفت: «چون همه‌چیز را تو به دوش می‌کشی.» مینا دفترش را برداشت و نوشت: «صبح هنوز تمام نشده، اما من خسته‌ام.»

ظهر که شد، وقت آماده کردن غذا برای پدر بود. لقمه‌ی نان و پنیر برای برادر، شیرکاکائو، بقچه‌ی ناهار پدر، جمع کردن سفره.

در دلش تیر کوچکی کشید.

گفت: «خواجه، چرا برای بابا سخت است ولی برای داداش آسان؟» خواجه گفت: «چون محبت با وظیفه فرق دارد. تو برای برادرت از محبت کار می‌کنی، برای پدرت از وظیفه.» مینا گفت: «من از وظیفه بدم میاد.» خواجه گفت: «می‌دانم.»

بعد نشست پای درس: نقشه‌خوانی، نرم‌افزار، طراحی. اما فکرهای شوم مثل مورچه از گوشه‌ی ذهنش بالا می‌رفتند: «تو کم هستی. تو کافی نیستی. تو اشتباه پشت اشتباه کردی.» مینا کتاب را بست. گفت: «خواجه، این مغز دشمن منه.» خواجه گفت: «نه، فقط ترسیده.»

عصر باید می‌رفت کلاس رانندگی. مربی با بی‌حوصلگی گفت: «پاتو درست بذار رو پدال، دختر!» اشک‌های مینا بی‌هوا آمدند. گفت: «خواجه، چرا اینقدر نازک‌طبع شدم؟» خواجه گفت: «چون زیاد درد کشیده‌ای. زیاد تنها بوده‌ای.» مینا گفت: «من گرگ شده‌ام.» خواجه خندید: «نه، تو هنوز جوجه مینا هستی.» 

وقتی کلاس تمام شد، مینا از شدت خستگی انگار یک سال پیرتر شده بود. در راه برگشت، کوه را نگاه کرد. دلش خواست برود بالا، اما وقت نبود. فقط از دور گفت: «تا آنجا مینا… تا آنجا برو.» به خانه رسید. تاب محبوبش یادش آمد، کتابخانه، بچه‌های کنکوری، کاچی داغ، غروب روی دیوار. همه‌ی چیزهای کوچکی که او را زنده نگه می‌داشتند. اما امروز فقط توان دراز کشیدن داشت.

شب، چراغ را خاموش کرد، پنجره را باز گذاشت تا باد بیاید و خانه را پر کند. گفت: «خواجه، من از همه‌چیز می‌ترسم. از کار، از مصاحبه، از آدم‌ها، از تصمیم‌ها، از اشتباه‌ها.» خواجه آرام گفت: «تو از زندگی می‌ترسی، اما زندگی از تو نمی‌ترسد.» مینا گفت: «من هم ادامه می‌دم؟» خواجه گفت: «بله، چون تو دخترِ امیدهای کوچک هستی.» مینا لبخند کوچکی زد. گفت: «خواجه… امروز هم گذشت.» خواجه گفت: «و فردا هم می‌گذرد.» مینا گفت: «من از فردا می‌ترسم.» خواجه گفت: «اما فردا از تو نمی‌ترسد.» مینا گفت: «پس چه کنم؟» خواجه گفت: «بنویس، دختر. بنویس. تا بفهمی که دائماً یکسان نباشد حال دوران.» مینا چشم‌هایش را بست. گفت: «باشه خواجه جان… چشم.»

و شب، مثل همیشه، آرام روی خانه افتاد.