نورِ موربِ عصر !
· 4 تیر · خواندن 1 دقیقه امروز با خودم فکر میکردم چقدر آدم در طول زندگیاش تغییر میکند بیآنکه صدای این تغییر را بشنود؛ مثل درختی که هر سال حلقهای تازه در دلش میروید، اما خودش هیچوقت لحظهٔ روییدن را حس نمیکند.
یک روز میبینی چیزهایی که زمانی برایت حکم آفتاب داشتند، حالا مثل غباری دور، از کنارت میگذرند و حتی چشمت را هم نمیزنند.
انگار آرامآرام از پوستهای قدیمیات بیرون آمدهای، بیآنکه بفهمی اولین ترک از کجا افتاد.
شاید بزرگ شدن همین باشد؛ رشدِ خاموشِ ریشهها در تاریکی، بالیدنِ آهستهٔ شاخهها در باد، تحولی که نه فریاد دارد، نه پرچم— فقط سکوتی که خودت میشنوی و میفهمی دیگر همان آدمِ دیروز نیستی.